نمی دونم ؛ یه احساس خاصی نسبت به محبوبه داشت ، بهش شدیدا حساس بود شاید اصلا حسودی می کرد بهش ، به همین خاطر من هم نمی خواستم بفهمه میرم پیش محبوبه و همه ی این ها باعث شده بود اتفاقات عجیبی بیفته.البته اینو بعدا کشفش کردم.
قضیه از اون جایی شروع شد که ، یه روز رفته بودم پیش محبوبه و با هم بودیم آن هم نه دو تایی - 2،3 نفر دیگم باهامون بودن- زنگ گوشیم صدا کرد ، گوشی رو برداشتم خواهرش بود از اون طرف تلفن بهم گفت فلا نی مریضه و سریع باید برم خونشون .من هم در اسرع وقت که البته 20 ،30 دقیقه طول کشید بچه هارو دودر کردم و راه افتادم سمت خونشون . اون کشف بزرگ و اعصاب خورد کن هم تو همون راه انجام شد.
آره ؛ هر دفعه همین طوری می شد؛ بعد از اون مدت طولانی که نمی رفتم سراغ محبوبه و نمی دیدمش؛ هر بار پیشش بودم نمی دونم از کجا می فهمید، انگاری مویش رو آتیش میزنن ،10 دقیقه نگذشته زنگ میزد به گوشی و یک جوری مجبورم می کرد دل بکنم و یه جایی برم ،یه بار کسی مریض شده بود،یه بار کار فوری داشت و بالاخره هر دفعه یه بهانه ای جور می کرد.
این ها گذشت تا دیروز تصمیم گرفتم دوباره برم سراغ محبوبه ؛ داشتم از در درمیومدم که یادم اومد گوشیم 2،3 روزه که خرابه و نمی برمش بیرون . کلی حال کردم که این بار دیگه ملخک جست و اتفاقات دفعه های قبل نمی افته.
شنگول دراومدم و راه افتادم . از شانس بد ما چند دقیقه ای بیشتر نشد پیش محبوبه باشم و رفتم دنبال کارای دیگم.
شد آخر شب و تو راه خونه بودم که فهمیدم خونشون کسی نیست ، با یه کم کنجکاوی فهمیدم یه بهانه جور کرده و رفته خونه ی محبوبه اینها.کی باورش میشه ، اینو که فهمیدم داغ کردم،حسابی.باز ملخک تو دست افتاده بود. اما چی می شد کرد ، یه تواناییه که داره، از منم هیچ کاری بر نمیاد ، هیچ کار.
جدیدا خیلی ها دنبال این هستند که هدف زندگی چیست؟ چه هدفی خوب است؟ و قس علی هذا ؛ این به این معناست که تفکر این افراد"هدف"محور است و زندگی را حول هدف می بینند و تعریف می کنند و اصلا برای رسیدن به"هدف"زندگی میکنند.اکنون می خواهم انواع زندگی را توصیف کنم.
1- زندگی با هدف: در این نوع زندگی فرد هدفی را در نظر می گیرد و تمام توان خود را برای رسیدن به آن "هدف " می خواهد و تمام مسائل را با آن می سنجد و کارهایی را که بر خلاف هدف باشد یا کمکی به آن نکند را در رده های پایین تری از اهمیت قرار می دهد.عموما این هدف را بزرگ تعریف کرده و سالها پی آن خواهند بود.این سبک تفکر در کتاب های غربی جدیدی که وارد فرهنگ مطالعه مردم شده اند کاملا مشهود است.
راه هایی برای موفقیت،چگونه پولدار شویم،دولت و فرزانگی، قورباغه را قورت بده و ... همه از این سبک هستند(و به همین دلیل در میان مردم ما خیلی جواب نمی دهند.)در این نوع زندگی حلال و حرام بر اساس مطابقت با راستای هدف تعیین میشود.
2- زندگی با عقیده (راه): در این نوع زندگی به جای "هدف"،راه معلوم است و شاید بتوان گفت،هدف خارج نشدن از مسیر است.مسیری که با خطوط قرمز و زرد علامت گذاری شده و در آن لاین هایی برای سرعت های متفاوتی تعریف شده است . فرد در هر موقعتی به قوانین یا همان راهنمای راه مراجعه می کند و حرکت می کند و خود را ملزم به وجود در راه میداند و سرعت پیش روی خیلی مهم نیست.
به نظر می رسد تفکر دینی به این نوع زندگی نزدیک تر است؛ هدف درست عمل کردن است نه به جایی خاص رسیدن. انجام وظیفه مهم است حالا به نتیجه رسید چه بهتر.
حرام و واجب معرف خطوط اصلی جاده و مستحب و مکروه لاین های سرعت را مشخص می کند.
3- زندگی با هدف های کوتاه مدت(خوشی): فرد در این نوع زندگی در واقع به دنبال خوشی و لذت است و برای همین منظور هم اهدافی کوتاه مدت را تعریف کرده و به آنها می رسد و در صورت وجود مشکل آنها را تغییر میدهد.
4- مخلوطی از 1و2 : این نوع زندگی به نظر من حاصل تلقیح زندگی دینی و غیر دینی است که به مصالحهای میان 1و2 می اندیشد و هر زمان از یکی عدول می کند.
سخن پایانی اینکه زندگی عموم مردم کاملا مطابق 1،2 و یا 3 نیست بلکه چیزیست میان اینها و هر زمان به یکی تمایل دارد و شاید به همین دلیل است که به جایی نمی رسیم.
یا رومی رومی یا زنگی زنگی
لطفا از یک طرف پشت بام بیافتید و گرنه به جایی نمیرسید
بسمه تعالی
زندگی ما در طول عمرمان پر از شکست است و ما برای شکست هايمان دنبال علت هستيم و کسی را حقیقی یا حقوقی مسئول شکستهایمان می کنیم.افراد مختلف این طوق سياه را به گردن های متفاوتی می آويزند.
میخواهم بعضی از انواع را معرفی و توضیحاتی در باره شان بدهم.
1- خدا : بعضی خدا را برای این منظور یافته اند و این باعث ایجاد دشمنی و تنفر نسبت به خدا می شود و خود نتيجه می دهد تنفر از تمام جهان ، طبيعت ، زندگی و قوانين حاکم بر آنها.
2- پدر و مادر : فرد ، مقصر شکست ها و ناکامی هايش را پدر و مادر یا یکی از آنها می داند و این باعث میشود از آنها دوری کرده و محبت میانشان کم شود ؛ پس از چندی فرد ازدواج کرده و به راحتی به هدف دور بودن از آنها می رسد (پدر و مادر هم دوری فرزند را به حساب همسر بیچاره ی او می گذارند غافل از آن که قضیه از جای دیگر آب میخورد.)
بعضی از کتب روان شناسی جدید به این نوع دامن زده اند.
3- اطرافیان و دوستان : احتمالا فرد مدتی از فامیل کناره گیری میکند و دوستانش را عوض می کند اما به این نتیجه می رسد که بدون وجود آنها یا با داشتن حس بدی نسبت به ایشان زندگی لذت بخش نخواهد بود و آنها را معاف میکند.
4- دولت،آخوندها،دین و متدینین،فلان حزب و ... : این نوع در ادامه و با تحول شماره 3 رخ می دهد.فرد به دنبال شخصی می گردد که تنفر یا قر زدن سر او باعث مشکل حادی برایش نشود در این هنگام عوام ترها دولت را می یابند ،کسانی که بیشتر اهل دمکراسی هستند ، آخوندها و دین گریزتر ها دین و متدینین را می یابند.
این نوع را به وفور در اجتماع می بینیم که در حال فحش دادن و یا تعریف وظیفه برای دولت هستند و یا مشکلات کاملا نامربوط را به آخوندها نسبت میدهند و دلشان آرام می گیرد.
5- خود : این نوع سخترین نوع بوده و فرد دچار تنفر و دلزدگی از خود (در سطوح مختلف ) می شود و احساس خودکم بینی ، بی عرضگی و بد بودن میکند.
اعصابش کاملا خورد شده و کاری از پیش نمی برد و هیچ راه فراری از این زندگی سخت ندارد.
6- تقدیر ، شانس : شانس برای غرب زده ترها و تقدیر برای متدین ترهاست.این نوع بهترین نوع از نظر سلامت روح و روان است چون فرد را از مشکلات انواع قبل میرهاند و مقصر را موجودی می داند که معلوم نیست از کجا آمده یا چیست و چون با این عقیده زندگی خیلی تلخی نخواهد داشت از این موجود هم خیلی گلایه مند نیست.
نوع 2و4 از انواع رایج و 1و5 نادرتر هستند.
راستی شما از کدام نوعید؟
سلام
من تازه کارم یعنی این اولین وبلاگمه.
قبلا از دور می دیدم و در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی و دوستانی که این کاره اند نظراتی داشتم که چی کار باید و چی نباید انجام بدن.
اما امروز یکهو فهمیدم طی این دو روز افتادم تو دام هایی که خیلی ها می افتن توش.
حتما می دونید چی میگم ، بعله
خواندن وبلاگ های دیگران(آن هم کاملا غریبه ها) و نظر دادن به امید اینکه بیان و تو وبلاگت نظر بدن ؛ وارد افکار آدمهای دیگه بشی و بدون اینکه تحلیلشون کنی بری سراغ نفر بعدی.کلی از وقت و روحت رو مصرف کنی برای هیچ ؛ آخه تو هر وبلاگی بری کلی نظر می بینی که معلومه فقط بخاطر این نوشته شدن تا طرف رو دعوت کنن تا به وبلاگ نویسنده سر بزنه و این جور وبلاگ کمال ضعف رو میرسونه.
دام دیگه ای که افتادم این بود که فکر این رو می کردم که هر چند وقت مطلب جدید بذارم تا خواننده داشته باشم و ...
این ها همه از ایراداتی بودنند که خودم از وبلاگ نویسی میگرفتم و حالا حس کردم افتادم توش و سریعا می خواهم خودمو بکشم بیرون.
این وبلاگ مال ماست و هر وقت مطلب داشته باشم توش میذارم، حالا زود به زود شد یا دیر به دیر خودش هم خواننده هاشو پیدا می کنه و اون خواننده ها هستند که براشون ارزش قائلم. آخه یکی از راه هایی که میشه ذهن رو خشک کرد اینه که اگر مطلبی توش برا بیرون اومدن آماده شد نگهش داری و بیرون نریزیش.
"پس دیگه گلگشت تو اینترنت تعطیل"
بسم الله الرحمن الرحيم
به نظر من می توان نمودار زندگی هر کس را کشيد، به صورتی که محور افقی زمان باشد و محور عمودی آيتمی که نشانگر شادی، لذت و خوشبختی باشد. و ميتوان خط ميانگين نمودار هر فرد را محاسبه و رسم کرد و عدالت يعنی اينکه اين ميانگين ها برای تمام آدم ها مساوی اند.
حال چيزی که دست ما انسان|هاست و می توانيم روی آن تاثير بگذاريم دو چيز است 1-دامنه ی تغييرات: فاصله ميان بهترين و بدترين حالت در هر دوره 2-فرکانس تغييرات: هر بالا پايين رفتن چه مدت طول می کشد.
چند نکته:
۱-خودکشی حرام است چون مساوات این میانگین ها را به هم می ریزد.
۲-خوردن مشروب و استعمال مواد مخدر در راستای ازدیاد همین دامنه است به صورتی که مدتی حال کنی ،نشئه باشی و سرخوش (فراتر از خالت عادی) و بعد هم خماری و درب و داغانی را تحمل کنی.
۳-"ریسک" به معنای ازدیاد همین دامنه است.
۴-بالاترین فرکانس ظاهرا 7 بار در روز است که در احادیث آمده و کمترین یک دوره طی عمر.
۵-اگر به صورت سری فوریه بررسی کنیم هر نمودار حاصل جمع تعدادی موج سینوسی است.
Powered By
BLOGFA.COM