مغازه داری را می بینم که چه آسوده و روان شاد بدون احساس مسئولیتی سنگین و با فکری باز کار خویش را به انجام می رساند.
مدیر کارخانه ای را می بینم که سیل نفرین کارگر ها به سویش روان است. خیل ناراضیان همیشگی.
کفاشی را می بینم که کفش پینه میزند و در دنیای خودش سیر میکند و لذت می برد .
قاضی ای را می بینم که چه خوانواده هایی را بی چاره نکرده است.
راننده تاکسی ای که چه زیبا در به مقصد رسیدن آدم ها یاورشان است و خیل دعای مردم را پشت سر خویش دارد -خیر ببینی ،ممنون- و پلی ست برای رسیدن مردم به خواسته هاشان و واسطه ای خیر .
مسئولی را می بینم که شب و روز در فکر شرکتش است ؛ این که چه باید بکند و چه خواهد شد؛ می داند هر تصمیم اشتباهی که بگیرد چه مشکلاتی برای خود و دیگران به وجود خواهد آورد .
مدیر مدرسه ای را میبینم که شاگردانش سالها بعد تازه می فهمند او چه اشتباهاتی در حق آنها انجام داده است .
و رئیس جمهوری را می بینم که پس از سالها مشقت مبارزه و سالها تلاش چگونه در زیر زبان ها له می شود و شاید زیر گرزهای آهنین جهنم هم.
*********
روزی دست خداست.
این خداونده که روزی و رزق آدم ها رو می رسونه .
هر وقت بخواد کم می کنه و هر وقت بخواد زیاد می کنه .
هر وقت بخواد سهل می گیره و هر وقت بخواد سخت .
و نه تنها در مقدار عددی روزی یا به عبارتی در آمد ماهانه به راحتی دخل و صرف می کنه بلکه از آن خفی تر و خفن تر مقدار برکت آن پول را تعیین میکند .
معین میکند که آن مقدار پول در کجا و به چه دلایلی خرج شود و چه مقدار رضایت (هدف غایی ثروت) برای ما بوجود بیاورد.
حال که چنین است
در پی کار دگر باشم به.
چند روزی
پی دلدار دگر باشم به.(از شاعر)
با این اوصاف چرا سعی کنم مدیر یا یک مسول باشم وقتی می شود با داشتن یک مغازه یا یک کار ساده و بی دردسر ارتزاق کرد.
دعوتت میکنم امشب بـه نبـودنـم بـه یـادم
تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم
خاطراتـم رو تو بردار زندگی کن تو با یادم
خاطراتم میشه شیرین قولشو من به تو دادم
اما دنیات مث زَهره من سرش روحم دادم
بیا راضی بشو از من صبر از کف دیگه دادم
من دیگه رفتم از اینجا آدرس قـبـرو که دادم
دعوتت میکنم امشب بـه نبـودنـم بـه یــادم
تو ازم مرگ گرفـتـی من واست یه دنیا بودم
تو نذاشتی من بمیرم ولی من اونجایی بودم
مـردنی بــاید بــمیره خوب منم مردنی بودم
تو دلت مثل یه سنگه چون میدیدی تنها بودم
من ازت گـلـایه دارم من بد عاشقی نبودم
تو منو گذاشتی اینجا قبل از اونـم تنها بودم
دعوتت میکنم امشب بـه نـبـودنـم بـه یــادم
تو به من هیچی ندادی من واست هیچی نبودم
بگذر از من ای قدیمی من که کـاره ای نبودم
تو برو خوش باش و تنها مـن از اوّلـش نبودم
شما سبزید یا که آبی اما من هنوز کبودم
دعوتت میکنم امشب بـه نبـودنـم بـه غفلت
تو رو جون اطلسی ها نکـنی یـادم به غفلت
برو و همیشه خوش باش باشه نعمتـت به کثرت
اما یادت باشه که من دادمت به دست نعمت
عاشق شو ور نه روزی
با جسم و جان بسوزی
عشق است شور هستی
با عقل شــور هـستی
عـاقل مبــاش یـکـدم
هش!عمر میشود کم
عقل آن طرف بنه تا
بیـنـد رخت جهان را
عـقـل مـن و دل تـو
هستند چون دو آهو
این هست نـعـش آهو
آن هست ناف خوش بو
*************
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید
عـاقـل مـبـاش یـکـدم ور نـه ندامـت آید
عشقست شور هستی با عـقـل جـور ناید
رو سوی عشق و هرچند دانـی که زجـر آید
پرده اول:
مراسم تمام شده است. همه در هیئت ، دور نشسته اند و چای می خورند. کسی میکروفون را روشن می کند و از مردم درخواست می کند برای فردا شب هر کس یک گل از هر نوعی شده بخرد و با خود به مراسم بیاورد .
پرده دوم:
{فردا شب ،ورودی هیئت}
مسئولین مراسم می دانند خیلی از مردم گل نخریده اند و درست هم فکر می کنند ؛ به همین خاطر خودشان گل خریده اند و به هرکس یکی هدیه می دهند. مردم گل را می گیرند ؛ بعضی متعجب اند و بعضی هم در ذهن برایش نقشه می کشند .
یکی می خواهد برای دختر کوچکش ببرد .
دیگری برای گلدان رو میز آشپز خانه در نظر داردش
و کسی دیگر می خواهد چند روزی با بوی آن مست شود .
پرده سوم:
مراسم اوج می گیرد. چه خروشی است در دلها. شب ، شب حضرت علی اکبر است. هنگامه ی روضه می رسد.
ناگاه مداح از مردم می خواهد گل هایشان را به یاد پرپر شدن حضرت پرپر کنند .
وای که بر مردم چه می گذرد.
بعضی زن ها کم کم گل را در میان چادر خود فرو می برند . بعضی دچار تردید شده اند . بعضی مرد ها یادشان می افتد خیلی وقت است گل را فراموش کرده اند و در دست ندارند . بعضی ها عاقل اند و و از این لوس بازی ها خوششان نمی اید.(!) بعضی ترجیح می دهند دل دخترشان شاد شود و زمین هم کثیف نشود . بعضی از خجالت دیگران شروع کرده اند . بعضی غصه پولی را می خورند که پای این همه گل داده شده . برخی به یاد زحمات باغبان اند .....
مداح جمله ای دیگر می گوید .
پرده چهارم:
{آخر مراسم}
چراغ ها روشن می شود . مردم دور نشسته اند و به آن همه گل پرپر نگاه می کنند .
نوشته بودم ، کامل.
داشتم تایپش می کردم که پشیمون شدم.
راستش رفتم تو حال و هوای محرم .(من؟!!) و پشیمون شدم از آپ کردنش. نه اینکه طنز باشه یا حتی شاد باشه نه! حتی پر درد بود ؛ اما مال این حال و هوا نبود.
به هر حال .
برای اینکه تو این ایام آخرین نوشته وبلاگ طنزگونه نباشه این مطالب که به ذهنم رسید رو می نویسم.
******
بعضی ها عجیب جراتی دارند.عجیب
می گویند یا حسین!
آن هم وقتی ذوالجناح هست
******
نکته
مدتی پیش شاید یک یا دو سال پیش شنیدم
یکی از آقایان در خانه ی خود مراسم عزاداری گرفته ؛ هنگامه ی روضه خوانی برادرش را می بیند که ساکت نشسته است .به او می گوید چرا گریه نمی کنی و یکی می خواباند توی گوشش.
برادر تا آخر مراسم زار می زند.
آن موقع از این داستان و آن آقا و کارش ناراحت شدم . اما بعدا دیدم عجب "نکته" دانی بوده است.
Powered By
BLOGFA.COM