تبليغاتX
.
شنبه 21 مهر1386
داستان خود یابی ( خود آگاهی ) من

دراز کشیدم، روی زمین؛ بدون متکا و پتو.اتاق از گرمای آفتاب گرم شده بود و متبوع بود.چشمام رو بستم و سعی کردم تو راحت ترین حالت قرار بگیرم. خودم رو ول کردم و عضلاتم رو رها کردم تا راحت راحت باشم اما خوب، نشد، پس بالاخره یه جایی تکون خوردن ها رو متوقف کردم و آروم گرفتم.

آروم، راحت، ساکت، بدون فکر اضافی و با توجه، توجه، توجه، مراقبت، رغبت، دقت، شفقت، محبت و یه سری از این حالات و احساسات.

چشمام بسته بود.توی ذهنم اتاق رو متصور شدم و سعی کردم با کلمات یه شمای کلی ازش توصیف کنم. بعد خودم رو تصور کردم که وسط اتاق دراز کشیدم.توی ذهنم آوردم، خودم رو اون وقت لباسام رو توصیف کردم.

حالا نوبت اولین لایه ی خودم یعنی بدنم بود.شروع کردم به درک و احساس و توجه به تمام علائم و اخطار ها و اطلاعاتی که که از اقصی نقاط بدنم به مغزم می رسید.تمام درد ها و حالت ها.به تک تک شون توجه کردم و وجودشون رو تایید کردم.

بعد از تمام این مراحل بود که به اوج کار رسیدم.حالا باید روحم رو کنکاش می کردم.احساساتم رو، ادراکاتم رو، سخت بود؛ باید مستقیم و بدون واسطه خودم رو می فهمیدم.بدون واسطه ی حتی کلمات، خودم رو درک می کردم و می شناختم.و این بزرگترین شناخته. من در چه حالی ام؟، چه احساسی دارم؟..دقت و تمرکز بیشتری می خواست اما بالاخره تا حدودی جواب گرفتم.سوال بعدی این بود که  چه نیازهایی دارم و چی می خوام؛ سعی کردم توی خود اگاهم بیارم که چی می خوام ، دنبال چی هستم، الان چه نیازی دارم؛ و بعد سراغ خدا رفتم.چه احساسی نسبت به اون دارم توی این لحظه چه جور می بینمش و چه نسبتی باهاش دارم.

تجربه ی جالب و لذت بخشی بود و به شماهام توصیه می کنمش.البته می دونم که خیلی ها فطرتا و ذاتا خود آگاهی زیادی نسبت به بدن و روحشون دارند و نیازی به این جنگولک بازی ها ندارند!

نوشته شده توسط سید مصطفی در 19 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 18 مهر1386
افسردگی ، چرا ؟

ببینم!

فکر می کنی، کسی تو رو دوست نداره؟

فکر می کنی، کسی تو رو نمی خواد؟

تصور می کنی، هیچ کی برات ارزش قائل نیست؟

به نظرت، مورد احترام هیشکی نیستی؟

به نظرت میاد تنها موندی؟

فکر می کنی، نمی تونی کسی رو خوشحال کنی؟

فکر می کنی، تو دنیا تنهایی و دوستی نداری؟

..

جدا؟

وافعا این طور تصور می کنی؟

..

خوب، باید بگم در اشتباهی؛ اونم چه اشتباه بزرگی.

می خوام بدونی که شیطان یا شیطون یا همون الیاس خودمون همیشه در کنارته و می تونه برات یه یار مهربون باشه.

بدون اگه هیچ کی دوست نداره اون دوست داره.

بدون اگه هیچ کس نخوادت اون می خوادت؛ از جون و دل هم می خوادت.

اگه هیچ کسی برات ارزش قائل نباشه ،اون برات خیلی ارزش قائله؛ تو براش مهمی.

... باور کن راست میگم، این قدر بی اعتماد به نفس نباش. واقعا دوستت داره عزیزم! تو چرا فکر می کنی من دروغ می گم؟!...

اون، همیشه بهت احترام می گذاره، تنهات نمی ذاره؛ اگه همه هم ولت کنند اون هم به خاطر یه سری مسائل جزئی ، اون همیشه باهاته و هیچ موقع ترکت نمی کنه.

اگه فکر می کنی نمی تونی به هیچ کس کمک کنی و عرضه ی هیچ کاری رو نداری دراشتباهی، چون تو فقط با یه کم تلاش و بعضا حتی با یه کم تنبلی می تونی دلش رو شاد کنی و بهش کمک کنی.

به هر حال از ما گفتن بود.

نبینم دیگه افسرده باشی و از این فکر هایی بدبد بکنی ها!

ببین! با یکی آشنات کردم که دیگه احساس تنهایی نکنی و افسرده نباشی.

حالا برو عزیزم! برو نازکم! نگاه کن! الانم اونجا وایستاده، منتظرته؛ نگاه کن چه خوشگل و مهربونه!

 

نوشته شده توسط سید مصطفی در 11 | | لینک به این مطلب
جمعه 13 مهر1386
شب قدری که بی مقدار ماندم

شب قدری که بی مقدار ماندم             شب قدری که من بی یار ماندم

شب قدری که در زندان این تن             بگشتم چون کلاغ و خار ماندم

میخوام بنویسم، فقط بنویسم، همین طوری. شاید به زور.

هیچ موضوع خاصی تو ذهنم نیست و فقط می خوام بنویسم.

عشق خوب نوشتن، جذاب نوشتن و خرق عادت گند خودم یهو چسبیده به این یقه ام.

از شب های قدر، ببخشید، شب قدر، یک شب که بیشتر نیست؛ از اون که چیزی ندارم بنویسم.خوب یه جاهاییش که خصوصیه و بقیه اش هم بی خودیه.نه! کجاش خصوصیه؟ الکی کلاس نذار بچه.

آها.صحبت های اقای پناهیان. قشنگ بود. تو هم شنیدی؟

حقارت در بربر معبود، کوچکی، عرض تسلیم و بندگی.

دقیقا زده تو هدف.مشکل من همینه. البته رویه ای ترین مشکلم.

خوب راه حل چی؟

آره گفت. یکی اقرار به گناه. اقرار دقیق و آدرس دار. دقیقا بگی من فلان موقع فلان جا در مورد فلان اشباه کردم.غلط کردم.ببخشید.بیجا کردم، بیخود کردم ...(ما به لسان خودمان چند عبارت دیگر هم می گوییم که در شان مجلس نیست! )

یکی دیگه روضه گوش دادن.(؟!) این رو خیلی نفهمیدم. شاید؛ چرا؛ تاثیر داره تو حقارت؛ آره؛ داره؛ خوب هم داره.

نشستیم دوستان و آشنا ها رو یاد کردیم. دفتر چه تلفن، تلفن همراه هم چه خوب کمک کرد.

اما چی باید می خواستم براشون؟ نمی دونم. هر چی می خواستم، باز هم شک دار بود، مجبور شدم بگم خدایا بهشون خیر بده؛ این دعا دلچسبم نبود؛ راه دیگر ی هم نداشتم.

فکر کردم.در مورد خودم و ترسم. ترسم از فقر، ترسم از نداری. نمی دونم عاملش چیه؟ نفهمیدم ریشه اش کجاست؟ اما در موردش فکر کردم. دقیقترش کردم تا بفهمم دقیقا از چی و چرا می ترسم. سعی کردم برم تو شکمش. اگه این ترسم از بین بره کلی شجاع تر میشم. کلی کیفیت زندگیم میره بالا. چه شود!!!

اما، عجب قشنگه این یه جمله  "الهی لا تادبنی بعقوباتک".

 

نوشته شده توسط سید مصطفی در 17 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 8 مهر1386
دخترم شاده !

نیلوفر جان! دختر گلم! ندو. این قدر ندو، شیطونی نکن.

...

نیلو جان آروم باش بابایی!

...

نیلوووو! (مملو از عصبانیت و تندی)

شلوغ نکن دختر؛ زشته؛ تو خیابون آدم نمی خنده.

...

نیلو خانم! آهسته بخند.

_ا .تو ام؛ همش به بچه ایراد میگیری ها.حواست هست؟ چی کارش داری؟ داره می خنده و بازی میکنه دیگه.بچس خوب....خوبه عنق باشه؟!.

_خانم! زشته! بده؛ خوبیت نداره.

_بازم از اون حرف هات زدی ها؛ چیش زشته؟! بچم شاده! بده؟! الان، باید بازی کنه، بگه، بخنده، شلوغ کنه. این حرف ها چیه؟ عین این مامان بزرگا حرف میزنی.

_ خانم! شما هم گاز رو گرفتی ها! جلو بچه خوب نیست با من کل کل میکنی. بذار کارمو بکنم. می دونم دارم چی کار میکنم.

_ اتفاقا! اصلا نمی دونی داری چی کار میکنی. اگه می دونستی که آدم دلش نمی سوخت.

همین جوری، هر چی شنیدی از مامانت، داری بلغور می کنی.(با کمی لبخند نشون میده که داره شوخی میکنه و خودش می دونه چی گفته.)

این همه، این کتاب ها می نویسن، این تلویزیون بدبخت میگه، خوب، واسه ما میگه دیگه! اما کو گوش شنوا؟!

_ بازم، چی گفتن این پدر سوخته ها؟

_ بازم داری بد نگاه می کنی. این جوری، هر چی هم گفته باشن خوب می گی بده دیگه.

_ خوب، چی فرمودند این کارشناسان معظم تربیتی؟

_ هی میگن، بذارید بچه بازی کنه، بخنده و از این جور حرفا دیگه.

_ خانوم جان! عزیز من، من که نمی گم بازی نکنه، شاد نباشه؛ میگم تو خیابون نه، جاش نیست، حالا شما هی ...

_ خوب.

باشه.(تغییر حالت میده و می شه یه دختر منطقی)

باشه؛ من گوشم با توه،بگو ببینم چی میگی! اما، اگر نتونستی حرفتو اثبات کنی ظرفای شب مال توه ها! ( لبخند میزنه)

_ بی خیال؛ ولش کن.

_ ا ا ا .کم آورد؛ کم آورد؛ کم آوردی، جناب عقل کل؟

 تنبل خان، تا حرف شستن ظرف اومد کنار کشیدی ها!

بگو! بگو، می خوام بدونم چی تو اون سر کچلت می گذره.( و با چشماش سر طاس رو نشونه رفت.)

_ باشه. هر چند دوست ندارم بگم.

اون جا رو نگاه کن!

_ کجا؟

_ اون طرف اتوبوسه.اون خانمه رو که دست دخترش رو گرفته .می بینی؟

_آره، آ....ر.....ه...

خانمه دست دخترش رو گرفته؛ با زور ولی آروم می کشدش.پاهای دختر رو نگاه می کنم کاملا کجه؛ نمی تونه راه بره.یه جورایی باید خودشو پرت کنه جلو. هر قدمش کلی راهه.سنی نداره.همش هفت سالشه.چه لباس خوشگلی هم پوشیده.تو فکرم میاد این چه جوری می خواد تا خونه برسه؟تو خونه چی کار می خواد بکنه؟

_ حالا فهمیدی چی میگم خانومی؟!

اگه، اگه، یه لحظه، اون دخترک بی گناه، نیلو رو تو این حال ببینه، که جلوی بابا مامانش داره می دوه و می خنده و بازی میکنه و ... ناخود آگاه یه آه بکشه ...

می دونی چی میشه؟...

اونوقت.... تمام زندگی نیلو و من و تو و هفت پشتمون دود میشه میره هوا.

همچین دود میشه که هزار تا کارشناس هم نمی تونن جمعش کنن.

....هی ی ی ی ...

حالا قبول کردی حرفام رو؟حتما باید ناراحتت میکردم تا باور کنی چرت نمی گم؟

 

نوشته شده توسط سید مصطفی در 17 | | لینک به این مطلب
جمعه 6 مهر1386
کلنجار

دو هفته ی پیش سر چهارراه که بودم یه صحنه دیدم که خیلی ناراحتم کرد.

مادره دست پسرش رو از بازو سفت چسبیده بود و کمکش می کرد از خیابون  یا از میون جمعیت رد بشه. پسره تقریبا 30 سالش بود و از چشم عاجز بود. با سر و ضع به هم ریخته و رقت آور. این محبت و کمک سخت و بی دریغ مادره و اون علیلی پسره خیلی ناراحتم کرد، فهمیدم اون جا به اصطلاح گدایی می کنند و منتظر کمک مردم اند.

حالا چراغ قرمزه و من پشت فرمون نشستم.و چراغ هم نمی دون چند ثانیه رو نشون میداد.

 

و اکنون توجه شما را به گفتگوی زیر که در فکر این اسب بیچاره انجام شد جلب میکنم.

 

_ پاشو، پاشو برو کمک کن؛ یه چیز بذار کف دستش؛ هنوز چراغ قرمزه و وقت داری.

_ نه بابا الان سبز میشه. ملت پشت ماشین سرگردون میشن. نه. ولش کن.مسخره بازی در نیار.تابلو می شی. تازه تا الان هم حتما مردم بهش خوب کمک کردن.

_ به تو چه.تو هم باید کمک کنی.خجالت نمی کشی با این حرفت؟

_ نگاه کن! گیر نده دیگه. اصلا چراغ رو نگاه کن اگر اون موقع هم می شد برم الان دیگه نمی شه.داره سبز میشه.نگاه کن.اصلا بذار یه چیزی برات تعریف کنم.ام م م. اه. لعنتی هیچی هم به ذهنم نمی رسه.

_ این کار خداست که چیزی یادت نمی یاد. پاشو. اگه راست میگی اون ور چهار راه نگه دار.پیاده شو و بیا کمک کن.

_ عجب گیری کردیم ها.ول کن دیگه.(پا رو رو گاز فشار دادم و راه افتادم.)

_ دیدی نگه نداشتی! دیدی آدمش نیستی! اونوقت می گی چرا من فلان، من بهمان.

_ ببین! اینجا که مال تاکسی هاست، بعدشم که پره ماشینه، بخوام نگه دارم باید اون سر دنیا نگه دارم و پیاده تا اون ور برم.خوب نمیشه.ادم باید عاقل باشه.

_ باشه.خود دانی.از ما گفتن بود.

_ ببین عزیزم ناراحت نشو. من الان بهتره برم خونه و تو خونه، خوش رفتار باشم، تا اینکه ....

_ نمی خواد حرف مفت بزنی. نمی ری نرو، ساکت باش.

_ تو سخت گیری می کنی.این درستش نیست.اصلا آدم باید ...

_ برو بابایا.

.

.

.

.

 

و هفته قبل تو خیابون دوباره دیدمشون.ساعت 3 بعدالظهر بود و خیابون خلوت.با هم میومدن اما این بار پسر یک قدم جلوتر و خیلی سرحال تر.

یه دستش یه ظرف غذا بود و یه دست دیگش روزنامه ! و روزنامه رو هم می خوند!

بله.نه کور بود نه وضعش خراب بود.

زمستون رفت ولی روسیاهی موند به ذغال.

باعث شد من تو امتحان رد بشم یا حداقل با خودم درگیری پیدا کنم و قاطی کنم.
نوشته شده توسط سید مصطفی در 21 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 4 مهر1386
عدالت موعود

دم از عدالت می زنیم و می زنند؛

عدل علوی.

عدالت علی.

جامعه ی عدالت طلب.

برنا مه های عدالت محور.

عدالت، عدالت، عدالت.

و در راس همه ی اینها چه می خواهیم؟!

ظهور آخرین منجی برای بر پایی عدالت، قسط و داد.

اما...

اندکی درنگ کن!

حواست را به من بده!

تو ؛ آری تو!

بر فرض، جامعه پر شد از عدل.

عدل را که دیگر می دانی چیست؟!

هر چیز بر، و در، جای خودش. هر کسی بر مسند خودش. هر چیزی به قدر و اندازه ی خودش.

حال، بگو  تا خود بدانی.

اگر قرار باشد عدل فراگیر گردد، اگر بنا شود عدالت جاری شود؛

من و تو در کجای خواهیم بود ؟

با من و تو چه خواهند کرد ؟

به من و تو چه خواهند داد و چه ازمان خواهند گرفت ؟

بالاتر می رویم یا پایین تر ؟

ترفیع می گیریم یا تنزیل ؟

و نگو که در همه ی موارد بالاتر خواهی رفت و به بیشتر ها میرسی.

راستی!

هیچ میدانی که لیس للانسان الا ما سعی!

و من و تو، اکثر چیز هایی که داریم، و یا در واقعش نداریم، همان هایی است که بدون سعی و تلاش، همین طوری شانسی و یا قسمتی در دامنمان گذارده اند. توانایی هاییست خدا دادی که از اول توی جیب بغلمان بوده است!

پس چیزی نداریم که مستحق چیزی باشیم.

عدالت علوی عدل عادل ترفیع گرفتن عدالت در زمان ظهور

نوشته شده توسط سید مصطفی در 14 | | لینک به این مطلب

Powered By
BLOGFA.COM