دو سری جانورند که پررو اند و با جراتند و هر جایی می روند و هر کاری می کنند.
یه سری شیر و عقرب و عقاب و ... . به پشتوانه ی دندون و نیش و قدرت و ... اینجوریاند. و سری دوم خرها و ... . به پشتوانه ی چیزی این جوری نیستند بلکه از خریتشونه که عربده می زنند.
آیا چرا ؟
تعریف و تمجید از خود، خوب است یا بد؟
آیا زشته، آدم از خودش تعریف کنه؟
برای خودش نوشابه باز کنه، یا برای خودش کلاس بگذاره یا به عبارتی لاف بزنه.
معمولا ما این کار ها رو زشت می دونیم، اما آیا واقعا زشته؟ یا شاید خوب باشه.
دلایل زشت بودنش چیه؟کسی می دونه؟
توی خلوت خود آدم چطور؟
توی جمع چطور؟
چه عواقبی داره؟
؟؟؟؟
؟؟؟
؟؟
؟
چرت و پرت گفتن هنر است.
باور بفرمایید هنر است.آن هم هنری که برای هر فرد بشری لازم و مفید است.و همان طور که خاصیت هر هنری است، این هنر یا توانایی هم، در همه ی افراد بشر نیست و در بعضی ها خدادادی وجود دارد و به مقدار مکفی هم موجود است.
اما این چیزی که من اسمش را "توانایی چرت و پرت گفتن" گذاشتم بر خلاف اسمش چیز خوب و لازم و پر ارزشی است.و این اسم ناجور نباید شما خوانندگان فرهیخته را به اشتباه بیاندازد.(چون نکته ی ای است انحرافی)
حالا، چرا می گویم پر ارزش است؟
چون خودم ندارمش و می فهمم که چقدر زیاد، مورد نیاز است و چقدر بدرد بخور است.
وقتی می خواهیم با کسی ارتباط برقرار کنیم دو حالت وجود دارد؛ یکی اینکه خود ارتباط ارزش مند است و دیگر انکه ارتباط برای هدف دیگری است که هدف، یا تعلیم است یا تعلم، و یا چیزی حاوی این دو یعنی بحث و مباحثه.و برای نیل به حالت دوم هم نیاز داریم که رابطه ای از نوع اول برقرار کنیم.
اما مشکل من چیست؟
مشکل من این است که فقط نوع دوم را بلدم؛ تنها می توانم ارتباط تعلیم و تعلم و مباحثه را بر قرار کنم.(تازه آن هم به صورت ضعیف)، اما همان طور که عرض شد بعضی جاها اصلا خود ارتباط ارزش مند است و باید ایجاد شود و اصلا بحث تعلیم وتعلم نیست و یا نباید باشد و باقی موارد هم مقدمه ی هر بحث تعلیم و تعلمی هم باید یک جور ارتباط باشد.
پدر جان!
خیلی و خیلی جاها نیاز است با کسی ارتباط برقرار کنیم، بنشینیم و با هم گپ بزنیم، تجدید بیعت و دوستی ای بکنیم، رابطه مان را تقویت کنیم، اصلا با هم از زندگی استفاده کنیم و ... .
آما من فقط بلدم یک ارتباط کاری و خفن و سنگین ایجاد کنم. تا موضوع مشخص و کاری و فکری و بحثی و تعلیمی و تعلمی باشد، بنده هم هستم و می توانم جلو بروم اما تا موضوعات تمام می شود، من هم تمام می شوم، دیگر وجودی ندارم، دیگر باید برخیزم و بروم. و همین ناتوانی باعث می شود ارتباطاتم بسیار خشک و بی روح بشوند.
حالا که فکر می کنم، می بینم تا الان، برای حل این مشکل، ناخود اگاه از یک ایده ی جالب استفاده کرده ام؛ از ارتباطات دو نفره پرهیز کرده ام، و معمولا با دوستان و دیگران در جمع هایی 3 نفره و یا بیشتر بوده ام. و جاهایی که فرد سومی در کار نبوده است و مشکل خودش را نشان می داده سریع خداحافظی می کرده ام و ارتباط را قطع می کرده ام تا احساس سنگین بودن و فشار نه بر خودم و نه بر طرفم فشار نیاورد.
اکنون، به وجود این مشکل اگاه ترم، اما هنوز برایش راه حلی ندارم.
وقتی با یک نفر تنها صحبت می کنم ،بسیار جدی و خشک می شوم و تنها صحبتی که می توانم بکنم صحبت های کاملا جدی و کاری است.سوال و جواب.یعنی همان که اول گفتم.توانایی چرت و پرت گفتن ندارم. نمی تونم با طرفم نیم ساعت حرف الکی بزنم و با هم گرم بگیریم بدون اینکه حرف جدی ای در کار باشد، بدون اینکه کار و درس و علم این وسط را پر کند.
خوب شما می توانید تصور کنید که با این وضعیت تنها ارتباطات کاری و سوالی باقی می ماند، که چیز چندان جذاب و خوبی نیست.
فلذا باید یاد بگیرم چرت و پرت بگویم. باید یاد بگیرم چگونه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم بدون اینکه سوالی جدی بپرسم و یا جوابی جدی بدهم. چگونه با یک نفر صحبت کنم بدون آنکه سر موضوعی بحث کنم و بدون آنکه بخواهم چیزی خاص بگویم.
من باید بتوانم چرت و پرت بگویم.
من باید بتوانم حرف الکی بزنم.
من باید بتوانم حرف بی معنی و بی نتیجه بزنم.
شما چطور؟!
خوب، منتظر حالت بدتر هستید.نه؟؟
نــــه!!! اصلا براتون مهم نبود؟!،بهش فکر نمی کردید؟!
عجـــــــب!! باشه.چه کنیم دیگر!
تا اینجا گفتیم که بعضی بچه ها(که البته فقط اولش بچه هستند)، عوض اینکه گریه و زاری و تمنا یاد گرفته باشند و بتوانند التماس کنند، یاد گرفتن قهر کنند و اخم کنند و عنق باشند و این عادت و یا آموزه توی رابطه ی اونها با خداوند هم اثرات بسیار مخربی دارد.
...آما ... یه عده هم کسانی هستند که این قدر ها بداخلاق و بیخود به نظر نمی آیند ولی از گروه اولی بیخود ترند!
این عزیزان دل توی خانواده ها و با کسانی بزرگ شدند که بسیار قانون مدار و پر حساب و کتاب و جدی بوده اند. وقتی می خواستند یک عروسک بخرند، جواب می شنیدند که، "عروسک می خوای چی کار؟" "به چه دردی می خوره؟" و بالاتر از اینها "بازی چیه؟"، "برای چی می خوای وقتت رو تلف کنی؟"، "بیا برو کلاس زبان بدردت می خوره"!!!!
رابطه ی اینها با خداوند بسیار خشک خواهد بود. زندگی را بسیار جدی می بینند. اولا که چیزی به نام علاقه و "دوست دارم" سرشان نمی شود؛ نمی توانند به خدا بگویند "خدایا دوست دارم یه فلان داشته باشم"، "خدایا بهم یه بهمان بده" و براش گریه هم بکنند.
این عده گریه و زاری و تمنا را نمی شناسند همان طور که قهر و اخم را نمی شناسند. تنها چیزی که می فهمند قانون است و مقررات. دنیا را یک تجارت خانه می بینند و تنها روش ارتباطی تعریف شده در آن را معامله می دانند. آن هم معامله ای با علت و هدفمند و ... .
اونوقت، در رابطه با خدا هم می خواهند معامله ای عمل کنند. هر چقدر بگویی "او کسی است که بی علت می بخشد" نمی فهمد. "بی علت فضل می کند"، "اصلا نیازی به علت ندارد برای کارهایش" متوجه نمی شود.
این جور آدم ها خواسته هایشان را محدود می کنند چون اولا "دوست داشتن" و "ویر کردن" و "حال میده" و "عشقم کشیده" را نمی فهمند و دوم توان معاملات سنگین را ندارند؛ نمی توانند جواب خدا را بدهند. خداوند اگر چیزی داد که داده ولی اینها چیزی نمی خواهند. چون اگر چیزی بخواهند باید دلیل محکمی برایش داشته باشند و بگویند به فلان دلیل، باید آن را به من بدهی و اگر هم، باید بدهی، دیگر تمنا ندارد، باید بدهی. و وقتی منطق هست گریه برای چی! بیچاره ها می خواهند برای خدا منطقی اثبات کنند که فلان چیز را بهشان بدهد، ولی همان طور که مستحضرید خدا که خودش منطق را آفریده و برایش آن قدر ها ... و اصلا گریه را دوست دارد و از آدم ها این طوری بدش می آید.(من بازم جای خدا حرف زدم!!)
البته مشکل اصلی جایی است که این گروه اصلا زیاد درخواست نمی کنند. چون چیزهایی که وجودشان منطقا لازم باشد بسیار کم است، لذا اینها ارتباط کم و محدودی با آفریدگار دارند.
آدم های سطح پایین تر این گروه به چیزی به نام نذر روی می آورند تا معامله ای را با خدا راه بیاندازند. بد نیست ها! اما خوب، خوب هم نیست.
کمی که بیشتر فکر می کنم حس می کنم این ها که من گفتم خودشان دو گروه هستند اما دیگر جدا کردنشان برایم سخت است.
نتیجه: جلوی خداودن زانو بزن و گریه کن.اگر نکنی مریضی! (فحش گذاشتم)
- بچه ها معمولا برای رسیدن به چیزهایی که می خواهند، دوست دارند یا نیاز دارند چی کار می کنند؟
آباریکلا. آفرین! اونها گریه می کنند؛ گریه می کنند، زار می زنند و وقتی، کمی بزرگتر شدند التماس می کنند و خواهش و تمنا می کنند، تا برسند به خواسته شون؛ تا فرشته ی نجات یا بابانوئل آرزوها بیاد و براشون مشکل رو حل کنه.
- خوب که چی؟
- حالا، بچه هایی رو دیدید که عوض گریه کردن، یاد گرفتن که با قهر کردن جوابشون رو بگیرند؟ یاد گرفتن و عادت دارند که با، ترش رویی و قهر و اخموبازی، به خواسته و آرزوشون برسند. اون ها بلد نیستند و نمی تونند که واسه خواستشون زار بزنند و در خواست کنند.
نمونه هاش رو حتما دیدید. بیچاره ها در اوج ناتوانی و نداری و بدبختی هم قهر می کنند! اخم می کنند! تعجب انگیزناکه نه؟!! نیاز دارند ، دوست دارند، دلشون پر از شوقه، پر از تمناست اما روشون ترشه و اخمو اند و می خواند قهر هم بکنند؟!! ....الهی!!!
حالا این ها تو زندگیشون چه می کشند، بماند، که خود سر دراز دارد.
چیزی که می خواهیم به آن نگاه کنیم ارتباط این هاست با خدا. خداوند. رب. والد اصلی. صاحب متعال.
حالا تصور کنید این آدم مشکلی داره یا چیزی نیاز داره یا چیزی دوست داره و می خواد از خدا بگیره، تو تنهایی یا تو یه مراسم هیئتی یا توی یک دعا.
خودت تصور کن دیگه! من نگم برات.اصلا فکر نکنم زیاد دور و بر این جور جا ها پیداش بشه.
- خنده نداره! نخند!
- مسخره است، نه؟! خود خدا هم فکر می کنم هم کلی بدش میاد هم خنده اش می گیره.
شاید بعضی وقت ها که خنده ش بیشتر می شه یه نگاهی بهش می کنه.
دفعه ی بعد ان شائ الله یه حالت بدتر رو براتون می گم!
سرم را سرسری بتراش ای استاد سلمانی
که بنده در دیار خود نه سر دارم نه سودایی
اخلاق عجیبی است.روحیه ی غریبی است.وقی در جمعی قرار می گیرم می خواهم مثل آنها باشم؛ می خواهم جزو انها باشم؛ می خواهم از بهترین آنها باشم.
وقتی در جمع شعرا وارد می شوم دلم برای شعر گفتن می شنگند؛ دلم می خواهد شعر بگویم؛ جدا دلم می خواهد شعر بگویم؛ زور می زنم که شعر بگویم؛ اصرار دارم که شعر بگویم؛ ناراحتم که شعر نمی گویم.
وفتی در جمع طنازان قرار می گیرم به همین صورت، جمع ادیبان، جمع مهندسان، جمع درسخوانان، جمع دانشمندان، جمع پول داران، جمع خوش تیپان، جمع مومنان، جمع متقیان، جمع عالمان، جمع عاملان، جمع روانشناسان، جمع وبلاگران، ....
به هر کدام این ها که می روم ،و حتی اگر ذهنم به جمعی رو می کند، دوست دارم جزوشان باشم و حتی دوست دارم از برجسته هایشان باشم، و ناراحتم که چرا در این موضوع هم حرفی ندارم برای گفتن.
نمی توانم بنشینم و بینم و لذت ببرم که اینها در موضوعشان، در گروهشان، هستند و من تنها، لذت ببرم از کارشان و استفاده کنم و نخواهم که جزو شان باشم. چیزی که خیلی ها حتی به ذهنشان هم نمی رسد.
خیلی ها به ذهنشان هم خطور نمی کند که بخواهند جزو فلان دسته و گروه باشند و در بهمان مسئله کاری بکنند و عددی باشند اما من نمی دانم چرا این گونه ام.
شاید به همین علت است که، وقتی می بینم کسی در موضوعی قوی است و کارآمد و سرآمد، بر آشفته می شوم؛ چون می ترسم من نتوانم مثل او باشم؛ می ترسم نتوانم مثل او حتی بشوم ؛ و نتیجه اش بعضی وقت ها این می شود که، نتایج و کار دیگران را کم ارزش بدانم تا راحتی وجودم دستخوش نابودی نگردد.
راستش به علت هم زیاد فکر کرده ام؛ به نتایجی هم رسیده ام و لیست علل شناسایی شده اش را می نویسم.
حس کمال طلبی +
غرور -
عقده ی مورد توجه بودن -
توانایی +
در موضوعی خاص سر آمد نبودن و متعلق به آن نبودن -
حسادت -
انتظار بیجا از خود -
خود بزرگ بینی -
نمی دانم همه یاینها هست یا نه.نمی دانم چیز دیگری هم هست یا نه.اما در این میان برای غرور سهم خاصی قائل هستم.
Powered By
BLOGFA.COM
