تبليغاتX
.
دوشنبه 27 اسفند1386
تغییر

نوشته بود "چه تغییری می خواهید بکنید؟"

   جوری نوشته بود که یعنی، ما می توانیم هر تغییری که شما بخواهید، در شما بوجود بیاوریم؛ فقط کافیست شما بگویید و بخواهید.

 من هم باور کردم. معمولا این چیز ها را باور می کنم. این را هم باور کردم.

از خودم پرسیدم چه تغییری می خواهم بکنم؟

واقعا چه چیزی؟... فکر کردم.

   تغییری نمی خواستم. یعنی تغییری نمی خواهم. برای خودم هم، اول عجیب به نظر آمد؛ اما واقعا نمی خواستم. به همین که بودم راضی بودم. به همین که هستم و دارم راضی و قانع شده ام.

   باز هم فکر کردم. شاید این همان "رضا" و "رضایت" و "قناعت" مشهور و خوب و پسندیده باشد. اما بعید می دانم. این با آن رضا فرق می کند. این جا اصلا بحث خدا نیست. من به همین که دارم راضیم، نه اینکه چون خدا این را خواسته راضیم. شاید هم مقداری از این رضایت همان رضایت خوب و محبوب باشد.

اما به هر صورت راضیم. راضی شده ام.

   فکر کردم، نکند بخواهم موفق تر باشم؟ دیدم که نه. نمی خواهم. لزومی ندارد. همین کافیست. محبوب تر؟  نه. داراتر؟ نه. عالم تر؟ نه. قوی تر؟ نه. زیبا تر؟ شاید.کمی. خوب تر؟ نه. و ... .

    و صد البته میدانم برای رسیدن به هر کدام از این ها باید هزینه ای بپردازم تا برسم و یا وقتی برسم باید هزینه هایی بپردازم. و با دانستن این ها است که می گویم نه! همین خوب است.مرا کافیست.

و این هیچ خوب نیست.این را می دانم!!
نوشته شده توسط سید مصطفی در 15 | | لینک به این مطلب
شنبه 18 اسفند1386
تحلیل شخصصیت بدل اسب آسیاب

تبریک تبریک تبریک

 ماه صفر تمام شد.

 

خواننده های عزیز! نخواننده های گرامی!

دیگه الان همه می دونید که نویسنده، یعنی حقیر، یعنی همان اسب بخت برگشته ی آسیاب خراب شده(!) یک همزاد یا به عبارتی یک بدل دارم؛ ایشان در وبلاگ دیگران با اسم و آدرس بنده نظر از خودش در می کند !

   این برای خود من، جای بسی غرور و سر بلندی می باشد. خوب، شما بدل ندارید وگرنه می فهمیدید چرا. و اگر بخواهم کمی قضیه را باز تر کنم، باید بگویم که بدل داشتن کلی لذت دارد. آدم فکر می کند کلی مهم است که یک بدل دارد. و برای من، منی که حتی خواننده های زیادی هم ندارم، همین قدر که یک بدل دارم کلی غرور برانگیز است دیگر.

اما این بدل کیست؟ می خواهم سعی کنم تا ابعادی از وجود این بدل یا همزاد را که مورد کشف قرار داده ام به شما انتقال دهم. اگر شما هم چیزهای دیگری کشفیدید به من خبر دهید و اصلا همین جا نظر بگذارید. (شاید به خودشناسی این بدل بخت برگشته هم کمکی کرده باشیم، تا بلکه مشکلی از سر راهش برداشته شود و بینوا قدری رشد کند! ).

کسی هر روز به وبلاگ من سر می زند، نظرات دوستان من را می خواند، بعد به وبلاگ دوستان من می رود، نطرات آنها را می خواند و همه چیز را پی گیری می کند و این کار را برای مدت ها ادامه می دهد و نه تنها سرد نمی شود بلکه روز به روز هم به شوق می آید و بیشتر وقت می گذارد.

تنها معنی این کار، این است که ارزش بسیار زیادی برای من (یعنی همان اسب آسیاب اصیل)  قائل است، مرا در زندگی روزانه اش، در جایگاه مهمی قرار داده و کلی از وقت روزانه اش را می گذارد تا کمی به من احساس نزدیکی کند، با دوستان من صحبت کند و به اسم من چیز بنویسد؛ این یعنی، به شدت به من علاقه دارد، مرا دوست می دارد و یک جورهایی عاشقم شده است. و با این تواصیف، مطمئنا شما تصدیق می فرمایید که، با یک محب، آن هم به این شدت، نمی توان رفتار تندی داشت، هر چند که "دشمن دانا به از نادان دوست". لیکن به هر صورت، او مرا دوست دارد؛ هر چند نمی تواند بیش از این به من نزدیک شود و بهتر و مناسب تر از این هم نمی تواند علاقه اش را ابراز کند. و تنها با نوشتن نام من است که، لحظاتی دلش آرام می گیرد و آتش عشق در وجودش فروکش می کند. ( همان طور که می دانید، این کم توانی در اظهار علاقه و محبت، مشکل فراگیریست در جامعه ما؛ که خیلی ها به آن دچارند. مردم ما بلد نیستند چگونه به کسی علاقه نشان دهند. دم دست ترین مثالش، اذیت کردن بچه های در خانواده هاست. خیلی ها وقتی بچه ای را دوست داشته باشند هی اذیتش می کنند، نیشگون می گیرند، گاز می گیرند و هر جوری شده ونگ ونگش را به آسمان می رسانند! ).

از طرف دیگر، او شخصیتی دارد که هنوز هم (در سن بالا) به صورت نوجوان باقی مانده است و بیش از این رشد نکرده .

او به دلیل شوخ طبعی سبک و تصویر گرایانه اش، مطمئنا در میان خانواده و اطرافیانش از شخصیت های محبوب نوجوانان اطرافش است.

او از بسیاری از متن هایی که حقیر در آنها، نظرات جدید ارائه کرده ام یا حرف هایی زده ام که جذاب می نماید، استفاده می کند تا در میان هم سالان خودش و در جمع های آنان، حرفی برای گفتن داشته باشد و این چنین موجب می شود تا دیگران تحسینش کنند و اهل فکر بخوانندش و کمی او را جدی تر بگیرند (آخر به دلیل شوخی های این چنینی معمولا او را صاحب نظر نمی دانند و برایش احترام فکری قائل نیستند.).     .    در چند مورد که کسی از میان این جمع ها، حالش را گرفته بود که، "این حرفت را قبلا شنیده بودم" به شدت ناراحت شد و در نظرات نوشت که این متنت کپی برداری بود و مال خودت نبود و چنین و چنان.(یکی از دلایل علاقه او به این وبلاگ همین کپی برداری از ایده ها و استفاده از آنهاست.)

از دیگر خصوصیات این محب بنده، ضعف او در ادبیات است. کتاب خوان نیست یا کتاب ادبی نمی خواند، فلذا دایره لغات بسیار کمی دارد و نظراتش مشحون از کلمات تکراری است.

او از افرادی که زیاد از مذهب و دین بگویند و مدعی باشند و به قول بعضی "خشک مذهبی" باشند  خوشش نمی آید و چون فکر می کند "لدیا" این چنین است با او هم مشکل دارد.

 

بیش از این نه من حال دارم بنویسم نه شما حال دارید بخوانید!

نوشته شده توسط سید مصطفی در 22 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 12 اسفند1386
بالا می روی؟

تو که داری می ری بالا ، یه بار هم پات رو بزار رو شونه ی من، تا شاید فردا، من هم فکر کنم تو بالا بودنت شریکم .

نوشته شده توسط سید مصطفی در 11 | | لینک به این مطلب
جمعه 3 اسفند1386
داره می پره!

 

نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه؟

برای خودت، یا اطرافیانت؟

یا حتی برای طرفی که باهاش ارتباط داری؟

    حالت عجیبیه. با یه عده سرو کار داری؛ارتباط داری؛ و شاید یه جوری دوستت دارند و دوستشون داری. می خوای پیشت باشند، می خوای پیششون باشی.تو هر ارتباطی هم یه بهانه هایی برای ارتباط هست.آدم ها یه کارایی واسه همدیگه انجام می دن.یه جاهایی تو یه چیزایی کمکشون می کنی؛ بهشون می رسی، و خوشحالی از این قضیه. و کم کم این ارتباط و این کمک با هم هم معنی میشند.و تو حداقل تو اون مسائل یه جورایی مادرانه یا دیمیتری عمل می کنی.

همه چیز به خوبی و خوشی داره پیش میره که یهو سر و کله ی یکی دیگه پیدا میشه.

    و می خواد یا می خواند یا می تونه، همون کاری رو که تو داری واسه طرفت انجام میدی، واسش انجام بده. میاد همون نیاز رو برطرف می کنه. مثل تو؛ شاید هم بهتر از تو.

می فهمی چی میشه؟ درک می کنی سختیش کجاست؟

    یک وقت اطرافت رو نگاه می کنی. کلی نگرانی. مضطربی. ارتباطه داره کم رنگ می شه. داره حذف میشه. اون ارتباط قوی، اون دلیل ارتباط قوی تر، داره پوک میشه و پودر می شه و هیچی ازش نمی مونه. طرفت داره با یکی دیگه می پره. کبوترت داره پرواز می کنه. بدون اینکه حتی دیگه نیازی به تو و حتی تشویقت داشته باشه.

    اشکت می خواد سرازیر بشه. می خوای داد بزنی. می خوای کتکش بزنی اما دوستش داری. ناراحتی. عصبانیی. میبینی همه چیزت؛ زندگیت؛ بین زمین و آسمون داره پرواز می کنه و ازت دور می شه.

    هیچ کاری نمی تونی بکنی، جز اینکه به اون یارو که اومده و پریده این وسط، فحش بدی. ناسزا بگی. همه اش تقصیر اونه. چه دردی می کشی. خیلی سخته.

    این مشکل یه مادره.یه دیمیتره.و اگر تو هم داری تجربه اش می کنی توی اون بعد زندگیت مادرانه رفتار کردی.

    اما درمانش چیه؟درستش چیه؟چی میتونه این دل پاره پاره رو مرهم باشه؟کی می فهمه مادر کیه؟و کسی، جز یه مادر نمی فهمه چی دارم میگم.

نوشته شده توسط سید مصطفی در 16 | | لینک به این مطلب

Powered By
BLOGFA.COM