تبليغاتX
.
جمعه 23 اسفند1387
ازدواج چیست؟
ازدواج مستحب است

ولی

دروازه ای است به سوی گناهان متفاوت و بزرگ

نوشته شده توسط سید مصطفی در 13 | | لینک به این مطلب
جمعه 2 اسفند1387
داستان مربی و کودک، داستان من و شما

مربی، کودک را دوست داشت. مربی کودک را پرتوانتر، داناتر و بزرگتر می خواست. برایش برنامه های متفاوت می چید. می خواست او بهتر شود و بهترین باشد.

کودک، مربی را دوست داشت. مربی برایش مهم بود. نظرش، خنده اش، تاییدش و تادیبش. کودک، تمام تلاشش را می کرد، تا مربی را راضی کند؛ سعی می کرد بهترین باشد.

 ولی او کودک بود.

مربی، کودک را، برای کارهای مختلف، مثل خرید بیرون می فرستاد. او را برای کارهایی بزرگتر از خودش می فرستاد. مربی کودک را برزگ میخواست.

کودک سعیش را میکرد، اما همیشه قسمتی از کار را خراب می کرد. نیمه های راه، بازیگوشی اش می گرفت؛ گاهی خریدش اشتباه می شد، گاهی پولش کم میشد، گاهی دیر می کرد، گاهی گم میشد. او تلاشش را می کرد اما همیشه قسمتی از کارش لنگ بود.

و معمولا، نمی توانست لبخند رضایت را، بر لبان مربی بنشاند. نمی توانست، تحسینش را برانگیزد.

مربی، آنقدر فهیم بود که کودک را درک کند، ولی ناراضی بود. کودک را بهتر میخواست و هرچند این نارضایی را خیلی کم بر زبان می آورد ولی نگاهش، ناامیدیش را بر کودک آشکار می کرد.

کودک هر بار بیشتر تلاش میکرد؛ بیشتر خسته می شد و بیشتر ناامید و افسرده می شد. افسردگیش افزون می شد. افسردگی، کم کم در وجودش خشم کاشت. عصبانیت و عصبیت.

خشمی نامفهوم و غیرقابل فهم.خشم ناکامی.

علاقه شدید کودک به مربی و نیازش به تحسین او و در مقابل افسردگی و خشم کودک نسبت به مربی و تربیتش اوضاع پیچیده ای را ایجاد کرده بود.

و کودک هنوز سردرگم بود و نمیدانست چه باید بکند.

 

****

1- شما برای کودک چه راه حلی دارید؟

2- آیا این داستان، همان قصه من و شما، با رب العالمین نیست؟

3- آیا این "خشم ناکامی" را شما هم در زندگی احساس می کنید؟

نوشته شده توسط سید مصطفی در 23 | | لینک به این مطلب

Powered By
BLOGFA.COM