به همان نيروي عجيب و قدرت مند. به همان خالق لحظات به همان كه مي گويند، يكي است.
اما
باز هم سوالي دارم.
نمي دانم كه او زنده است يا نه ؟!
زنده است يا مدت ها پيش، همه چيز را قانون مند كرده و چيده، و خودش اكنون نيست ؟!
بعد، فكر مكينم كه براي خدا، كه زمان را هم آفريده، مردن كه معني ندارد.
پس شايد مثل اين خلبان ها دنيا را روي "اتو پايلوت" تنظيم كرده و خودش ديگر كاري ندارد.
شايد اين قدر خوب قوانينش را چيده كه اصلا ديگر لازم ندارد كاري بكند . بلكه يك نرم افزار خفن را روي سيستم لود كرده.
خدايا !! زنده اي يا نه ؟ هنوز هم خودت پشت فرماني يا دارم با يك ماشين حرف مي زنم ؟!
جواب نشنیدم
داره باورم میشه که بت پرستم.
![]()
بعضي وقتها چقدر با اين فريد جيلنگربرد، احساس هم ذات پنداري مي كنم.
چقدر، احساس قرابت و نزديكي مي كنم.
چقدر دردهايش برايم آشناست و چقدر، گفتمانش برايم خاطره انگيز است.
گاه چقدر دوست دارم پاي برنامه اش بنشينم و چقدر دوست دارم تمام نشود و چقدرتر دوست دارم برايش گريه كنم.
گاهي چقدر دلم برايش .... .
.jpg)
آره.
همين فريد سريال مسافران، همان فريد سريال خانه سبز، همان فريد جينگلبرد خل و ديوانه و مسخره كه شما ازش بدتان مي آيد.
گاهي چقدر فحش هايي را كه به خودش مي دهد ، فحش هايي را كه نويسندگان "مديري" پرورش به او مي دهند برايم درد آور است و مثل تير كه نه، اما مثل سوزن نوك آمپول توي جانم مي رود، دردناك و سر كننده و بي صدا .
سريال مسافران رامبد جوان كارگردان مهران مديري طنز
استراتژي، محيط و كارآمدي !
يكي از نكات مهم در بررسي "استراتژي" و "تفكر استراتژيك" خلط آن با مباحث ديگري است كه در همين زمينه وجود دارند، مثلا خيلي وقت ها "استراتژي" را معادل "موفقيت" مي گيريم و يا هر موفقيتي را مرهون و متاثر از يك "پروسه استراتژيك" مي دانيم.
و اين در حالي است كه استراتژي معناي خاصي دارد و در شرايط خاص مي تواند موجوديت يابد تا عامل موفقيت باشد يا نباشد.
در فضاي بحث استراتژي "فرصت " و ايجاد مزيت رقابتي از محورها هستند اما آيا هر فرصت يابي اي استراتژيك است؟ و هر پيشرفتي در هر رقابتي معناي استراتژيك دارد؟
جواب شما چيست؟!
ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را ! چندان امان نداد كه شام را سحر كند؟
موضوع سخنراني: برخی ذوستان چگونه سعی در اثبات ناكارآمدي ايده ي حكومت اسلامي دارند؟!
دوست دارم روزی که مردم سر قبرم این آهنگ را بگذارند و هر وقت این را می شنوند یادم کنند.
تو پلی
پل رسیدن
ساده اما حیرت آور
من رد می کنی از روت
من می بری به آخر
***
طبق نظر محمد، دوستان زیر رو به نوشتن شعری که دوست دارند روی سنگ قبرشون بنویسند دعوت میکنم: کوى فانوس نمی دانم دختر ترشی ده باران
شامِ غریبان عشق
شام غریبانِ عشق
شام و غریبان و عشق
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر
سفر شکننده ای بود.
**
یکی از دوستان قدیمی گفتند حلالم نمی کنند.
خطاب به ایشون:
خیلی خیلی ممنونم از اینکه گفتی.لطف کردی.اما کاش زودتر می گفتی.چون شاید به خاطر عدم رضایت شما بود که در این سفر ناکام ماندم.
حال در کنار طلب بخشش می پرسم چه شده؟ چون چیزی به ذهنم نمی آید.نمی دانم چه کرده ام تا بدانم جه کنم.نکند سوء تفاهم شده باشد.لطفا در صورت امکان آدرسی یا ایمیلی چیزی از خودتان برایم بگذارید.
آخر دنیاست
و مرا جمعه
به آخر دنیا می برند.
نمی دانم چه خواهد شد. حتما حلالم کنید .
(هر کس نمیخواهد حلال کند بگوید)
نوع اول: کسانی که تلاش میکنندو ماهی میگیرند و ماهی را میفروشند یا کباب میکنند و می خورند.
نوع دوم: کسانی که تلاش میکنند و ماهی میگیرند و بعد پرتش میکنند توی آب!
نوع دوم عجیبند! چرا این جوری میکنند و چه مرگشونه؟ نمی دونم!
چند وقتی است احساس می کنم در بعضی عرصه ها مثل نوع دوم شده ام.
یا فقط
سعی میکند احترام سنت گرایان را حفظ کند؟
7 – 8 تا پیامکی که دیشب در حالی خاص به چند تا از دوستام فرستادم:
***
وای.... من چقدر عاشق معین هستم
آخ ...که چقدر سیبیل دوست دارم
وووی نماز مغرب رو تو صحن وسط عرب ها دوست دارم
چقدر این آقا داش مشدی ها رو دوست دارم
ویولون چه نازه
چقدر دوست دارم نفر وسط صندلی عقب بشینم
شب تابستون چه مشته
شب شده باز دوباره چشمک بزن ستاره بیا با هم بخونیم دختر آتیش پاره
****
و چون نتیجه ی این پیامک فرستادن ها خوب نبود، با گفتنش، ناراحتتون نمیکنم.
اگر خواستی برای جوان مجردی دعای خیر بکنی
مرگش را از خدوند طلب کن!
موفقیت است که شانسیست!!
*آیا این نوشته و تشبیه دختر ها و پسر ها به کالا و تبدیل ازدواج به معامله یک توهین است؟
دقیقش را نمی دانم! در بحث های اقتصادی، تمام دنیا و اتفاقات را، یک جور بده بستان و معامله می دانند و چون اقتصادیون چنین دیدی دارند ما هم با همین زبان برایشان حرف می زنیم!
*آیا مگر دختر و پسر در ازواج به فروش می رسند؟ چه کسی خریدار است؟چه کسی فروشنده است؟ پول گیر کی می آید؟
باور کنید من هم این جور فکر نمی کنم!! اما این اقتصادیون زبانی جز این را متوجه نیستند! مجبوریم برای حرف زدن این جوری بگوییم. اما برای اینکه درست هم باشد مفاهیم هزینه و درآمد و سود و فروشنده و .. ها کمی تغییر می کند. فروشنده در واقع پدر و مادر و بعضا برادر عروس خانم هستند و البته به مقادیر متفاوت در فرهنگ های مختلف خود عروس خانوم! کالا هم زندگی و جوانی و وجود عروس و داماد است!
خریدار عروس، داماد و خریدار داماد هم عروس و خانواده اش هستند.
* هزینه چیست؟
بعضی فکر می کنند هزینه همان مهریه است! اما کاملا اشتباه می کنند.در واقع در
باقی در ادامه مطلب
ادامه مطلب
و به اندازه ی یک عقاب فکر کنی
هنوز حداکثر اندازه ی یک اردک می پری.
بیخود زور نزن عزیزم! با اردک بودنت حال کن!!
همین که جدی شد(جدی دیدیش)
خیلی مزخرف می شه!
یعنی تنها قسمتی از وجودم را بدین جا میاورم.
و این را از دایره لغاتم میفهمم.دایره لغات تا او بسیار محدود تر است از دایره لغات خودم.
.......
ازدواج درمانگر است.
راستش را بخواهی ازدواج هم نوعی پت(pet) درمانی است.
محمودکم
احساس می کنم درکت میکنم.
احساس می کنم فشار روحیت را می فهمم.
زمانی که حسابی داغ کردی .زمانی که قاط زدی .زمانی که به وضوح دیدی اشتباهاتشان را .زمانی که دیگر روا ندیدی ساکت بمانی و فریاد کردی.
اما ای کاش قبل تر ها نیز این کار را کرده بودی.کاش قبل تر ها یاد گرفته بودی که چگونه دعوا کنی.کاش بلد بودی که چگونه جنگ میکنند با این قوم.
کاش صبرت را بیشتر میکردی .کاش ترست را هم. کاش از خودت تعریف نمی کردی.کاش خودت را مبری نمی دانستی.کاش به سخره نمی گرفتی و درکشان میکردی.
می دانم که درکشان کردی اما کاش قبل تر ها می گفتی و می دیدی که جواب فراوان در آستین دارند.
.
ما تو را میخواستیم و نباید می ترسیدی.نباید می هراسیدی از تنهایی و بی کسی.ما تو را میخواستیم با همان تورم ۲۵ درصدی ات.ما تو را می خواستیم با تمام ضعف هایت.ما تو را معصوم نمی خواستیم و تو سعی کردی معصوم باشی.و اشتباه کردی.
کاش قبل تر ها هم دعوا کرده بودی و می دانستی نتایج چینی دعوایی را.کاش بلد بودی بازی دعوا را.
کاش ....
من همان محمود چندی قبل را میخواهم.همان کسی که کار میکند و بیش از کارش حیا.من همان محمودی را میخواهم که تورم دارد اما دلش برایمان می تپد.من همان محمودی را میخواهم که خود را کوچک همه می داند .من همان محمودی را میخواهم که مظلوم است.
ظاهرا خداوند نمی خواهد آبروی خیلی ها را بریزد و این عادت اوست.و کاسه داغ تر از آش نتوان بودن.
آیا او همان است که سالها نمیدیدیمش و مومنانه می پرستیدیم؟
آیا در تمام این دوران میر حسین بوده که این همه پیامبر برایمان فرستاده؟
فکر میکنم پس از این همه سال بالاخره توانستم خدای را ببینم.
خدایا
الهی
میر حسینی
آیا تو همان خدای گمگشته ی منی؟
ای آفریدگار ! بالاخره پس از این همه سال خودت را نشان دادی تا کافران هم تو را ببینند و ایمان بیاورند.
تا آنهایی که میگفتند خدا دیدنی نیست پوزه شان به خاک مالیده شود.
ایاک نعب..... .... ....
از http://shoreman.blogfa.com/
سلام من(آقای شوهر):
گند زدی بانو به تمام هیکلم.....
گند زدی به تمام ارزشهایی که دوباره داشتند برام چارچوب زندگی میشدن....
اما امروز نگذاشتی و نخواستی.....
همون اخلاق لعنتیتو به یدک می کشی ....همونی که منو فرو میریزه .....
ادامه مطلب
جلو می روی، جلو میروی، جلو می روی و ناگهان در میمانی.
در وادی دین و فقه و عقاید، جلو میروی و پس از مدت ها به نقطه ای می رسی که مرز میان واقعیت و توهم بسیار باریک میشود و نمی دانی کدام را انتخاب کنی؟ نمی فهمی کدام درست است و صلاح.
در وادی اقتصاد پیش میروی و به جایگاهی میرسی که مرز میان بی اخلاقی و اقتصاد چون موی می شود.حرام و حلالت به هم میچسبد.ترس های وجودی ات و اخلاق های خاصت، خودشان را در بیزنس و شرکتت چنان برزگ می نمایانند که درمانده ات میکنند.
در وادی سیاست جلو می روی و آن وقت چنان در وادی حیرت میمانی که خر در گل.
در شراکت پیش میروی.شریک زندگی ات را همراهی میکنی و ناگاه در میابی چه دره عمیقی میانتان بر افرشته شده و چه فاصله ی عجیبی دارید.
اما
تمام اینها یک طرف و مورد اول یک طرف.
اینکه، مرز میان توهم و واقعیت در دینت باریک میشود. این که نمی دانی،" که" بر حق است. همه از خدا میگویند و همه معجزه ارائه میکنند و آنها که مدعی اند گند میزنند.
نمیدانی به قیافه نگاه کنی؟ به عمل بنگری؟ به تندی یا کندی حواست باشد؟ به معجزاتشان توجه کنی؟ به درکت اعتماد کنی؟ به دنیایش مشتاق شوی ؟ یا ....
تا به رزاقیت خداوند ایمانی مو ثر نیافتی
فکر ازدواج را از سرت بیرون کن!
از سخنان حکیم تا او(!!)
بنده ی آنی
که
در بند آنی
اعتیاد فخر یا ننگ؟
با شیوع روز افزون اعتیاد و معتادین در جوامع، نیاز به شناخت دقیق تر این پدیده، روز افزون می گردد، و اگر کسی به دنبال ریشه کنی، کاهش و یا کم کردن آن در جامعه است، باید آن را دقیق بشناسد.
اعتیاد چیست؟ معتاد چگونه ادمی است؟
هنوز هم بسیاری بر این باورند که معتاد، کسی است که از روی نا آگاهی و ندانم کاری و به دلیل فشارهای گروه دوستان با گونه ای خاص از مواد طبیعی یا شیمیایی ..........
معتاد به مثابه یک هنرمند
معتاد فردی است عاشق. عاشق وصال و جنت و بهشت. کسی که نمی تواند فراق را تاب بیاورد و آن را برتابد. معتاد کسی است که، خسته از روزمرگی های دنیای دون و بی هدفی ها و به نتیجه نرسیدن .......
ادامه مطلب
باید "ایده آل" و "آرمان شهر" درون ذهن را کشف کرد،
بازنگری اش کرد،
سپس دوباره ساختش و
در نهایت آرمانیش نمود.
و این است ســر این اکتشاف اسرار آمیز درونی.
.
زندگی آرمانی من در بعد ارتباطی ام با غریبه ها:
دوست دارم با افراد متفاوت و مختلف آشنا شوم ، خودشان و دردها و خوبی هاو لذت ها و زندگیشان را بشناسم ، در راحتی و لذت و حتی مشکلشان تا حدی شریک شوم و به اوج ارتباط برسم و دوباره این رابطه را نزول دهم و کم کنم و پایان ببرم و این اتفاق در طی حدود دو ماه بیافتد.
و البته در همه این میانه کمکش کنم و یاریش برسانم و مفید باشمش و نیز رشد کنم.
در کشور مان هر دو دقیقه یک فقیر کافر میشود.
نمی دونم، چی کار کنم با این بچه؟ اذیت میکنه آخه.
میگه "بابا، می خوام بازی کنم، حوصله ام سر رفته"
میگم" خوب بابا جون با اون ماشین قهوه ایت بازی کن"
میگه "آخه دوستش ندارم، زشته"
میگم "خوب، با اون ماشین قرمزت که خیلی هم قشنگه بازی کن"
میگه "آخه دلم نمیاد، میترسم خراب شه"
میگم "با عروسک خواهرت بازی کن"
میگه "مگه من دخترم؟"
دلم واسش کباب شده.
میگم "بابایی، برو با مامانت بازی کن"
میگه "مامان بهم رو نمیده"
میگم "پس بیا باهم بازی کنیم بابا جون"
میگه "از روم نمیاد"
میگم "برو با عمو بازی کن"
میگه "آخه عموجون حال نمیده"
میگم "با خاله ات بازی کن"
میگه "خاله زیادی حال میده، جو گیره"
دیگه عصبانی میشم.
میگم "تو بازی کن نیستی بچه؛ پاشو برو درستو بخون، نمی خواد بازی کنی"
اون وقت میره یه گوشه میشینه، کز میکنه، دلش تنگ میشه؛ غصه میخوره.
آخه بچم دلش بازی میخواد.گنه کار نکرده که.
چی کنمش؟
چند وقتی است سوال مهم ذهنم این است:
"واقعا زندگی ایده آل من چگونه است؟"
و فکر می کنم جواب دادن به آن، خیلی از مجهولات زندگی ام را معلوم میکند، نا خودآگاهم را خود آگاه میکند.
هر چند فکر کردن به این سوال و جوابش بسیار سخت است ولی رنج آن را برمیتابم.
اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که من به کجا میخواهم برسم؟ چه میخواهم بشوم؟
و آن زمان که به این جواب می اندیشم، به این نتیجه میرسم که، نکند این این سوال اصولا غلط است و ناشی است از غرب زدگی ام. شاید زندگی هدف ندارد و خودش هدف است. و من باید به این فکر کنم که چگونه میخواهم زندگی کنم و به جای فکر کردن به هدف ، مسیر را بیاندیشم.
از این پس، این قسم تفکرات مرا میتوانید در موضوع "زندگی ایده آل من" پیگیری کنید.
از اهداف سال جدیدم، داشتن 6 تیپ متفاوت لباسی است.
می خوام 6 سری لباس داشته باشم و هر کدام را در جایی و با تیپ رفتاری و اخلاقی مشخص استفاده کنم.مثلا یکی رسمی با کت و شلوار و کفش رسمی و ... .یکی اسپرت با عینک و کلاه و شلوار خاص خودش.یکی مسافرتی.یکی برای کارهای فنی.یکی برای گردش های رفاقتی.یکی هم تیپی که به صورت معمول از آن استفاده کنم.
و این کار بیشتر از اینکه پول بخواهد سلیقه می طلبد.
راستی تفاوت های این کار با "نفاق" چیست؟
تیپ پیشنهادی شما چیست؟
اما
اگر ماهی قرمز باشی بدون قلاب هم ابتری!
ولی
دروازه ای است به سوی گناهان متفاوت و بزرگ
مربی، کودک را دوست داشت. مربی کودک را پرتوانتر، داناتر و بزرگتر می خواست. برایش برنامه های متفاوت می چید. می خواست او بهتر شود و بهترین باشد.
کودک، مربی را دوست داشت. مربی برایش مهم بود. نظرش، خنده اش، تاییدش و تادیبش. کودک، تمام تلاشش را می کرد، تا مربی را راضی کند؛ سعی می کرد بهترین باشد.
ولی او کودک بود.
مربی، کودک را، برای کارهای مختلف، مثل خرید بیرون می فرستاد. او را برای کارهایی بزرگتر از خودش می فرستاد. مربی کودک را برزگ میخواست.
کودک سعیش را میکرد، اما همیشه قسمتی از کار را خراب می کرد. نیمه های راه، بازیگوشی اش می گرفت؛ گاهی خریدش اشتباه می شد، گاهی پولش کم میشد، گاهی دیر می کرد، گاهی گم میشد. او تلاشش را می کرد اما همیشه قسمتی از کارش لنگ بود.
و معمولا، نمی توانست لبخند رضایت را، بر لبان مربی بنشاند. نمی توانست، تحسینش را برانگیزد.
مربی، آنقدر فهیم بود که کودک را درک کند، ولی ناراضی بود. کودک را بهتر میخواست و هرچند این نارضایی را خیلی کم بر زبان می آورد ولی نگاهش، ناامیدیش را بر کودک آشکار می کرد.
کودک هر بار بیشتر تلاش میکرد؛ بیشتر خسته می شد و بیشتر ناامید و افسرده می شد. افسردگیش افزون می شد. افسردگی، کم کم در وجودش خشم کاشت. عصبانیت و عصبیت.
خشمی نامفهوم و غیرقابل فهم.خشم ناکامی.
علاقه شدید کودک به مربی و نیازش به تحسین او و در مقابل افسردگی و خشم کودک نسبت به مربی و تربیتش اوضاع پیچیده ای را ایجاد کرده بود.
و کودک هنوز سردرگم بود و نمیدانست چه باید بکند.
****
1- شما برای کودک چه راه حلی دارید؟
2- آیا این داستان، همان قصه من و شما، با رب العالمین نیست؟
3- آیا این "خشم ناکامی" را شما هم در زندگی احساس می کنید؟
هر منتقدی اگر نتواند دلایل کافی برای اثبات وضع موجود بیان کند؛ نفی و انتقادش، از روی نادانی است.
سید مصطفی
این نظریه را، در آینده، در صدر نظریات جامعه شناختی ایران و دنیا خواهید دید.
(کی گفته من خودپسندم؟!!!)
کسی که مثلا در مورد وضعیت الف در یک سیستم انتقاد دارد، تنها وقتی می توان برای حرفش ارزش قائل شد که، بتواند دلایل قانع کننده ای بیاورد که چرا چنین وضعیتی رخ داده و فواید و ارزش های وضع موجود چیست.و الا فلا!
بسم الله الرحمن الرحیم
نوشتن در این باره، بسیار سخت مینماید و ترس آن دارم که یا رشته کلام از دستمان برود و به بیراه برویم و یا آنقدر وارد تو در توهای موضوع بروییم، که ناگهان خود را گمشده بیابیم.
به هر حال، شما که خواننده ی این بحث هستی بدان که معنای کلمات کلیدی این بحث در اذهان من و شما متفاوت است و غیر از آن، در هر مجالی امکان دارد معنای کلمات، در ذهن خود ما نیز، متفاوت جلوه گر شوند. فلذا اگر خواهان برقراری ارتباط با این نوشته ها هستید، اول برای درک دوستانه و نه برای نقد آن را بخوانید و سپس به بوته نقدش بگذارید.
خدا ، دین ، فرهنگ ، کار فرهنگی ، کار خدایی ، ایمان ، تقوا ، خوب ، بد ، حرام ، حلال ، واجب ، مکروه ، دوست ، دشمن ، شاگرد ، معلم ، رئیس ، مرئوس ، افضل ، اولی و ...
ادامه مطلب
عزیز جان رفت.
امروز صباح مزارش بود و رفته بود.
خیلی اهل صلح بود به طوری که وقتی نمازش را می خواندند، همه با جان و دل می گفتند:
"لا نعلم منها الا خیرا"
و من هنوز در حیرتم و نمی دانم که
آخر برای این همه صلح طلبی اش، نعمتش دادند یا عقوبتش کردند؟! .
تعدای از نکاتی که در ایام عاشورا آموختم یا به عبارت دقیق تر شنیدم! :
الف- شیطان در عبادت هایی که خالص نیستند و در آنها "بدعت" وجود داشته باشد وارد می شود و باعث احساس حال معنوی خوبی میشود و انسان را به خطا می برد. (مذمون حدیثی)
ب- مردم جهان متمدن، آدم های بسیار با اخلاقی هستند و خیلی خوب برخورد می کنند، اما این رفتار خوب آنها "اخلاقی" که ما برای آن ارزش قائلیم و می گوییم نیست؛ چون در زمان سختی و فشار از بین میرود. اخلاقی که ارزشی است مرحله بعد از "احکام" است.
ج- ذهنیت اولیه در مورد هر چیز بسیار مهم است و با استفاده از همین، دشمن و دوست می توانند اثر گذار باشند. به این صورت که قبل از اینکه تو در مورد چیزی بدانی، آن را با سبک و انشای خود به تو معرفی می کنند.
د- امام سجاد علیه السلام غلام خود را صدا میکند و او جواب نمیدهد؛ امام می آید و می پرسد که "تو که صدایم را میشنوی برای چه جواب نمی دهی؟ " می گوید: "چون از تو نمی ترسم." امام خدا را "شکر" می کند که غلامش از او حساب نمی برد.
به نام خداوند چمران
ببنید که به زودی و در چند سال آینده جنگی خواهیم داشت و این گریز ناپذیر خواهد بود.
این پیش بینی، نه به علت تحلیل رویدادهای سیاسی است و نه به علت تحلیل مسائل اقتصادی؛ این صرفا پیش بینی ای بر اساس عادت تاریخ و سنت خداوند است و برای اثبات آن تنها یک دلیل کافی خواهد بود.
دوباره، پس از ورق خوردن برگ های تاریخ، به پاییز رسیده ایم و بعد از شمارش جوجه های بشریت، نوبت آن است که، رسیده ها و مرغ شده ها برای ذبحی هر چند غیر عظیم به سلاخ خانه ی الهی روان گردند.
باز هم عده ای داریم که آماده ی شهادتند، برای رفتن پر می کشند، پاک شده اند،غربال گشته اند و تخم دنیا برایشان تنگ شده؛
دنیا به هر صورت که شده زمینه ی رهایی ایشان را فراهم می آورد.
عده ای رسیده اند و باید اعزام شوند، به جنگی. چه خود خواسته چه دشمن تحمیل کرده؛ چه داخلی و چه خارجی؛ و برای خداوند و یارانش داخل و خارج فرقی نخواهد داشت.
و شاید لبنان ارض موعود ما باشد.
و در این میان تنها دعایمان این باشد که ما را نیز در میان ایشان ببرند زیرا که تا پاییز بعد دوام نخواهیم آورد.
مراقب باشیم مداحان مشکلات روحی خود را روی ما پروژک نکنند.
مراقب باشیم مداحان با سخنان خود دلهایمان را سیاه نکنند.
مراقب باشیم مداحان با روضه های خود سختمان نکنند.
مراقب باشیم مداحان با کلام خود ما را در جبهه ی اهل باطل نکشانند.
.
مداحی کار خطیریست.سخن مداح سخن خاصی است و در حالتی بیان می شود که بسیار نافذ است.مداح با کودک درون ما حرف می زند و کودک تاثیر پذیر و لج باز است.
.
اما روضه خواندن.
کار عجیبی است و مشکل کاریست.
اینکه دقیقا بدانی و بفهمی چه اتفاقی در حادثه کربلا روضه است و چه اتفاقی عادی است.اینکه دچار اشتباه نشوی و نکنی.
اینکه بدانی مثلا یتیم بودن سخت است درد دارد اما روضه عاشورا نیست.اتفاقی ناگوار است برای تمامی آدم ها.و بالاتر از آن اینکه بفهمی کدام بعد از این یتیم شدن یا این اتفاق است که روضه را تشکیل میدهد.
.
بعضی اوقات مداحان و ما نارضایتی خود را از طبیعت و خداوند روضه میکنیم.(!!)این وبلاگ شاهد خیلی چیزها بوده، من جمله چند تا خداحافظی اساسی.
من تو این مدت با بعضی ها آشنا شدم و با بعضی ترها هم، خداحافظی کردم.
کلا خداحافظی سخته.
این هفته هم یه خدافظی دیگه بود.ولی خوش به حال اونهایی که از من خدافظی کردن؛ چون هم راحت شدن از دستم و هم اگر هر وقت دلشون تنگ شد، اومدند و خوندند و نظر ندادند و رفتند. اما من بیچاره چی؟!
... عیب نداره.چه کنیم دیگه...
الان این قدر شکمم پره، که نمیتونم خیلی احساساتی بشم.(همه می دونید که این دو تا به هم ربط داره دیگه؟!) فلذا فعلا گودبای پارتی میسور نیست.پس تا برنامه بعد خــــــــــدا نگه دار.
راستی
بعضی وقت ها منطق آدم را بد جوری کور می کند.
این را یادگار از من داشته باش.
دلم برای سفر تنگ شده.
دلم برای حس همدلی و حب تنگ شده.
دلم برای چیزهای جدید و غیر منتظره تنگ شده.
دلم برای کمک کردن و نتیجه گرفتن تنگ شده.
دلم برای ...
و وقتی"می خواهی" یا "باید" زندگیت کم خرج باشد
همه اینها را مجبوری با فیلم دیدن جبران کنی.
فرهنگ توحیدی شراکت را برنمی تابد.
برایم از تیم ورک (Team Work) نگو !
بعد از سریال بد جوری دلم گرفت و بعد شکست.
می خواهم دکتر بشوم.یا حتی شده پرستار بشوم.
شاید بگویید جو زدگی است اما من بعید می دانم.
از بیهودگی سر و کله زدن با اجسام و ماشین ها خسته ام.
دلم می خواهد دکتر باشم. دلم می خواهد ... .
و دوست دارم
چگونگی رفتار و احساس
حضرت رسول
را با کارگرهایش بفهمم و بدانم.
چرا نمی خوای بفهمی؟
نمیدانم چه تعداد از شما نامجو را می شناسید؟
محسن نامجو . موسیقی زن (!!) و خواننده ای که، به تازگی، در عرصه ی علایق جامعه ی ما جا باز کرده و خوب هم جا خوش کرده.
با تمام حرف و حدیث هایی که پشت سرش وجود دارد، دوستش می دارم.
نه! دوستش نه!
درکش می کنم، می دانمش، قبولش دارم، فرزند زمان می خوانمش و خیلی خوانده هایش را به گوش دل می شنوم و با بالهایش پرواز می کنم.
با "مرغ شیدایش" واله می شوم و با "چنانت دوست می دارم" عاشق می گردم.
شعرهایش و چگونه خواندش را دوست می دارم.
از رضا بابت آشنایی ام با محسن نامجو تشکر می کنم.
دیگر هسته هایش را در نمی آوری
بدان
دیگر بزرگ شده ای و می شود رویت حساب کرد. دنیا دیده شده ای.
ولی اگر هنوز هم هسته ها را در می آوری
راهی طولانی در پیش داری.
گربه رو دیدید ؟! تا وقتی توی فضای آزاده آرومه اما امان از اون موقعی که بک جا گرفتارش کنی.یک جایی بندازیش که درش بسته است.
جایی که راه در رو نداره.
اوخ.اوخ.دیوونه می شه.هر کاری می کنه واسه اینکه خلاص بشه.خودشو می کوبه در و دیوار.جیغ می کشه.چنگ می ندازه .فریاد می کنه....
ما مردم هم بد جور گربه صفتیم.وقتی حس کنیم داریم گیر می افتیم سریع ... .
مثالش تو مغازه ها زیاده.فروشنده شروع می کنه به توضیح دادن در مورد جنسش.حتی بعضی اوقات بدون اینکه بخواد به تو بفروشدش.اما چون حس می کنیم که اگه توضیح بده باید بخریم سریع ولش می کنیم.میریم کنار.از خیر اطلاعاتش هم می گذریم.
خوب
شما امشب باید ۳ تا لیست بنویسید.۳ تا طومار.
۱.شکر ۲.استغفار ۳.درخواست
توی لیست اول ۱۰۰ مورد از چیزایی رو می نویسید که خداوند رو براش تشکر می کنید
لیست دوم ۱۰۰ تا چیزی که ازش معذرت می خواهید
( برای نمونه می توانیید از جملات "متاسفم از اینکه...." و "پشیمونم از اینکه..." استفاده کنید.)
و
لیست سوم ۱۰۰ چیزی که برای سال جدید درخواست دارید.
( توی آخری اگر مشکل دارید برید سراغ حدیث "الجار ثم الدار" حضرت.)
نه
شاید هم چیز دیگریست.
امتحان سخت. شب قدر مثل آن امتحان سختی می ماند که برایش هیچ نخوانده ای
هیچ نمی دانی
و فردا صبح امتحان است
و من همیشه
آن قدر پر امید و پر از اعتماد به نفس نبوده ام
که بنشینم و شب بیدار باشم و درس بخوانم برای فردا
من از قبل هم
این شب ها را ... این شب ها را بی خیال می شدم.
درس در ترم دیگر برایم راحت تر است از این شب
این برایم خیلی سنگین است
نمی توانم.
Powered By
BLOGFA.COM