پس از بالا رفتن نرخ تورم و حساس شدن مردم و مسئولین به این مهم کمسیونها و گروه های کاری زیادی، برای تحقیق و تفحص درباره ی عوامل تورم یا گرانی تشکیل شد و مطالعات وسیعی نیز انجام گرفت.
طیق گزارش ح.ت، خبرنگار ما؛ محقین یکی از این کمسیونها به نتایج مهمی در این زمینه رسیده اند.
" عامل اصلی تورم در سالهای اخیر، استفاده از کمربند ایمنی خودرو است ."
اعلام این خبر موجب شد تا نیروانتظامی و راهنمایی و رانندگی در تصمیمات خود در مورد اجباری کردن استفاده از کمربند ایمنی، دچار شک و تردید شوند و این قانون را تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق در آورند.
این کمسیون علت این پدیده را اینگونه برای خبرنگار ما تشریح کرد:
" بینید آقا جون من، علت این قضیه خیلی واضحه که! دیگه هر راننده ی تازه کاری هم می تونه توی سه سوت متوجه بشه! اصلا خود شما، بگو ببینم، وقتی کمربند می بندی چه احساسی داری عزیزم؟ حس نمی کنی گرفتاری؟ حس نمی کنی در بندی؟ ( "دربند" رو نمی گم جانم!) اعصابت خورد نمی شه؟ می شه دیگه ! میشه فدات شم! خوب بقیه هم همین طورند آقا جون. همه عصبانی و ناراحت می شند. خوب نتیجه این میشه که با این اعصاب خورد که میرند سر کار، خوب کار نمی کنند؛ خودشون رو الکی سرگرم می کنند؛ فلذا تولید ناخالص ملی که این همه مهمه و همه هم می دونن میاد پایین. گوش می دی آقا جون؟ تولید ناخالص هم که اومد پایین چی میشه آقا جون؟ خوب تورم می ره بالا عزیزم. فهمیدی آقا جون؟
چگونه نماز بخوانیم؟ چگونه نماز می خوانی؟
سالهای دور از خانه ، اوشین، جواهری در قصر ، یانگوم بزرگ ، امپراتور دریا و دیگر فیلم ها و سریال های شرقی (ساخت کشورهای ژاپن و کره و چین)؛ فیلم های آموزشی خوبی هستند برای "نماز خواندن"، برای عبادت کردن و برای پرستش گر بودن.
آموزش چگونه رکوع کردن و چطور درست رکوع کردن.
اینکه چگونه رکوع کنی؟ چه حالتی داشته باشی؟ چقدر خم شوی؟ چه سرعتی داشته باشی؟ و حتی اینکه در آن حال، حه احساسی داشته باشی؟ را از این سریال ها یاد بگیریم .
یاد می گیریم، چگونه سجده کنیم و چگونه نماز بخوانیم. چگونه بایستیم و چگونه عبادت کنیم. یاد می گیریم پرستش را. یاد می گیریم عبادت را.
هر چند خیلی اوقات، آموخته هایمان را از یاد می بریم و عمل نمی کنیم اما هر گاه به یاد می آوریم احساس خوبی می کنیم و هر از گاهی با چنین رکوع آموخته از یانگوم و هموطن هایش بار کوتاهی ها و کسری های نمازمان را سبک می کنیم.
عکس !!
همسرم شاهکار زندگی من است. او به مفاهیم اسطوره ها آشناست و تمام آنها را زندگی می کند. به عبارت بهتر، او تمام ابعاد وجود خودش را زندگی میکند و می داند که هر وقت باید کدام "اسطوره" یا کدام "مود" یا "مدل شخصیت" را در وجودش "لود" کند؛ و این حاصل تمرین اوست و نه ژنتیکش.
می داند که چه وقتی باید همسرم باشد و چه گاهی مادر، چه زمانی آفرودیتم باشد و چه هنگامی آتنا.
اما، در او توانایی عظیم دیگری نیز هست.او این توانایی را اول ازدواجمان نداشت و من هم نداشتم، بلکه با هم کسب کردیم و با هم رشدش دادیم و با هم به این نعمت رسیدیم.
حالا بعد از سالها، او می داند که وقتی صدایش می کنم، مهم است که با چه "اسمی" او را میخوانم.
می داند که هر اسمی، برای من چه مفهومی دارد و چه نیازی را در من نشان میدهد.
میداند وقتی "نیـــــلو" صدایش می کنم آفرودیتش را می خوانم و بهتر بگویم او را می خواهم با مود آفرودیتیش و هنگامی که "دنیا" صدایش می زنم، دیمیتر یا مادر الگویش را می خواهم و "خانـــــوم" که می گویم به هرا یا همسری اش نیاز دارم.
می داند که "نیلوفر"که می گویم روبرویم آتنایی می خواهم، تا با او به صحبت بنشینم و وقتی "عزیزکم" می گویم پرسفون را در آغوش می خواهم.
و این کلمات برای هر دومان، مفهوم دارد برای هر دویمان خاطره دارد و تاریخ دارد.
و حتی، نیاز به کلمات نیست که از لحن و حال و روزم نیز می تواند این را بفهمد و تنها هنگامی "کلمات" نیاز هستند که چشم های هم را نبینیم.
همسرم یک شاهکار است.او شاهکار زندگی من است.
نمی دانم حس کرده ای یا نه؟! ولی عجب دنیایی دارد، چت ،چتری و چت کردن!
چه حالی میدهد، چه لذتی دارد، چه فضایی ، چه هیجانی.
چت کردن را خیلی دوست دارم و بسیار هم در معتاد شدن به آن آماده ام.
دنیای عجیبی است این چت. ساعتها وقت می گذاری و بعد خسته و کوفته از کنار رایانه بر می خیزی، بدون هیچ بهره ای؛ بدون هیچ سودی؛ هیچ نتیجه ای؛ و گاه هم که فکر می کنی سودی یا نتیجه ای یا بهره ای "داشتی" یا "دادی"، نمی دانی که آیا آن نتیجه و سود هم، مجازی است یا واقعی؛ و شک و تردید رهایت نمی کند.
با تمام این بدی ها و بی ارزشیها، چت برایم بسیار لذت بخش است.
بعضی وقت ها فکر می کنم ؛ برای چه؟! چه چیز چت را برایم به این سان محبوب و جذاب کرده؟!
حرفهای چت برایم آن قدر ها جالب نیست و آشنایی هایم نیز آن قدر عمیق نمی شود؛ طرف های صحبتم هم آن قدر ها جذاب نیستند، پس چه سرَی است در این سحر که مرا این گونه شیدا می کند؟!
هیجان! و خلاقیت!
دو عنصری که در چت کردن با افراد غریبه و در اتاق های چت بسیار است.
هیجان پیدا کردن هم صحبت، هیجان جواب گرفتن یا نگرفتن، هیجان صحبت های نامعلوم، هیجان افرادی که فرسنگ ها از زندگی ات فاصله داند و ... .
خلاقیت، خلاقیت در ایجاد سخن، در مجاب کردن فرد به جواب دادن، در جمله ی اول، در پرسش های پیاپی، در رفتار های متفاوت با افراد مختلف و در کل خلاقیت در چت.
شما هم از چت بگویید.
نقدی بر داستان بیوتن نوشته ی مهندس رضا امیرخانی
خیلی ها کتاب بیوتن را کتاب آموزش زبان انگلیسی می دانند و چه کتاب استاندارد و خوبی هم برای آموزش است؛ خواننده در هر صفحه با کلمات معدود جدیدی آشنا می شود و گیرایی ذهنی اش به اندازه ی کافی حفظ می شود.
از دیگر تلاش های امیرخانی در کتاب، تلاش موثر اوست در از میان بردن کلمه ی "موبایل". او به خواننده می فهماند که "تلفن همراه" را، اگر هم می خواهد به انگلیسی به کار ببرد باید بگوید "سلولار فون" و نه موبایل.
رضا به زیبایی ممیزی ارشاد را نیز به تمسخر می گیرد و با اعلام اینکه کار ممیزی با جستجوی کلمات خاص آغاز می گردد و مشکل وزارت فرهنگ و ارشاد با "کلمه" است و نه با "مفهوم"، ممیزی را به صورتی دیگر خواهان می شود.
از دیگر ظرائف کتاب و کلا نثر های امیرخانی، طرز نوشتن کلمات است. او با جدا نوشتن کلمات به خواننده نوعی عمیق نگری در واژگان فارسی را هدیه می دهد و به زیبایی کلمات را در ذهن او می نشاند.
و به عنوان آخرین نکته، مطلبی را عرض می کنم که از وجود آن در بیوتن بسیار شوکه شدم. کسانی که با بحث" تحلیل رفتار متقابل " آشنایی داشته باشند، می دانند که " پیشنویس زندگی " از مطالب مهم، تاثیر گذار و سخت فهم است و این مفهوم را نویسنده در تنها 2 صفحه به خواننده می خوراند. او در جایی از دموکراسی ادبی حرف می زند و آینده داستان را به صورت چند گزینه در اختیار خواننده قرار می دهد و او را وادار می کند تا خود، آینده ی محبوبش را بر گزیند؛ و اگر خواننده، فردی دقیق باشد و به این سوال به درستی و صداقت پاسخ دهد باید بداند که در واقع آینده شخصی خودش را از ناخود آگاه به خودآگاه وجود آورده است و این بهترین هدیه کتاب بیوتن است به خواننده ی صادقش.
نقدی بر داستان بیوتن نوشته ی مهندس رضا امیرخانی
من منتقد ادبی نیستم و نقد ادبی هم نمی کنم، لیکن دوست می دارم تا نکاتی که در این کتاب و درباره آن دیده ام به قلم بسپارم.
تا کنون نوشته های جذاب و پر فروشی را از این نویسنده ی جوان کشورمان بر خوان کتاب فروشیها دیده ایم. ارمیا، ازبه، من او، ناصر ارمنی و ... .
و "بیوتن" دومین رمان بلند اوست که به تازگی وارد بازار نشر و کتاب شده است و کتابی است جذاب و پرکشش.
کتاب برای نشر به انتشارات علمی و فرهنگی سپرده شده و کسانی که به نمایشگاه کتاب امسال سری زده اند، مطمئنا به این انتخاب خرده خواهند گرفت. برخورد بد و عدم توانایی ناشر در ارائه ی چنین کتابی واضح و دردآور بود و گذشته از آن این ناشر توانایی ارائه ی کتاب را به قشر علاقمند امیرخانی ندارد و ظاهرا چنین عزمی هم در او نیست.
اما به خود کتاب و متن آن بپردازیم.
نویسنده، توانایی زیادی در بازی با کلمات و بازی های زبانی دارد. به خوبی از کلمات و معانی متفاوت آنها استفاده میبرد و حال که در داستان بیوتن به لطف فرهنگ آمریکایی زبان های عربی و انگلیسی و فارسی و ... دور هم جمع شده اند نویسنده می تواند توانایی خود را به خوبی به نمایش بگذارد. از اوج های این بازی زبانی اسخراج اسم خشی و سوره "یس" است که حتی خود نویسنده را نیز به هیجان واداشته.
امیرخانی در بیوتن نه تنها نوعی تفکر را به خواننده ارائه می کند بلکه بسیار فراتر از آن، نوع و چگونه فکر کردن را ارائه می دارد. بسیار قوی می تواند روی طرز تفکر مخاطب و سیستم فکری او تاثیر بگذارد و او را به تفکر خود نزدیک کند. البته این به خودی خود بد یا خوب نیست و باید به صورت کاملتری مورد مداقه قرار گیرد. به طور مثال با اختراع کلماتی همچون نیمه ی سنتی و مدرن ذهن شاکله ی تفکر را در مخاطب پایه ریزی می کند و ابزاری به او می دهد تا افکار و تاملات و اعتقداتش را در آن نظام نظم بخشد تا خودش نیز شاهدی باشد بر تفکراتش.
اتفاق دیگری که توجه مخاطب را بر می انگیزد دید عرفانی و مقدسی است که امیر خانی به مقوله ی "هم سری" دارد. او در این کتاب نیز مانند کتب قبلیش، ازدواج و نزدیکی بدنی را چنان مقدس می داند که جرات ورود به آن را، نه به خود راه می دهد و نه حتی به شخصیت های جانبی و کناری داستانش. گویی این مهندس جوان خود هنوز با این مسائل درگیری شخصی دارد و البته این وسواس و دقت مطمئنا دوای بسیاری از دردهای جامعه ی ماست و مخاطب را از بی بند و باری عشقی و عاطفی برحذر می دارد. البته این عدم وصال ریشه ای هم در زرنگی و تیزهوشی نویسنده دارد که می داند نباید به این مقوله وارد شود.
این مطلب ادامه خواهد داشت.ان شاء الله
مدریت محترم سازمان نظام پزشکی
با سلام و احترام
با توجه به مشکل کم آبی به وجود آمده در کشور و نیز عنایت به اینکه، طی سالهای متمادی کشور ما دچار این مشکل است و همچنین خواهد بود؛
خواهشمندم در توصیه های سازمان متبوع خود به عموم جامعه – که مقدار درست و مناسب نوشیدن آب را روزی 8 لیوان می داند- تجدید نظر به عمل آورید.
پیشنهاد این حقیر، برای رفع مشکل کم آبی روزی 3 تا 4 لیوان است، که امید دارم مورد قبول آن سازمان فرهیخته قرار گیرد.
سید مصطفی تا او
باید خبر فوت یکی از دوستانم را به بعضی دیگر از دوستان میدادم.
اما به چه گونه؟ هیچ چیز راحت تر و دم دست تر از پیامک نیست.
دادن خبر مرگ کسی به دیگران.
دوست دارم ، و نه فقط دوست دارم؛ بل اعتقاد دارم، خبر مرگ رو مثل خود مرگ باید ناگهانی داد.
ناگهانی، بی مقدمه و شوک آور.
طوری که مخاطب "شوکه" بشود و مرگ را درک کند.
خبر را باید بدون دروغها و تعارفات معمولی گفت. طرف باید یک هو خالی بشود. ناگهان بگرخد. مفهوم مرگ را در یک "آن" باید لمس کند.
و دوستانم ظرفیت این شنیدن را داشتند. نه ناراحتی قلبی دارند و نه ناراحتی مغزی!
نوشتم:
یادت می آید دوستان قدیمی را ؟
یادت می آید فلانی را ؟
یادت می آید چه سرمایی بود ؟
یادت می آید .... ؟
یادت می آید .... ؟
اون مرد.
و بعضی چقدر فحشم دادند، بابت این گونه خبر کردن.
معروف است که می گویند مهریه ارزش دختر است. هر چه مهر بیشتر باشد یعنی ارزش دختر بیشتر است ؛ اما من هر چی فکر کردم دیدم برعکسه و در واقع مهریه ارزش پسره.
یعنی هر چی مهریه بیشتر باشه معلومه دختر و خانواده ی دختر ارزش و اهمیت پسر رو بیشتر می دونسته اند.
مثلا وقتی مهریه 100 سکه است دختر می خواد به همه بفهمونه که آهای مردم این آقا پسر، این شاه داماد، واسه من ارزش داره، من می خوامش، دوستش دارم، به اندازه ای که اگر روزی بخواد من رو طلاق بده، باید اندازه ی 100 سکه طلا پول بهم بده تا خودم رو بتونم سرگرم کنم و فراغش رو بتونم تحمل کنم و اگر مهریه 1000 سکه است یعنی دختر باید خیلی بیشتر سعی کنه و خرج کنه تا بتونه یاد شوهر را از سرش بیرون کنه،خیلی باید سرگرمی داشته باشه و خیلی رفاه داشته باشه تا بتونه جای وجود اون شازده رو پر کنه.یعنی اون شازده این قدر می ارزیده و اثر داشته.
و وقتی مهریه 2 تا سکه است یعنی اینکه دختر می تونه بی وجود اون شوهر هم راحت زندگی کنه و خوش باشه و حتی یه زندگی جدید و خوب هم شروع کنه.
و آخرین نتیجه اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه یعنی دختر بی عرضه تر و دست و پا چلفتی تر و بدون شوهر نمی تونه خوش باشه و زندگی کنه.
اگه خاطرتون باشه قبلا ها در بررسی و انتخاب همسر، خیلی مشکل وجود داشت.خیلی سخت بود که بفهمی طرفت چه جور آدمیه، تو چه فضایی زندگی میکنه، چه افکاری داره، از چه چیزهایی خوشش میاد، اعتقاداتش چجوره و ...
اما الانه به لطف این تکنولوژی ها جدید، کار خیلی راحت شده.
ظرف سه سوت و نصفی می شه سر تا پای روحیات طرفت رو رصد کنی!
چه جوریش رو الان می گم.
یک راه راحت ابتکاری داره؛ و خوب نیاز به کمی فهم تخصصی و یا دلی هم داره، که من حاضرم دوستان رو کمک کنم!
اما این راه حل چیست؟!
چیزی نیست جز؛ موبایل یا همان تلفن همراه .
پس بعد از این، اولین و تنها کاری که لازمه تو جلسه خاستگاری انجام بشه اینه که طرفین موبایل هم رو بگیرند و نگاه کنند.
اولین نکته، مارک یا برند تلفنه. مثلا کسایی که از سونی ازیکسون استفاده می کنند معمولا آدم هایی هستند که به ظاهر اهمیت می دهند و خوش سلیقه ی چشمی هستند و یه جورایی تریپ هنری دارند.و کسایی که موتورولا دارند خوب علاقه دارن خاص باشند و قس علی هذا.
دوم نکته، کهنگی یا نویی تلفنه. کسی که موبایل قدیمی داره معلومه خیلی پایبنده به داشته هاش و شما می تونی بهش اعتماد کنی و امیدوار باشی الکی طلاق نمی ده یا نمی خواد.
سوم نکته، صدای زنگ تلفنه.
چهارم، تم و عکس پشت زمینه.
پنجم، عکس هایی که در آرشیو نگه می داره.
ششم و هفتم، کلیپ ها و صداهای آرشیو شده است.
هشتم و نهم، پیامک ها؛ فرستاده و گرفته، که از طریق اونها می شه کلی از طرف شناخت پیدا کنی.
دهم، برنامه هایی که داره.
یازدهم، نوع بازی هایی که داره.
دوازدهم، رکورد بازی هاست، که نشون میده طرف چقدر بازی میکنه و هوش عملیش چقدره.
سیزدهم، لیست دفترچه تلفنه. خوب هرچی تعداد بیشتر باشه معلومه، طرف برونگرا تره و همین طور اسم های جنس مخالف یا اسم های نامعلوم رو می تونی پیدا کنی و شماره شون رو برداری.
و بالاخره چهاردهم، اینه که گوشی رو چقدر باسلیقه و تمیز نگه داشته؛ که نشون دهنده ی با سلیقگی و دقتشه.
و به این ترتیب مشکلی دیگر از مشکلات ازدواج را ، از سر راه جوانان این مرز و بوم برداشتم!
از لطف آنی خانم دالتون ذوق زده شدیم خفن!
حقیر هم (آسب آسیاب) هفت آرزوی محالم را می نویسم با امید به رسیدنشان!
- اولین آروزم اینه که بعد اینهمه سال کار طاقت فرسا تو آسیاب، یه روز تبدیل شم به یه اسب مسابقه، اون هم از اون خوشگلاش.
- دومین آرزوم اینه که یه وقتی، من و آنی دالتون بریم سراغ لوک خوش شانس و اسبش جانی و حالشون رو بگیریم و البته بعدش هم به سبک فیلم های هندی من با جانی و آنی هم با لوک خوشبخت بشیم! (بعدش چهارتایی بریم شمال!)
- سومین آرزوم اینه تا آخر عمرم نمیرم.
- چهارمیش اینه که برگردم به اون زمان ها تو باغ عدن و جلوی مادرمون "حوا" رو بگیرم و نگذارم سر بابامون "آدم" گول بماله تا این همه انسان گرفتار این بدبختی بشند.
- آرزوی پنجم اینه که اگر جلوی آدم و حوا رو نتونستم بگیرم، حداقل نگذارم بابا مامان خودم با هم آشنا بشند!
- آرزوی ششمی اینه که، اون دنیا، همه ی دوستان اینترنتی و وبلاگی، توی یه سایتی از سایت های بهشت دور هم جمع بشیم و آن لاین متن بنویسم و واسه هم نظر بدیم!
- بالاخره هفتم اینکه، این بدلم بالاخره خسته بشه و بره سی کار خودش!
من هم برای ذوق دادن دیگران دعوت می کنم از خاگینه .
آخرین راه حل های برای مشکلات مالی زوج های جوان
طبق اخبار واصله و تحقیقات محلی به عمل آمده طی سالیان اخیر در کشور عزیز، متوجه شدیم که در امر ازدواج، مشکل خرید جهیزیه و یا تعیین مهریه هنوز حل نشده باقی مانده است؛ و همان طور که می دانید ازدواج یکی از امور مهم جامعه است و شخص بنده برای حل معضلات آن بسیار تلاش کرده و می کنم .
فلذا پس از تشکیل حلقه های مطالعاتی و تلاش علمی فراوان نتایج مفید زیر را برای حل این مشکل معضل گونه ارائه می دارم:
در زوجینی که خانواده ی پسر وضع مالی خوبی دارند و دختر از خانواده ی ثروت مندی نیست، آقا داماد می تواند این گونه قرار کند که اگر شما می خواهید مثلا 10 میلیون تومان جهیزیه بخرید ولی پولش را ندارید عیبی ندارد، من خودم 10 میلیون تومان هزینه ی جهاز را می دهم و عوضش از مقدار مهریه بیست میلیون کم می کنم.
و همین طور اگر داماد از خانواده ی نداری است می تواند خرج مراسم عروسی را از خانواده ی عروس بگیرد و در قبالش مثلا سه برابرش را به مهریه عروس خانم اضافه کند.
و به این ترتیب هم عروسی و وصال سر می گیرد و هم استرس های وارد بر عروس و داماد کم می شود.
چه چیز باعث می شود مردم بخواهند تغییر کنند؟
سه چیز مردم را مجبور می کند که بخواهند تغیر کنند:
1- آنها تا سر حد تحمل خود رنج کشیده اند. آنقدر سر خود را به یک دیوار سنگی کوبیده اند که می گویند دیگر بس است، خسته شدم. سردرد میگرن آنها قابل تحمل نیست. زخمه معده ی آنها شروع به خونریزی کرده و … . دیگر به آخر خط رسیده اند و تقاضای کمک دارند. می خواهند تغییر کنند.
2- چیز دیگری که مردم را مجبور می کند که بخواهند تغییر کنند نوع کند ولی تدریجی نومیدی روح است، که همان ملال یا دلمردگی از زندگی است. این حالت آدمی است که سالها با احساس "خوب که چی" زندگی کرده و حالا درون خودش فریاد می زند "خوب که چی" و می خواهد تغییر کند.
3- سومین عاملی که مردم را وادار می کند که تغییر کنند این است که، ناگهان متوجه می شوند که تغییر ممکن است. اطلاعاتی بدستشان می رسد که باعث می شود بفهمند می توانند از "دور باطل" همیشگی زندگیشان بیرون بیایند و تغییر کنند.
برگرفته از نوشته های دکتر تامس هریس
نوشته بود "چه تغییری می خواهید بکنید؟"
جوری نوشته بود که یعنی، ما می توانیم هر تغییری که شما بخواهید، در شما بوجود بیاوریم؛ فقط کافیست شما بگویید و بخواهید.
من هم باور کردم. معمولا این چیز ها را باور می کنم. این را هم باور کردم.
از خودم پرسیدم چه تغییری می خواهم بکنم؟
واقعا چه چیزی؟... فکر کردم.
تغییری نمی خواستم. یعنی تغییری نمی خواهم. برای خودم هم، اول عجیب به نظر آمد؛ اما واقعا نمی خواستم. به همین که بودم راضی بودم. به همین که هستم و دارم راضی و قانع شده ام.
باز هم فکر کردم. شاید این همان "رضا" و "رضایت" و "قناعت" مشهور و خوب و پسندیده باشد. اما بعید می دانم. این با آن رضا فرق می کند. این جا اصلا بحث خدا نیست. من به همین که دارم راضیم، نه اینکه چون خدا این را خواسته راضیم. شاید هم مقداری از این رضایت همان رضایت خوب و محبوب باشد.
اما به هر صورت راضیم. راضی شده ام.
فکر کردم، نکند بخواهم موفق تر باشم؟ دیدم که نه. نمی خواهم. لزومی ندارد. همین کافیست. محبوب تر؟ نه. داراتر؟ نه. عالم تر؟ نه. قوی تر؟ نه. زیبا تر؟ شاید.کمی. خوب تر؟ نه. و ... .
و صد البته میدانم برای رسیدن به هر کدام از این ها باید هزینه ای بپردازم تا برسم و یا وقتی برسم باید هزینه هایی بپردازم. و با دانستن این ها است که می گویم نه! همین خوب است.مرا کافیست.
تبریک
تبریک
تبریک![]()
ماه صفر تمام شد.
خواننده های عزیز! نخواننده های گرامی!
دیگه الان همه می دونید که نویسنده، یعنی حقیر، یعنی همان اسب بخت برگشته ی آسیاب خراب شده(!) یک همزاد یا به عبارتی یک بدل دارم؛ ایشان در وبلاگ دیگران با اسم و آدرس بنده نظر از خودش در می کند !
این برای خود من، جای بسی غرور و سر بلندی می باشد. خوب، شما بدل ندارید وگرنه می فهمیدید چرا. و اگر بخواهم کمی قضیه را باز تر کنم، باید بگویم که بدل داشتن کلی لذت دارد. آدم فکر می کند کلی مهم است که یک بدل دارد. و برای من، منی که حتی خواننده های زیادی هم ندارم، همین قدر که یک بدل دارم کلی غرور برانگیز است دیگر.
اما این بدل کیست؟ می خواهم سعی کنم تا ابعادی از وجود این بدل یا همزاد را که مورد کشف قرار داده ام به شما انتقال دهم. اگر شما هم چیزهای دیگری کشفیدید به من خبر دهید و اصلا همین جا نظر بگذارید. (شاید به خودشناسی این بدل بخت برگشته هم کمکی کرده باشیم، تا بلکه مشکلی از سر راهش برداشته شود و بینوا قدری رشد کند! ).
کسی هر روز به وبلاگ من سر می زند، نظرات دوستان من را می خواند، بعد به وبلاگ دوستان من می رود، نطرات آنها را می خواند و همه چیز را پی گیری می کند و این کار را برای مدت ها ادامه می دهد و نه تنها سرد نمی شود بلکه روز به روز هم به شوق می آید و بیشتر وقت می گذارد.
تنها معنی این کار، این است که ارزش بسیار زیادی برای من (یعنی همان اسب آسیاب اصیل) قائل است، مرا در زندگی روزانه اش، در جایگاه مهمی قرار داده و کلی از وقت روزانه اش را می گذارد تا کمی به من احساس نزدیکی کند، با دوستان من صحبت کند و به اسم من چیز بنویسد؛ این یعنی، به شدت به من علاقه دارد، مرا دوست می دارد و یک جورهایی عاشقم شده است. و با این تواصیف، مطمئنا شما تصدیق می فرمایید که، با یک محب، آن هم به این شدت، نمی توان رفتار تندی داشت، هر چند که "دشمن دانا به از نادان دوست". لیکن به هر صورت، او مرا دوست دارد؛ هر چند نمی تواند بیش از این به من نزدیک شود و بهتر و مناسب تر از این هم نمی تواند علاقه اش را ابراز کند. و تنها با نوشتن نام من است که، لحظاتی دلش آرام می گیرد و آتش عشق در وجودش فروکش می کند. ( همان طور که می دانید، این کم توانی در اظهار علاقه و محبت، مشکل فراگیریست در جامعه ما؛ که خیلی ها به آن دچارند. مردم ما بلد نیستند چگونه به کسی علاقه نشان دهند. دم دست ترین مثالش، اذیت کردن بچه های در خانواده هاست. خیلی ها وقتی بچه ای را دوست داشته باشند هی اذیتش می کنند، نیشگون می گیرند، گاز می گیرند و هر جوری شده ونگ ونگش را به آسمان می رسانند! ).
از طرف دیگر، او شخصیتی دارد که هنوز هم (در سن بالا) به صورت نوجوان باقی مانده است و بیش از این رشد نکرده .
او به دلیل شوخ طبعی سبک و تصویر گرایانه اش، مطمئنا در میان خانواده و اطرافیانش از شخصیت های محبوب نوجوانان اطرافش است.
او از بسیاری از متن هایی که حقیر در آنها، نظرات جدید ارائه کرده ام یا حرف هایی زده ام که جذاب می نماید، استفاده می کند تا در میان هم سالان خودش و در جمع های آنان، حرفی برای گفتن داشته باشد و این چنین موجب می شود تا دیگران تحسینش کنند و اهل فکر بخوانندش و کمی او را جدی تر بگیرند (آخر به دلیل شوخی های این چنینی معمولا او را صاحب نظر نمی دانند و برایش احترام فکری قائل نیستند.). . در چند مورد که کسی از میان این جمع ها، حالش را گرفته بود که، "این حرفت را قبلا شنیده بودم" به شدت ناراحت شد و در نظرات نوشت که این متنت کپی برداری بود و مال خودت نبود و چنین و چنان.(یکی از دلایل علاقه او به این وبلاگ همین کپی برداری از ایده ها و استفاده از آنهاست.)
از دیگر خصوصیات این محب بنده، ضعف او در ادبیات است. کتاب خوان نیست یا کتاب ادبی نمی خواند، فلذا دایره لغات بسیار کمی دارد و نظراتش مشحون از کلمات تکراری است.
او از افرادی که زیاد از مذهب و دین بگویند و مدعی باشند و به قول بعضی "خشک مذهبی" باشند خوشش نمی آید و چون فکر می کند "لدیا" این چنین است با او هم مشکل دارد.
بیش از این نه من حال دارم بنویسم نه شما حال دارید بخوانید!
تو که داری می ری بالا ، یه بار هم پات رو بزار رو شونه ی من، تا شاید فردا، من هم فکر کنم تو بالا بودنت شریکم .
نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه؟
برای خودت، یا اطرافیانت؟
یا حتی برای طرفی که باهاش ارتباط داری؟
حالت عجیبیه. با یه عده سرو کار داری؛ارتباط داری؛ و شاید یه جوری دوستت دارند و دوستشون داری. می خوای پیشت باشند، می خوای پیششون باشی.تو هر ارتباطی هم یه بهانه هایی برای ارتباط هست.آدم ها یه کارایی واسه همدیگه انجام می دن.یه جاهایی تو یه چیزایی کمکشون می کنی؛ بهشون می رسی، و خوشحالی از این قضیه. و کم کم این ارتباط و این کمک با هم هم معنی میشند.و تو حداقل تو اون مسائل یه جورایی مادرانه یا دیمیتری عمل می کنی.
همه چیز به خوبی و خوشی داره پیش میره که یهو سر و کله ی یکی دیگه پیدا میشه.
و می خواد یا می خواند یا می تونه، همون کاری رو که تو داری واسه طرفت انجام میدی، واسش انجام بده. میاد همون نیاز رو برطرف می کنه. مثل تو؛ شاید هم بهتر از تو.
می فهمی چی میشه؟ درک می کنی سختیش کجاست؟
یک وقت اطرافت رو نگاه می کنی. کلی نگرانی. مضطربی. ارتباطه داره کم رنگ می شه. داره حذف میشه. اون ارتباط قوی، اون دلیل ارتباط قوی تر، داره پوک میشه و پودر می شه و هیچی ازش نمی مونه. طرفت داره با یکی دیگه می پره. کبوترت داره پرواز می کنه. بدون اینکه حتی دیگه نیازی به تو و حتی تشویقت داشته باشه.
اشکت می خواد سرازیر بشه. می خوای داد بزنی. می خوای کتکش بزنی اما دوستش داری. ناراحتی. عصبانیی. میبینی همه چیزت؛ زندگیت؛ بین زمین و آسمون داره پرواز می کنه و ازت دور می شه.
هیچ کاری نمی تونی بکنی، جز اینکه به اون یارو که اومده و پریده این وسط، فحش بدی. ناسزا بگی. همه اش تقصیر اونه. چه دردی می کشی. خیلی سخته.
این مشکل یه مادره.یه دیمیتره.و اگر تو هم داری تجربه اش می کنی توی اون بعد زندگیت مادرانه رفتار کردی.
اما درمانش چیه؟درستش چیه؟چی میتونه این دل پاره پاره رو مرهم باشه؟کی می فهمه مادر کیه؟و کسی، جز یه مادر نمی فهمه چی دارم میگم.
"بدترین ، سختترین و منفورترین ساعات و حالات عمرم را هنگام خشم تجربه کرده ام."
اسب آسیاب
خشم.این واژه ایست که به تازگی با آن کاملتر آشنا شده ام، هر چند سالها آن را تجربه نموده و درکش کرده ام.
خشم چیست؟
هنگامی که کلمه خشم را می شنویم بی درنگ به یاد کلماتی همچون ناراحتی و عصبانیت می افتیم و معمولا آنها را هم ارز می دانیم.در حالی که چنین نیست و نه تنها هر کدام داری مرتبه ی متفاوتی هستند بلکه هویتی و آثار متفاوتی هم دارند.
وقتی از رفتار یا گفتار کسی خوشمان نمی آید از دستش ناراحت می شویم و در حالت شدید تر به او غضب می کنیم و از او عصبانی میشویم.در نتیجه ی این عصبانیت از خود رفتار هایی نشان می دهیم تا به طرف مقابل این ناراحتی خودمان را اعلام کنیم. داد می زینم،دعوا می کنیم، کتک می زنیم، قهر می کنیم، تنبیه می کنیم، فحش می دهیم ، متلک می گوییم یا ... .و به این صورت عصبانیت خود را ابراز می کنیم تا فروکش کند.و در صورت زیاده روی دچار عذاب وجدان می شویم. اما گاهی اوقات و یا بعضی افراد، عصبانیت خود را بروز نمی دهند و حل هم نمی کنند و نیز نمی بخشند و این عصبانیت تبدیل می شود به "خشم". با این تفاوت که عصبانیت دیروز معلوم بود به چه علتی است و به سمتی هدف رفته بود ولی خشم امروز، نه علتش معلوم است و نه مقصدش. یک ناراحتی بی دلیل و بی نتیجه. بدون سمت گیری به فرد یا کار خاصی و ... .
خانم س اگه دوست پسر نداری، فکر نکن خیلی آدمی! فکر نکن خیلی کار درستی! منت به اینکه مشکل روانی داری، بیماری. منت به اینکه نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی.
آقای الف اگه دزدی نمی کنی فکر نکن .. آره!، منت به اینکه پول تو جیبیت قطع نمی شه. سر هفته مامانیت میذاره تو جیبت.
خانم ک اگه دورغ نمی گی، کارت درست نیست؛ منت به اینکه تا حالا اشتباه نکردی.
آقای م تا حالا، رو کسی دست بلند نکردی؟! منت به اینکه می دونی اگه بلند کنی کتک می خوری.
خانم و تا حالا چادری بودی؟! منت به اینکه، این قدر خداداد داری که نترسی شوهر گیرت نیاد.
آقای ن تا حالا سیگار نکشیدی؟! منت به اینکه نمی فهمی بدبختی رو با چه ته ای می نویسند.
خانم ر تا حالا زیرآب کسی رو نزدی؟! منت به اینکه تا حالا زندگیت رو بین زمین و آسمون ندیدی.
آقای ف تا حالا خیلی چشم پاک بودی؟! منت به اینکه هنوز بالغ نشدی!
خانم ت خیلی دعا خونی؟! منت به اینکه کس دیگه ای حرفت رو گوش نمی کنه.
آقای ش خیلی ورزش کاری؟! منت به اینکه تو هیچ کار دیگه ای موفق نبودی.
خانم ج خیلی با عاطفه ای؟! منت به اینکه جرات نداری به کسی بگی بالای چشمت ابرو.
آقای ب خیلی دانشمندی ؟! منت به اینکه نمی ذاشتن بری تو کوچه بازی کنی.
خانم ط فکر می کنی خیلی با حیایی؟! منت به اینکه نمی تونی جلوی دیگران حرف بزنی.
آقای ن فکر می کنی خیلی با هوشی منت به اینکه تو ارث شانس آوردی.
تو! آره تو. چی فکر می کنی؟! چی خیال می کنی؟! فکر می کنی...؟؟؟
نخیر! ... .
در این سالهای نچندان زیاد عمرم، این را بدرستی دریافته ام که، علم چیز بدی است. و از جمله چیزهایی بدی است که، جامعه آدم را وادار می کند تا به سمت آن برود.و اما این ادم هایی که این کار بد را می کنند چند نوع هستند.
یک عده آدم هستند که، علم ندارند و جاهلند. این ها از کسانی هستند که هی بقیه را به عالم شدن ترقیب می کنند، هی می گوییند بخوانید و بدانید؛ علم را بزرگ و ارزشمند و زیبا جلوه می دهند. خوب اینها علم ندارند. و علم به بدی علم هم ندارند. بیچاره ها جاهلند دیگر. و اگر شما به حرف جاهلان گوش کنید، خوب ، خودتان مقصرید. ( البته معلوم می شود که شما هم به مضر بودن حرف جاهلان، علم ندارید و شما هم جاهلید.)
دیگر، کسانی هستند که علم دارند و به علم تشویق می کنند. اینها آدم های بدی هستند که چشم ندارند ببینند جاهلان آسوده و راحت و بی غم زندگی می کنند. اینها علم دارند، ولی معرفت ندارند. آن قدر از علم تعریف می کنند که شما هم جذب علم بشوید و از گندم علم بخورید تا پرت شدن شما را از باغ عدن جهل ببیننند و لذت ببرند. یا حداقل حس کنند یکی دیگر هم، هم دردشان شد و یکی دیگر هم، از این به بعد درکشان می کند.
دسته سوم هم کسانی هستند که، تا حدودی علم دارند و تا حدودی هم معرفت. دسته ی کوچکی است اما حقیر هم جزو آن دسته هستم و به همین خاطر است که این نوشتار را می نویسم. بنده علم دارم. علم به بدی علم دارم و جاهل به تمام بدی های علم نیستم. از طرفی معرفت دارم و می خواهم شما را از دست علم نجات بدهم. می خواهم این علم به بدی علم را به شما هم بیاموزم تا مگر از جهل به آن خلاص شوید.
مخلص کلام اینکه علم بد است.
آقا جان،خانم محترم، بد است. زهر است. از زهر حلاحل هم بدتر است. به پیر به جوان بد است. بیخود گول زیبایی و تعریف دیگران را نخورید. این گندم، از ان گندم هایی است که هر چه می کشیم از دست اوست. کسی به ما نگفت، اما، ما که به شما می گوییم. بیایید و گوش کنید.
خوب، مثل اینکه هنوز بعضی ها نفهمیده اند ما چه می گوییم. هر چه می خواهیم سر بسته سخن بگوییم تا علم کمتری در اذهان پاک و بی آلایش شما بپراکنیم، نمی گذارید که. حالا که نمی فهمید، بنده مجبورم که مثال بزنم. اما چون با معرفت هستم و خواهان کمترین ضرر برای دیگران می باشم، یک مثال درپیتی می زنم تا بلکه از علم کمتری در آن استفاده کنیم.
نگاه کنید، ببینید، این جاهلان چقدر با لذت غذا می خورند و کیف می کنند و رشد می کنند و آخرش هم فربه و خوش هیکل دار فانی را ودع می گوییند؛ اما حالا نگاه کنید به این عالمان بیچاره، هر چه را نگاه می کنند در آن ضرر می بینند. از وقتی فهمیده اند مرض قند و فشار خون و کلسترول و سرطان و سرخ کردن و ... چیستند، دیگر یک وعده هم غذای حسابی نخورده اند. چیپس می آید بخورد، یاد روغن سوخته ی کارخانه می افتد. ماهی می خواهد، یاد آب پر از لجن استخر می افتد؛ مرغ می بیند، یاد سرطان می افتد؛ خامه ای را مرض قند می بیند و خیار نمک زده را یک جام زهر تلقی میکند.
فکر می کنید برای چه؟جز برای علم؟ جز به خاطر دانایی؟ جز به .... .
می گه، نمی خوام خیلی خوب باشه. از تعجب دارم شاخ در میارم. می گم پسر، مگه تو مشکل داری؟ مگه بیماری؟ مگه خری آخه ؟ هر کی می خواد زن بگیره، می ره بهترینش رو پیدا می کنه؛ اون وقت حضرت آقا می فرمایید نمی خوام زنم خیلی خوب باشه؟!!
قبلا، از علی شنیده بودم که نمی خواد، مدرک زنش از خودش بیشتر باشه؛ خیلی هم بیراه نمی گفت؛ یه چیزایی می فهمه بنده ی خدا. بالاخره از زندگی اون عموش یه درسی گرفته بود. از این مدل حرف ها شنیده بودم، اما تا حالا نشنیدم کسی بگه، نمی خوام اخلاق زنم خیلی خوب باشه. آخه این هم شد حرف؟
هر چی بهش می گم، می فهمی چی داری می گی؟می فهمی چی می خوای؟ می گه آره؛ همون که گفتم. می گم، آخه آدم عاقل، مگه اخلاق خوب هم بدی داره ؟ آخه مگه، کسی از خوش اخلاقی زنش هم بدی دیده ؟ ولی نمی فهمه که.هر چی دیوار می فهمه اون هم میفهمه.
به شوخی بهش می گم، همینه که بهت می گن دهنت بوی شیر میده. تو هنوز وقت زن گرفتنت نشده. ساده ترین چیز ها رو نمی فهمی. اون وقت می خوای زن بستونی؟؟چه غلطا! چه جسارتا!
می گه شما به این چیزاش کار نداشته باش. شما بگرد. یه دختر خوب و نجیب اما نه زیادی خوب و نجیب، یه چیزی که خیلی هم خوب و تک و آس نباشه، پیدا کن.
می گم آس دیگه چیه؟ می گه تو پیدا کن، منو ببر خاستگاری، خودم بهت می گم همونه یا نه. بهش کمی اخم می کنم، اما آب از سرش گذشته و خجالت و این حرف ها سرش نمی شه.
افتادم تو بد معرکه ای. نمی دونم این پسره، چرا من رو انداخت وسط؟! هیچکی نبود بهتر از من؟! حتما یه چیزی این وسط هست که مامانش براش نمی ره دختر پیدا کنه دیگه. ابله که نیستم.
عرضم به خدمتتون که، بالاخره ته توی قضیه رو در آوردم. البته نه به راحتی ها. کلی وقت گذاشتم، آخرش مادرش با کلی گریه و عجز و لابه همه چیز رو ریخت رو دایره و گفت.
...
نمی دونم این حرف هاش از بچیگیه یا از فهم زیادی ؟ عجیبه کارای این پسر. جدا موندیم تو اوضاعش.
می گه می خوام دو ساله زنمو طلاق بدم. می گم تو که هنوز زن نگرفتی! چه می فهمی طلاق چیه؟ هنوز عاشق نشدی، هنوز دعوا نکردی، هنوز آشتی نکردی، هنوز با هم مشکل نخوردید که، تصمیم طلاق داری؟! آخه این حرف ها خنده دار نیست؟! آخه نمی گن پسره خله. می گه من نمی دونم چی میگن و چی میشه. ولی همین تصمیممه و ازش کوتاه هم نمیام. الا و بلا من زن بگیرم، دو سال بعدش طلاق می دمش.
حسابی داغ کرده بودم. خونم خونم رو می خورد. تقریبا داشتم داد می زدم. گفتم خوب طلاق می خوای بدی؟! بده؛ به درک؛ به تون. اما چرا دختر خوب نمی خوای بگیری؟ این دیگه چه صیغه ایه؟ چرا می گی اخلاقش خوب نباشه؟! با آرامشی که اعصابم رو داغون می کنه بازم جواب میده. می گه اولا "خوب نباشه" نه! و "خیلی خوب نباشه". اگه خوب نباشه که دو سال زهرم می شه. اما چرا خیلی خوب نباشه؟! چون، می ترسم اگه خیلی خوب باشه دلم نیاد طلاقش بدم یا وقتی طلاقش دادم عذاب وجدان بگیرم. آدم باید فکر اون روزها هم باشه دیگه. در ست نمی گم خاله جان؟
فقط از در می زنم بیرون.حرفی برای گفتن ندارم. دلم واسه مادر بیچارش می سوزه. با این پسر دیوونه. به خودم که میام تقربا بیست دقیقه است که با سرعت دارم تو سرما راه می رم و یکسره فحش میدم. هر چی فحش بلد بودم نثارش کردم. اما آروم نشدم که.
چند روزیست که فکرم را مشغول کرده.
رشد، پیشرفت، روزمرگی، روزمرگی های غیر تکراری، کار، علم، ... .
حتی وقتی چیزهای جدید هم می آموزی، می شود روزمره شده باشی.
وقتی یاد آن حدیث می افتم. آنی که می گفت هر کس امروزش با دیروزش یکی باشد، فلان است و بهمان.
یاد خودم می افتم. یاد روزهای متفاوت. روزهای متغییر. روزهای کاملا متمایز و مشخص. روزهای غیر قابل پیش بینی اما ؛ روزمره!
نمی دانم اشکال از من است یا چیز دیگریست.
من حتی تفاوتم را با سال قبلم نمی توانم بفهمم. حتی با دو سال قبل هم خیلی درک نمی کنم. چطور امروز و فردا را بفهمم؟ چطور تفاوت های ظریف روزانه را درک کنم؟ آیا اصلا شدنیست؟ یا این حدیث فقط حدیثی کلاسی است؟ حدیثی که کلا می خواهد بگوید تغییر کنید!
من تفاوت کرده ام؟ چقدر؟ اگر کرده ام مثبت بوده یا نه؟ اصلا تغییری اساسی بوده یا رو بنایی؟
تفاوت من امروز با من دیروز چیست؟ کی اتفاق می افتد؟ در کدام ساعت؟ طی کدام عمل؟ کدام فکر؟
فکر کردن هم دیگر روزمره شده. علم هم. کار هم. کمک هم. عبادت هم.
