چگونه نماز بخوانیم؟ چگونه نماز می خوانی؟
سالهای دور از خانه ، اوشین، جواهری در قصر ، یانگوم بزرگ ، امپراتور دریا و دیگر فیلم ها و سریال های شرقی (ساخت کشورهای ژاپن و کره و چین)؛ فیلم های آموزشی خوبی هستند برای "نماز خواندن"، برای عبادت کردن و برای پرستش گر بودن.
آموزش چگونه رکوع کردن و چطور درست رکوع کردن.
اینکه چگونه رکوع کنی؟ چه حالتی داشته باشی؟ چقدر خم شوی؟ چه سرعتی داشته باشی؟ و حتی اینکه در آن حال، حه احساسی داشته باشی؟ را از این سریال ها یاد بگیریم .
یاد می گیریم، چگونه سجده کنیم و چگونه نماز بخوانیم. چگونه بایستیم و چگونه عبادت کنیم. یاد می گیریم پرستش را. یاد می گیریم عبادت را.
هر چند خیلی اوقات، آموخته هایمان را از یاد می بریم و عمل نمی کنیم اما هر گاه به یاد می آوریم احساس خوبی می کنیم و هر از گاهی با چنین رکوع آموخته از یانگوم و هموطن هایش بار کوتاهی ها و کسری های نمازمان را سبک می کنیم.
عکس !!
چه چیز باعث می شود مردم بخواهند تغییر کنند؟
سه چیز مردم را مجبور می کند که بخواهند تغیر کنند:
1- آنها تا سر حد تحمل خود رنج کشیده اند. آنقدر سر خود را به یک دیوار سنگی کوبیده اند که می گویند دیگر بس است، خسته شدم. سردرد میگرن آنها قابل تحمل نیست. زخمه معده ی آنها شروع به خونریزی کرده و … . دیگر به آخر خط رسیده اند و تقاضای کمک دارند. می خواهند تغییر کنند.
2- چیز دیگری که مردم را مجبور می کند که بخواهند تغییر کنند نوع کند ولی تدریجی نومیدی روح است، که همان ملال یا دلمردگی از زندگی است. این حالت آدمی است که سالها با احساس "خوب که چی" زندگی کرده و حالا درون خودش فریاد می زند "خوب که چی" و می خواهد تغییر کند.
3- سومین عاملی که مردم را وادار می کند که تغییر کنند این است که، ناگهان متوجه می شوند که تغییر ممکن است. اطلاعاتی بدستشان می رسد که باعث می شود بفهمند می توانند از "دور باطل" همیشگی زندگیشان بیرون بیایند و تغییر کنند.
برگرفته از نوشته های دکتر تامس هریس
نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه؟
برای خودت، یا اطرافیانت؟
یا حتی برای طرفی که باهاش ارتباط داری؟
حالت عجیبیه. با یه عده سرو کار داری؛ارتباط داری؛ و شاید یه جوری دوستت دارند و دوستشون داری. می خوای پیشت باشند، می خوای پیششون باشی.تو هر ارتباطی هم یه بهانه هایی برای ارتباط هست.آدم ها یه کارایی واسه همدیگه انجام می دن.یه جاهایی تو یه چیزایی کمکشون می کنی؛ بهشون می رسی، و خوشحالی از این قضیه. و کم کم این ارتباط و این کمک با هم هم معنی میشند.و تو حداقل تو اون مسائل یه جورایی مادرانه یا دیمیتری عمل می کنی.
همه چیز به خوبی و خوشی داره پیش میره که یهو سر و کله ی یکی دیگه پیدا میشه.
و می خواد یا می خواند یا می تونه، همون کاری رو که تو داری واسه طرفت انجام میدی، واسش انجام بده. میاد همون نیاز رو برطرف می کنه. مثل تو؛ شاید هم بهتر از تو.
می فهمی چی میشه؟ درک می کنی سختیش کجاست؟
یک وقت اطرافت رو نگاه می کنی. کلی نگرانی. مضطربی. ارتباطه داره کم رنگ می شه. داره حذف میشه. اون ارتباط قوی، اون دلیل ارتباط قوی تر، داره پوک میشه و پودر می شه و هیچی ازش نمی مونه. طرفت داره با یکی دیگه می پره. کبوترت داره پرواز می کنه. بدون اینکه حتی دیگه نیازی به تو و حتی تشویقت داشته باشه.
اشکت می خواد سرازیر بشه. می خوای داد بزنی. می خوای کتکش بزنی اما دوستش داری. ناراحتی. عصبانیی. میبینی همه چیزت؛ زندگیت؛ بین زمین و آسمون داره پرواز می کنه و ازت دور می شه.
هیچ کاری نمی تونی بکنی، جز اینکه به اون یارو که اومده و پریده این وسط، فحش بدی. ناسزا بگی. همه اش تقصیر اونه. چه دردی می کشی. خیلی سخته.
این مشکل یه مادره.یه دیمیتره.و اگر تو هم داری تجربه اش می کنی توی اون بعد زندگیت مادرانه رفتار کردی.
اما درمانش چیه؟درستش چیه؟چی میتونه این دل پاره پاره رو مرهم باشه؟کی می فهمه مادر کیه؟و کسی، جز یه مادر نمی فهمه چی دارم میگم.
"بدترین ، سختترین و منفورترین ساعات و حالات عمرم را هنگام خشم تجربه کرده ام."
اسب آسیاب
خشم.این واژه ایست که به تازگی با آن کاملتر آشنا شده ام، هر چند سالها آن را تجربه نموده و درکش کرده ام.
خشم چیست؟
هنگامی که کلمه خشم را می شنویم بی درنگ به یاد کلماتی همچون ناراحتی و عصبانیت می افتیم و معمولا آنها را هم ارز می دانیم.در حالی که چنین نیست و نه تنها هر کدام داری مرتبه ی متفاوتی هستند بلکه هویتی و آثار متفاوتی هم دارند.
وقتی از رفتار یا گفتار کسی خوشمان نمی آید از دستش ناراحت می شویم و در حالت شدید تر به او غضب می کنیم و از او عصبانی میشویم.در نتیجه ی این عصبانیت از خود رفتار هایی نشان می دهیم تا به طرف مقابل این ناراحتی خودمان را اعلام کنیم. داد می زینم،دعوا می کنیم، کتک می زنیم، قهر می کنیم، تنبیه می کنیم، فحش می دهیم ، متلک می گوییم یا ... .و به این صورت عصبانیت خود را ابراز می کنیم تا فروکش کند.و در صورت زیاده روی دچار عذاب وجدان می شویم. اما گاهی اوقات و یا بعضی افراد، عصبانیت خود را بروز نمی دهند و حل هم نمی کنند و نیز نمی بخشند و این عصبانیت تبدیل می شود به "خشم". با این تفاوت که عصبانیت دیروز معلوم بود به چه علتی است و به سمتی هدف رفته بود ولی خشم امروز، نه علتش معلوم است و نه مقصدش. یک ناراحتی بی دلیل و بی نتیجه. بدون سمت گیری به فرد یا کار خاصی و ... .
چند روزیست که فکرم را مشغول کرده.
رشد، پیشرفت، روزمرگی، روزمرگی های غیر تکراری، کار، علم، ... .
حتی وقتی چیزهای جدید هم می آموزی، می شود روزمره شده باشی.
وقتی یاد آن حدیث می افتم. آنی که می گفت هر کس امروزش با دیروزش یکی باشد، فلان است و بهمان.
یاد خودم می افتم. یاد روزهای متفاوت. روزهای متغییر. روزهای کاملا متمایز و مشخص. روزهای غیر قابل پیش بینی اما ؛ روزمره!
نمی دانم اشکال از من است یا چیز دیگریست.
من حتی تفاوتم را با سال قبلم نمی توانم بفهمم. حتی با دو سال قبل هم خیلی درک نمی کنم. چطور امروز و فردا را بفهمم؟ چطور تفاوت های ظریف روزانه را درک کنم؟ آیا اصلا شدنیست؟ یا این حدیث فقط حدیثی کلاسی است؟ حدیثی که کلا می خواهد بگوید تغییر کنید!
من تفاوت کرده ام؟ چقدر؟ اگر کرده ام مثبت بوده یا نه؟ اصلا تغییری اساسی بوده یا رو بنایی؟
تفاوت من امروز با من دیروز چیست؟ کی اتفاق می افتد؟ در کدام ساعت؟ طی کدام عمل؟ کدام فکر؟
فکر کردن هم دیگر روزمره شده. علم هم. کار هم. کمک هم. عبادت هم.
این قدر خراب کاری می کنه، این قدر سر خود عمل می کنه و این قدر اشتباه می کنه، تا کفرم دربیاد؛ تا او روی اسبم در بیاد؛ تا سرش داد بکشم و دعواش کنم. اصلا منتظر همچین اتفاقیه، منتظره تا دعواش کنی، تا سرش داد بزنی؛ اون وقت مثل اینکه همه چیش تنظیم میشه و همه چی حل میشه.اون وقت میره و کارش رو درست انجام میده.
خیلی باهاش سر و کله زدم، اما درست نشد که نشد. یه جورایی، دارم به این نتیجه می رسم که خوب، بعضی ها اینطوریند و کاریش هم نمیشه کرد.باید همین طور پذیرفتشون و باهاشون سر کرد.
اما قسمت اصلی و بد داستان اینجا نیست بلکه اون چیزیه که من می بینم. توی این خشت خام تصاویر بدی نقش بسته، اتفاقات ناگوار و سختی طراحی شده و در حال شکل گیریه.
روزی رو میبینم که تلفن زنگ می خوره و از پشت گوشی با کلی گریه داره باهام درد و دل می کنه یا شاید درخواست کمک می کنه.
از وقت هایی می گه که از شوهرش کتک می خوره، از وقت هایی می گه که روزها با هم قهرند و شب ها دعوا می کنند. از شلاق و سیلی میگه. از فریاد و صدای شکستن می گه. از دل شکسته و روح داغون می گه. از درد و زخم می گه و از خستگی و کم آوردن. می گه و می گه و می گه.
و من مبهوت خواهم ماند. مبهوت این همه مشکل بدون حل. این همه بن بست پر تیغ. این همه فریاد بی پاسخ. و آن موقع چه کنم با فریاد مسلمان و درخواست کمک مومن؟ چه کنم با این همه آینه و این همه قانون سنگین طبیعت؟ و چه کنم که می دانم چه خبر است و تقصیر با کیست.و می دانم ...
من اون .... را می خواهم. ازت می خوام بهم بدی. می خوام داشته باشمش.
نه واسه اینکه، نیاز مبرمی بهش دارم.
نه واسه اینکه، اگه نداشته باشمش به مشکل می خورم.
نه واسه اینکه، داشتنش حقمه.
نه واسه اینکه، دادنش وظیفه ی توئه.
نه واسه اینکه، اگر داشته باشمش بهتر میشم.
نه واسه اینکه، اگر بدست بیارمش از بدی هام کم می شه.
نه واسه اینکه، خیلی ها دارنش.
. . . . .
فقط واسه اینکه، دوست دارم داشته باشمش.
فقط واسه اینکه دوستش دارم.
فقط واسه اینکه حال می کنم اگه داشته باشمش.
فقط واسه اینکه ازت می خوام.
آیا چرا ؟
تعریف و تمجید از خود، خوب است یا بد؟
آیا زشته، آدم از خودش تعریف کنه؟
برای خودش نوشابه باز کنه، یا برای خودش کلاس بگذاره یا به عبارتی لاف بزنه.
معمولا ما این کار ها رو زشت می دونیم، اما آیا واقعا زشته؟ یا شاید خوب باشه.
دلایل زشت بودنش چیه؟کسی می دونه؟
توی خلوت خود آدم چطور؟
توی جمع چطور؟
چه عواقبی داره؟
؟؟؟؟
؟؟؟
؟؟
؟
چرت و پرت گفتن هنر است.
باور بفرمایید هنر است.آن هم هنری که برای هر فرد بشری لازم و مفید است.و همان طور که خاصیت هر هنری است، این هنر یا توانایی هم، در همه ی افراد بشر نیست و در بعضی ها خدادادی وجود دارد و به مقدار مکفی هم موجود است.
اما این چیزی که من اسمش را "توانایی چرت و پرت گفتن" گذاشتم بر خلاف اسمش چیز خوب و لازم و پر ارزشی است.و این اسم ناجور نباید شما خوانندگان فرهیخته را به اشتباه بیاندازد.(چون نکته ی ای است انحرافی)
حالا، چرا می گویم پر ارزش است؟
چون خودم ندارمش و می فهمم که چقدر زیاد، مورد نیاز است و چقدر بدرد بخور است.
وقتی می خواهیم با کسی ارتباط برقرار کنیم دو حالت وجود دارد؛ یکی اینکه خود ارتباط ارزش مند است و دیگر انکه ارتباط برای هدف دیگری است که هدف، یا تعلیم است یا تعلم، و یا چیزی حاوی این دو یعنی بحث و مباحثه.و برای نیل به حالت دوم هم نیاز داریم که رابطه ای از نوع اول برقرار کنیم.
اما مشکل من چیست؟
مشکل من این است که فقط نوع دوم را بلدم؛ تنها می توانم ارتباط تعلیم و تعلم و مباحثه را بر قرار کنم.(تازه آن هم به صورت ضعیف)، اما همان طور که عرض شد بعضی جاها اصلا خود ارتباط ارزش مند است و باید ایجاد شود و اصلا بحث تعلیم وتعلم نیست و یا نباید باشد و باقی موارد هم مقدمه ی هر بحث تعلیم و تعلمی هم باید یک جور ارتباط باشد.
پدر جان!
خیلی و خیلی جاها نیاز است با کسی ارتباط برقرار کنیم، بنشینیم و با هم گپ بزنیم، تجدید بیعت و دوستی ای بکنیم، رابطه مان را تقویت کنیم، اصلا با هم از زندگی استفاده کنیم و ... .
آما من فقط بلدم یک ارتباط کاری و خفن و سنگین ایجاد کنم. تا موضوع مشخص و کاری و فکری و بحثی و تعلیمی و تعلمی باشد، بنده هم هستم و می توانم جلو بروم اما تا موضوعات تمام می شود، من هم تمام می شوم، دیگر وجودی ندارم، دیگر باید برخیزم و بروم. و همین ناتوانی باعث می شود ارتباطاتم بسیار خشک و بی روح بشوند.
حالا که فکر می کنم، می بینم تا الان، برای حل این مشکل، ناخود اگاه از یک ایده ی جالب استفاده کرده ام؛ از ارتباطات دو نفره پرهیز کرده ام، و معمولا با دوستان و دیگران در جمع هایی 3 نفره و یا بیشتر بوده ام. و جاهایی که فرد سومی در کار نبوده است و مشکل خودش را نشان می داده سریع خداحافظی می کرده ام و ارتباط را قطع می کرده ام تا احساس سنگین بودن و فشار نه بر خودم و نه بر طرفم فشار نیاورد.
اکنون، به وجود این مشکل اگاه ترم، اما هنوز برایش راه حلی ندارم.
وقتی با یک نفر تنها صحبت می کنم ،بسیار جدی و خشک می شوم و تنها صحبتی که می توانم بکنم صحبت های کاملا جدی و کاری است.سوال و جواب.یعنی همان که اول گفتم.توانایی چرت و پرت گفتن ندارم. نمی تونم با طرفم نیم ساعت حرف الکی بزنم و با هم گرم بگیریم بدون اینکه حرف جدی ای در کار باشد، بدون اینکه کار و درس و علم این وسط را پر کند.
خوب شما می توانید تصور کنید که با این وضعیت تنها ارتباطات کاری و سوالی باقی می ماند، که چیز چندان جذاب و خوبی نیست.
فلذا باید یاد بگیرم چرت و پرت بگویم. باید یاد بگیرم چگونه حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم بدون اینکه سوالی جدی بپرسم و یا جوابی جدی بدهم. چگونه با یک نفر صحبت کنم بدون آنکه سر موضوعی بحث کنم و بدون آنکه بخواهم چیزی خاص بگویم.
من باید بتوانم چرت و پرت بگویم.
من باید بتوانم حرف الکی بزنم.
من باید بتوانم حرف بی معنی و بی نتیجه بزنم.
شما چطور؟!
خوب، منتظر حالت بدتر هستید.نه؟؟
نــــه!!! اصلا براتون مهم نبود؟!،بهش فکر نمی کردید؟!
عجـــــــب!! باشه.چه کنیم دیگر!
تا اینجا گفتیم که بعضی بچه ها(که البته فقط اولش بچه هستند)، عوض اینکه گریه و زاری و تمنا یاد گرفته باشند و بتوانند التماس کنند، یاد گرفتن قهر کنند و اخم کنند و عنق باشند و این عادت و یا آموزه توی رابطه ی اونها با خداوند هم اثرات بسیار مخربی دارد.
...آما ... یه عده هم کسانی هستند که این قدر ها بداخلاق و بیخود به نظر نمی آیند ولی از گروه اولی بیخود ترند!
این عزیزان دل توی خانواده ها و با کسانی بزرگ شدند که بسیار قانون مدار و پر حساب و کتاب و جدی بوده اند. وقتی می خواستند یک عروسک بخرند، جواب می شنیدند که، "عروسک می خوای چی کار؟" "به چه دردی می خوره؟" و بالاتر از اینها "بازی چیه؟"، "برای چی می خوای وقتت رو تلف کنی؟"، "بیا برو کلاس زبان بدردت می خوره"!!!!
رابطه ی اینها با خداوند بسیار خشک خواهد بود. زندگی را بسیار جدی می بینند. اولا که چیزی به نام علاقه و "دوست دارم" سرشان نمی شود؛ نمی توانند به خدا بگویند "خدایا دوست دارم یه فلان داشته باشم"، "خدایا بهم یه بهمان بده" و براش گریه هم بکنند.
این عده گریه و زاری و تمنا را نمی شناسند همان طور که قهر و اخم را نمی شناسند. تنها چیزی که می فهمند قانون است و مقررات. دنیا را یک تجارت خانه می بینند و تنها روش ارتباطی تعریف شده در آن را معامله می دانند. آن هم معامله ای با علت و هدفمند و ... .
اونوقت، در رابطه با خدا هم می خواهند معامله ای عمل کنند. هر چقدر بگویی "او کسی است که بی علت می بخشد" نمی فهمد. "بی علت فضل می کند"، "اصلا نیازی به علت ندارد برای کارهایش" متوجه نمی شود.
این جور آدم ها خواسته هایشان را محدود می کنند چون اولا "دوست داشتن" و "ویر کردن" و "حال میده" و "عشقم کشیده" را نمی فهمند و دوم توان معاملات سنگین را ندارند؛ نمی توانند جواب خدا را بدهند. خداوند اگر چیزی داد که داده ولی اینها چیزی نمی خواهند. چون اگر چیزی بخواهند باید دلیل محکمی برایش داشته باشند و بگویند به فلان دلیل، باید آن را به من بدهی و اگر هم، باید بدهی، دیگر تمنا ندارد، باید بدهی. و وقتی منطق هست گریه برای چی! بیچاره ها می خواهند برای خدا منطقی اثبات کنند که فلان چیز را بهشان بدهد، ولی همان طور که مستحضرید خدا که خودش منطق را آفریده و برایش آن قدر ها ... و اصلا گریه را دوست دارد و از آدم ها این طوری بدش می آید.(من بازم جای خدا حرف زدم!!)
البته مشکل اصلی جایی است که این گروه اصلا زیاد درخواست نمی کنند. چون چیزهایی که وجودشان منطقا لازم باشد بسیار کم است، لذا اینها ارتباط کم و محدودی با آفریدگار دارند.
آدم های سطح پایین تر این گروه به چیزی به نام نذر روی می آورند تا معامله ای را با خدا راه بیاندازند. بد نیست ها! اما خوب، خوب هم نیست.
کمی که بیشتر فکر می کنم حس می کنم این ها که من گفتم خودشان دو گروه هستند اما دیگر جدا کردنشان برایم سخت است.
نتیجه: جلوی خداودن زانو بزن و گریه کن.اگر نکنی مریضی! (فحش گذاشتم)
- بچه ها معمولا برای رسیدن به چیزهایی که می خواهند، دوست دارند یا نیاز دارند چی کار می کنند؟
آباریکلا. آفرین! اونها گریه می کنند؛ گریه می کنند، زار می زنند و وقتی، کمی بزرگتر شدند التماس می کنند و خواهش و تمنا می کنند، تا برسند به خواسته شون؛ تا فرشته ی نجات یا بابانوئل آرزوها بیاد و براشون مشکل رو حل کنه.
- خوب که چی؟
- حالا، بچه هایی رو دیدید که عوض گریه کردن، یاد گرفتن که با قهر کردن جوابشون رو بگیرند؟ یاد گرفتن و عادت دارند که با، ترش رویی و قهر و اخموبازی، به خواسته و آرزوشون برسند. اون ها بلد نیستند و نمی تونند که واسه خواستشون زار بزنند و در خواست کنند.
نمونه هاش رو حتما دیدید. بیچاره ها در اوج ناتوانی و نداری و بدبختی هم قهر می کنند! اخم می کنند! تعجب انگیزناکه نه؟!! نیاز دارند ، دوست دارند، دلشون پر از شوقه، پر از تمناست اما روشون ترشه و اخمو اند و می خواند قهر هم بکنند؟!! ....الهی!!!
حالا این ها تو زندگیشون چه می کشند، بماند، که خود سر دراز دارد.
چیزی که می خواهیم به آن نگاه کنیم ارتباط این هاست با خدا. خداوند. رب. والد اصلی. صاحب متعال.
حالا تصور کنید این آدم مشکلی داره یا چیزی نیاز داره یا چیزی دوست داره و می خواد از خدا بگیره، تو تنهایی یا تو یه مراسم هیئتی یا توی یک دعا.
خودت تصور کن دیگه! من نگم برات.اصلا فکر نکنم زیاد دور و بر این جور جا ها پیداش بشه.
- خنده نداره! نخند!
- مسخره است، نه؟! خود خدا هم فکر می کنم هم کلی بدش میاد هم خنده اش می گیره.
شاید بعضی وقت ها که خنده ش بیشتر می شه یه نگاهی بهش می کنه.
دفعه ی بعد ان شائ الله یه حالت بدتر رو براتون می گم!
دراز کشیدم، روی زمین؛ بدون متکا و پتو.اتاق از گرمای آفتاب گرم شده بود و متبوع بود.چشمام رو بستم و سعی کردم تو راحت ترین حالت قرار بگیرم. خودم رو ول کردم و عضلاتم رو رها کردم تا راحت راحت باشم اما خوب، نشد، پس بالاخره یه جایی تکون خوردن ها رو متوقف کردم و آروم گرفتم.
آروم، راحت، ساکت، بدون فکر اضافی و با توجه، توجه، توجه، مراقبت، رغبت، دقت، شفقت، محبت و یه سری از این حالات و احساسات.
چشمام بسته بود.توی ذهنم اتاق رو متصور شدم و سعی کردم با کلمات یه شمای کلی ازش توصیف کنم. بعد خودم رو تصور کردم که وسط اتاق دراز کشیدم.توی ذهنم آوردم، خودم رو اون وقت لباسام رو توصیف کردم.
حالا نوبت اولین لایه ی خودم یعنی بدنم بود.شروع کردم به درک و احساس و توجه به تمام علائم و اخطار ها و اطلاعاتی که که از اقصی نقاط بدنم به مغزم می رسید.تمام درد ها و حالت ها.به تک تک شون توجه کردم و وجودشون رو تایید کردم.
بعد از تمام این مراحل بود که به اوج کار رسیدم.حالا باید روحم رو کنکاش می کردم.احساساتم رو، ادراکاتم رو، سخت بود؛ باید مستقیم و بدون واسطه خودم رو می فهمیدم.بدون واسطه ی حتی کلمات، خودم رو درک می کردم و می شناختم.و این بزرگترین شناخته. من در چه حالی ام؟، چه احساسی دارم؟..دقت و تمرکز بیشتری می خواست اما بالاخره تا حدودی جواب گرفتم.سوال بعدی این بود که چه نیازهایی دارم و چی می خوام؛ سعی کردم توی خود اگاهم بیارم که چی می خوام ، دنبال چی هستم، الان چه نیازی دارم؛ و بعد سراغ خدا رفتم.چه احساسی نسبت به اون دارم توی این لحظه چه جور می بینمش و چه نسبتی باهاش دارم.
تجربه ی جالب و لذت بخشی بود و به شماهام توصیه می کنمش.البته می دونم که خیلی ها فطرتا و ذاتا خود آگاهی زیادی نسبت به بدن و روحشون دارند و نیازی به این جنگولک بازی ها ندارند!
نیلوفر جان! دختر گلم! ندو. این قدر ندو، شیطونی نکن.
...
نیلو جان آروم باش بابایی!
...
نیلوووو! (مملو از عصبانیت و تندی)
شلوغ نکن دختر؛ زشته؛ تو خیابون آدم نمی خنده.
...
نیلو خانم! آهسته بخند.
_ا .تو ام؛ همش به بچه ایراد میگیری ها.حواست هست؟ چی کارش داری؟ داره می خنده و بازی میکنه دیگه.بچس خوب....خوبه عنق باشه؟!.
_خانم! زشته! بده؛ خوبیت نداره.
_بازم از اون حرف هات زدی ها؛ چیش زشته؟! بچم شاده! بده؟! الان، باید بازی کنه، بگه، بخنده، شلوغ کنه. این حرف ها چیه؟ عین این مامان بزرگا حرف میزنی.
_ خانم! شما هم گاز رو گرفتی ها! جلو بچه خوب نیست با من کل کل میکنی. بذار کارمو بکنم. می دونم دارم چی کار میکنم.
_ اتفاقا! اصلا نمی دونی داری چی کار میکنی. اگه می دونستی که آدم دلش نمی سوخت.
همین جوری، هر چی شنیدی از مامانت، داری بلغور می کنی.(با کمی لبخند نشون میده که داره شوخی میکنه و خودش می دونه چی گفته.)
این همه، این کتاب ها می نویسن، این تلویزیون بدبخت میگه، خوب، واسه ما میگه دیگه! اما کو گوش شنوا؟!
_ بازم، چی گفتن این پدر سوخته ها؟
_ بازم داری بد نگاه می کنی. این جوری، هر چی هم گفته باشن خوب می گی بده دیگه.
_ خوب، چی فرمودند این کارشناسان معظم تربیتی؟
_ هی میگن، بذارید بچه بازی کنه، بخنده و از این جور حرفا دیگه.
_ خانوم جان! عزیز من، من که نمی گم بازی نکنه، شاد نباشه؛ میگم تو خیابون نه، جاش نیست، حالا شما هی ...
_ خوب.
باشه.(تغییر حالت میده و می شه یه دختر منطقی)
باشه؛ من گوشم با توه،بگو ببینم چی میگی! اما، اگر نتونستی حرفتو اثبات کنی ظرفای شب مال توه ها! ( لبخند میزنه)
_ بی خیال؛ ولش کن.
_ ا ا ا .کم آورد؛ کم آورد؛ کم آوردی، جناب عقل کل؟
تنبل خان، تا حرف شستن ظرف اومد کنار کشیدی ها!
بگو! بگو، می خوام بدونم چی تو اون سر کچلت می گذره.( و با چشماش سر طاس رو نشونه رفت.)
_ باشه. هر چند دوست ندارم بگم.
اون جا رو نگاه کن!
_ کجا؟
_ اون طرف اتوبوسه.اون خانمه رو که دست دخترش رو گرفته .می بینی؟
_آره، آ....ر.....ه...
خانمه دست دخترش رو گرفته؛ با زور ولی آروم می کشدش.پاهای دختر رو نگاه می کنم کاملا کجه؛ نمی تونه راه بره.یه جورایی باید خودشو پرت کنه جلو. هر قدمش کلی راهه.سنی نداره.همش هفت سالشه.چه لباس خوشگلی هم پوشیده.تو فکرم میاد این چه جوری می خواد تا خونه برسه؟تو خونه چی کار می خواد بکنه؟
_ حالا فهمیدی چی میگم خانومی؟!
اگه، اگه، یه لحظه، اون دخترک بی گناه، نیلو رو تو این حال ببینه، که جلوی بابا مامانش داره می دوه و می خنده و بازی میکنه و ... ناخود آگاه یه آه بکشه ...
می دونی چی میشه؟...
اونوقت.... تمام زندگی نیلو و من و تو و هفت پشتمون دود میشه میره هوا.
همچین دود میشه که هزار تا کارشناس هم نمی تونن جمعش کنن.
....هی ی ی ی ...
حالا قبول کردی حرفام رو؟حتما باید ناراحتت میکردم تا باور کنی چرت نمی گم؟
Powered By
BLOGFA.COM
