نمی دانم حس کرده ای یا نه؟! ولی عجب دنیایی دارد، چت ،چتری و چت کردن!
چه حالی میدهد، چه لذتی دارد، چه فضایی ، چه هیجانی.
چت کردن را خیلی دوست دارم و بسیار هم در معتاد شدن به آن آماده ام.
دنیای عجیبی است این چت. ساعتها وقت می گذاری و بعد خسته و کوفته از کنار رایانه بر می خیزی، بدون هیچ بهره ای؛ بدون هیچ سودی؛ هیچ نتیجه ای؛ و گاه هم که فکر می کنی سودی یا نتیجه ای یا بهره ای "داشتی" یا "دادی"، نمی دانی که آیا آن نتیجه و سود هم، مجازی است یا واقعی؛ و شک و تردید رهایت نمی کند.
با تمام این بدی ها و بی ارزشیها، چت برایم بسیار لذت بخش است.
بعضی وقت ها فکر می کنم ؛ برای چه؟! چه چیز چت را برایم به این سان محبوب و جذاب کرده؟!
حرفهای چت برایم آن قدر ها جالب نیست و آشنایی هایم نیز آن قدر عمیق نمی شود؛ طرف های صحبتم هم آن قدر ها جذاب نیستند، پس چه سرَی است در این سحر که مرا این گونه شیدا می کند؟!
هیجان! و خلاقیت!
دو عنصری که در چت کردن با افراد غریبه و در اتاق های چت بسیار است.
هیجان پیدا کردن هم صحبت، هیجان جواب گرفتن یا نگرفتن، هیجان صحبت های نامعلوم، هیجان افرادی که فرسنگ ها از زندگی ات فاصله داند و ... .
خلاقیت، خلاقیت در ایجاد سخن، در مجاب کردن فرد به جواب دادن، در جمله ی اول، در پرسش های پیاپی، در رفتار های متفاوت با افراد مختلف و در کل خلاقیت در چت.
شما هم از چت بگویید.
نقدی بر داستان بیوتن نوشته ی مهندس رضا امیرخانی
خیلی ها کتاب بیوتن را کتاب آموزش زبان انگلیسی می دانند و چه کتاب استاندارد و خوبی هم برای آموزش است؛ خواننده در هر صفحه با کلمات معدود جدیدی آشنا می شود و گیرایی ذهنی اش به اندازه ی کافی حفظ می شود.
از دیگر تلاش های امیرخانی در کتاب، تلاش موثر اوست در از میان بردن کلمه ی "موبایل". او به خواننده می فهماند که "تلفن همراه" را، اگر هم می خواهد به انگلیسی به کار ببرد باید بگوید "سلولار فون" و نه موبایل.
رضا به زیبایی ممیزی ارشاد را نیز به تمسخر می گیرد و با اعلام اینکه کار ممیزی با جستجوی کلمات خاص آغاز می گردد و مشکل وزارت فرهنگ و ارشاد با "کلمه" است و نه با "مفهوم"، ممیزی را به صورتی دیگر خواهان می شود.
از دیگر ظرائف کتاب و کلا نثر های امیرخانی، طرز نوشتن کلمات است. او با جدا نوشتن کلمات به خواننده نوعی عمیق نگری در واژگان فارسی را هدیه می دهد و به زیبایی کلمات را در ذهن او می نشاند.
و به عنوان آخرین نکته، مطلبی را عرض می کنم که از وجود آن در بیوتن بسیار شوکه شدم. کسانی که با بحث" تحلیل رفتار متقابل " آشنایی داشته باشند، می دانند که " پیشنویس زندگی " از مطالب مهم، تاثیر گذار و سخت فهم است و این مفهوم را نویسنده در تنها 2 صفحه به خواننده می خوراند. او در جایی از دموکراسی ادبی حرف می زند و آینده داستان را به صورت چند گزینه در اختیار خواننده قرار می دهد و او را وادار می کند تا خود، آینده ی محبوبش را بر گزیند؛ و اگر خواننده، فردی دقیق باشد و به این سوال به درستی و صداقت پاسخ دهد باید بداند که در واقع آینده شخصی خودش را از ناخود آگاه به خودآگاه وجود آورده است و این بهترین هدیه کتاب بیوتن است به خواننده ی صادقش.
نقدی بر داستان بیوتن نوشته ی مهندس رضا امیرخانی
من منتقد ادبی نیستم و نقد ادبی هم نمی کنم، لیکن دوست می دارم تا نکاتی که در این کتاب و درباره آن دیده ام به قلم بسپارم.
تا کنون نوشته های جذاب و پر فروشی را از این نویسنده ی جوان کشورمان بر خوان کتاب فروشیها دیده ایم. ارمیا، ازبه، من او، ناصر ارمنی و ... .
و "بیوتن" دومین رمان بلند اوست که به تازگی وارد بازار نشر و کتاب شده است و کتابی است جذاب و پرکشش.
کتاب برای نشر به انتشارات علمی و فرهنگی سپرده شده و کسانی که به نمایشگاه کتاب امسال سری زده اند، مطمئنا به این انتخاب خرده خواهند گرفت. برخورد بد و عدم توانایی ناشر در ارائه ی چنین کتابی واضح و دردآور بود و گذشته از آن این ناشر توانایی ارائه ی کتاب را به قشر علاقمند امیرخانی ندارد و ظاهرا چنین عزمی هم در او نیست.
اما به خود کتاب و متن آن بپردازیم.
نویسنده، توانایی زیادی در بازی با کلمات و بازی های زبانی دارد. به خوبی از کلمات و معانی متفاوت آنها استفاده میبرد و حال که در داستان بیوتن به لطف فرهنگ آمریکایی زبان های عربی و انگلیسی و فارسی و ... دور هم جمع شده اند نویسنده می تواند توانایی خود را به خوبی به نمایش بگذارد. از اوج های این بازی زبانی اسخراج اسم خشی و سوره "یس" است که حتی خود نویسنده را نیز به هیجان واداشته.
امیرخانی در بیوتن نه تنها نوعی تفکر را به خواننده ارائه می کند بلکه بسیار فراتر از آن، نوع و چگونه فکر کردن را ارائه می دارد. بسیار قوی می تواند روی طرز تفکر مخاطب و سیستم فکری او تاثیر بگذارد و او را به تفکر خود نزدیک کند. البته این به خودی خود بد یا خوب نیست و باید به صورت کاملتری مورد مداقه قرار گیرد. به طور مثال با اختراع کلماتی همچون نیمه ی سنتی و مدرن ذهن شاکله ی تفکر را در مخاطب پایه ریزی می کند و ابزاری به او می دهد تا افکار و تاملات و اعتقداتش را در آن نظام نظم بخشد تا خودش نیز شاهدی باشد بر تفکراتش.
اتفاق دیگری که توجه مخاطب را بر می انگیزد دید عرفانی و مقدسی است که امیر خانی به مقوله ی "هم سری" دارد. او در این کتاب نیز مانند کتب قبلیش، ازدواج و نزدیکی بدنی را چنان مقدس می داند که جرات ورود به آن را، نه به خود راه می دهد و نه حتی به شخصیت های جانبی و کناری داستانش. گویی این مهندس جوان خود هنوز با این مسائل درگیری شخصی دارد و البته این وسواس و دقت مطمئنا دوای بسیاری از دردهای جامعه ی ماست و مخاطب را از بی بند و باری عشقی و عاطفی برحذر می دارد. البته این عدم وصال ریشه ای هم در زرنگی و تیزهوشی نویسنده دارد که می داند نباید به این مقوله وارد شود.
این مطلب ادامه خواهد داشت.ان شاء الله
باید خبر فوت یکی از دوستانم را به بعضی دیگر از دوستان میدادم.
اما به چه گونه؟ هیچ چیز راحت تر و دم دست تر از پیامک نیست.
دادن خبر مرگ کسی به دیگران.
دوست دارم ، و نه فقط دوست دارم؛ بل اعتقاد دارم، خبر مرگ رو مثل خود مرگ باید ناگهانی داد.
ناگهانی، بی مقدمه و شوک آور.
طوری که مخاطب "شوکه" بشود و مرگ را درک کند.
خبر را باید بدون دروغها و تعارفات معمولی گفت. طرف باید یک هو خالی بشود. ناگهان بگرخد. مفهوم مرگ را در یک "آن" باید لمس کند.
و دوستانم ظرفیت این شنیدن را داشتند. نه ناراحتی قلبی دارند و نه ناراحتی مغزی!
نوشتم:
یادت می آید دوستان قدیمی را ؟
یادت می آید فلانی را ؟
یادت می آید چه سرمایی بود ؟
یادت می آید .... ؟
یادت می آید .... ؟
اون مرد.
و بعضی چقدر فحشم دادند، بابت این گونه خبر کردن.
آخرین راه حل های برای مشکلات مالی زوج های جوان
طبق اخبار واصله و تحقیقات محلی به عمل آمده طی سالیان اخیر در کشور عزیز، متوجه شدیم که در امر ازدواج، مشکل خرید جهیزیه و یا تعیین مهریه هنوز حل نشده باقی مانده است؛ و همان طور که می دانید ازدواج یکی از امور مهم جامعه است و شخص بنده برای حل معضلات آن بسیار تلاش کرده و می کنم .
فلذا پس از تشکیل حلقه های مطالعاتی و تلاش علمی فراوان نتایج مفید زیر را برای حل این مشکل معضل گونه ارائه می دارم:
در زوجینی که خانواده ی پسر وضع مالی خوبی دارند و دختر از خانواده ی ثروت مندی نیست، آقا داماد می تواند این گونه قرار کند که اگر شما می خواهید مثلا 10 میلیون تومان جهیزیه بخرید ولی پولش را ندارید عیبی ندارد، من خودم 10 میلیون تومان هزینه ی جهاز را می دهم و عوضش از مقدار مهریه بیست میلیون کم می کنم.
و همین طور اگر داماد از خانواده ی نداری است می تواند خرج مراسم عروسی را از خانواده ی عروس بگیرد و در قبالش مثلا سه برابرش را به مهریه عروس خانم اضافه کند.
و به این ترتیب هم عروسی و وصال سر می گیرد و هم استرس های وارد بر عروس و داماد کم می شود.
نوشته بود "چه تغییری می خواهید بکنید؟"
جوری نوشته بود که یعنی، ما می توانیم هر تغییری که شما بخواهید، در شما بوجود بیاوریم؛ فقط کافیست شما بگویید و بخواهید.
من هم باور کردم. معمولا این چیز ها را باور می کنم. این را هم باور کردم.
از خودم پرسیدم چه تغییری می خواهم بکنم؟
واقعا چه چیزی؟... فکر کردم.
تغییری نمی خواستم. یعنی تغییری نمی خواهم. برای خودم هم، اول عجیب به نظر آمد؛ اما واقعا نمی خواستم. به همین که بودم راضی بودم. به همین که هستم و دارم راضی و قانع شده ام.
باز هم فکر کردم. شاید این همان "رضا" و "رضایت" و "قناعت" مشهور و خوب و پسندیده باشد. اما بعید می دانم. این با آن رضا فرق می کند. این جا اصلا بحث خدا نیست. من به همین که دارم راضیم، نه اینکه چون خدا این را خواسته راضیم. شاید هم مقداری از این رضایت همان رضایت خوب و محبوب باشد.
اما به هر صورت راضیم. راضی شده ام.
فکر کردم، نکند بخواهم موفق تر باشم؟ دیدم که نه. نمی خواهم. لزومی ندارد. همین کافیست. محبوب تر؟ نه. داراتر؟ نه. عالم تر؟ نه. قوی تر؟ نه. زیبا تر؟ شاید.کمی. خوب تر؟ نه. و ... .
و صد البته میدانم برای رسیدن به هر کدام از این ها باید هزینه ای بپردازم تا برسم و یا وقتی برسم باید هزینه هایی بپردازم. و با دانستن این ها است که می گویم نه! همین خوب است.مرا کافیست.
تبریک
تبریک
تبریک![]()
ماه صفر تمام شد.
خواننده های عزیز! نخواننده های گرامی!
دیگه الان همه می دونید که نویسنده، یعنی حقیر، یعنی همان اسب بخت برگشته ی آسیاب خراب شده(!) یک همزاد یا به عبارتی یک بدل دارم؛ ایشان در وبلاگ دیگران با اسم و آدرس بنده نظر از خودش در می کند !
این برای خود من، جای بسی غرور و سر بلندی می باشد. خوب، شما بدل ندارید وگرنه می فهمیدید چرا. و اگر بخواهم کمی قضیه را باز تر کنم، باید بگویم که بدل داشتن کلی لذت دارد. آدم فکر می کند کلی مهم است که یک بدل دارد. و برای من، منی که حتی خواننده های زیادی هم ندارم، همین قدر که یک بدل دارم کلی غرور برانگیز است دیگر.
اما این بدل کیست؟ می خواهم سعی کنم تا ابعادی از وجود این بدل یا همزاد را که مورد کشف قرار داده ام به شما انتقال دهم. اگر شما هم چیزهای دیگری کشفیدید به من خبر دهید و اصلا همین جا نظر بگذارید. (شاید به خودشناسی این بدل بخت برگشته هم کمکی کرده باشیم، تا بلکه مشکلی از سر راهش برداشته شود و بینوا قدری رشد کند! ).
کسی هر روز به وبلاگ من سر می زند، نظرات دوستان من را می خواند، بعد به وبلاگ دوستان من می رود، نطرات آنها را می خواند و همه چیز را پی گیری می کند و این کار را برای مدت ها ادامه می دهد و نه تنها سرد نمی شود بلکه روز به روز هم به شوق می آید و بیشتر وقت می گذارد.
تنها معنی این کار، این است که ارزش بسیار زیادی برای من (یعنی همان اسب آسیاب اصیل) قائل است، مرا در زندگی روزانه اش، در جایگاه مهمی قرار داده و کلی از وقت روزانه اش را می گذارد تا کمی به من احساس نزدیکی کند، با دوستان من صحبت کند و به اسم من چیز بنویسد؛ این یعنی، به شدت به من علاقه دارد، مرا دوست می دارد و یک جورهایی عاشقم شده است. و با این تواصیف، مطمئنا شما تصدیق می فرمایید که، با یک محب، آن هم به این شدت، نمی توان رفتار تندی داشت، هر چند که "دشمن دانا به از نادان دوست". لیکن به هر صورت، او مرا دوست دارد؛ هر چند نمی تواند بیش از این به من نزدیک شود و بهتر و مناسب تر از این هم نمی تواند علاقه اش را ابراز کند. و تنها با نوشتن نام من است که، لحظاتی دلش آرام می گیرد و آتش عشق در وجودش فروکش می کند. ( همان طور که می دانید، این کم توانی در اظهار علاقه و محبت، مشکل فراگیریست در جامعه ما؛ که خیلی ها به آن دچارند. مردم ما بلد نیستند چگونه به کسی علاقه نشان دهند. دم دست ترین مثالش، اذیت کردن بچه های در خانواده هاست. خیلی ها وقتی بچه ای را دوست داشته باشند هی اذیتش می کنند، نیشگون می گیرند، گاز می گیرند و هر جوری شده ونگ ونگش را به آسمان می رسانند! ).
از طرف دیگر، او شخصیتی دارد که هنوز هم (در سن بالا) به صورت نوجوان باقی مانده است و بیش از این رشد نکرده .
او به دلیل شوخ طبعی سبک و تصویر گرایانه اش، مطمئنا در میان خانواده و اطرافیانش از شخصیت های محبوب نوجوانان اطرافش است.
او از بسیاری از متن هایی که حقیر در آنها، نظرات جدید ارائه کرده ام یا حرف هایی زده ام که جذاب می نماید، استفاده می کند تا در میان هم سالان خودش و در جمع های آنان، حرفی برای گفتن داشته باشد و این چنین موجب می شود تا دیگران تحسینش کنند و اهل فکر بخوانندش و کمی او را جدی تر بگیرند (آخر به دلیل شوخی های این چنینی معمولا او را صاحب نظر نمی دانند و برایش احترام فکری قائل نیستند.). . در چند مورد که کسی از میان این جمع ها، حالش را گرفته بود که، "این حرفت را قبلا شنیده بودم" به شدت ناراحت شد و در نظرات نوشت که این متنت کپی برداری بود و مال خودت نبود و چنین و چنان.(یکی از دلایل علاقه او به این وبلاگ همین کپی برداری از ایده ها و استفاده از آنهاست.)
از دیگر خصوصیات این محب بنده، ضعف او در ادبیات است. کتاب خوان نیست یا کتاب ادبی نمی خواند، فلذا دایره لغات بسیار کمی دارد و نظراتش مشحون از کلمات تکراری است.
او از افرادی که زیاد از مذهب و دین بگویند و مدعی باشند و به قول بعضی "خشک مذهبی" باشند خوشش نمی آید و چون فکر می کند "لدیا" این چنین است با او هم مشکل دارد.
بیش از این نه من حال دارم بنویسم نه شما حال دارید بخوانید!
تو که داری می ری بالا ، یه بار هم پات رو بزار رو شونه ی من، تا شاید فردا، من هم فکر کنم تو بالا بودنت شریکم .
خانم س اگه دوست پسر نداری، فکر نکن خیلی آدمی! فکر نکن خیلی کار درستی! منت به اینکه مشکل روانی داری، بیماری. منت به اینکه نمی تونی کسی رو دوست داشته باشی.
آقای الف اگه دزدی نمی کنی فکر نکن .. آره!، منت به اینکه پول تو جیبیت قطع نمی شه. سر هفته مامانیت میذاره تو جیبت.
خانم ک اگه دورغ نمی گی، کارت درست نیست؛ منت به اینکه تا حالا اشتباه نکردی.
آقای م تا حالا، رو کسی دست بلند نکردی؟! منت به اینکه می دونی اگه بلند کنی کتک می خوری.
خانم و تا حالا چادری بودی؟! منت به اینکه، این قدر خداداد داری که نترسی شوهر گیرت نیاد.
آقای ن تا حالا سیگار نکشیدی؟! منت به اینکه نمی فهمی بدبختی رو با چه ته ای می نویسند.
خانم ر تا حالا زیرآب کسی رو نزدی؟! منت به اینکه تا حالا زندگیت رو بین زمین و آسمون ندیدی.
آقای ف تا حالا خیلی چشم پاک بودی؟! منت به اینکه هنوز بالغ نشدی!
خانم ت خیلی دعا خونی؟! منت به اینکه کس دیگه ای حرفت رو گوش نمی کنه.
آقای ش خیلی ورزش کاری؟! منت به اینکه تو هیچ کار دیگه ای موفق نبودی.
خانم ج خیلی با عاطفه ای؟! منت به اینکه جرات نداری به کسی بگی بالای چشمت ابرو.
آقای ب خیلی دانشمندی ؟! منت به اینکه نمی ذاشتن بری تو کوچه بازی کنی.
خانم ط فکر می کنی خیلی با حیایی؟! منت به اینکه نمی تونی جلوی دیگران حرف بزنی.
آقای ن فکر می کنی خیلی با هوشی منت به اینکه تو ارث شانس آوردی.
تو! آره تو. چی فکر می کنی؟! چی خیال می کنی؟! فکر می کنی...؟؟؟
نخیر! ... .
باز محرم رسید وقت عزای حسین
باز سر و سینه هاداغ عزای حسین
باز دلت لک زده سینه و زنجیر و خون
باز صراحی به دست دل شده مجنون،حسین
باز تو زاری بکن، آه تو آری، بکش
باز به هر در بزن جز در کوی حسین
باز که تو خسته ای باز تو بنشسته ای
باز برو باز کن ناله ی دل ساز کن
Love is …
طلاق موهبت بزرگ زندگی زناشویی.
وقتی حرف از طلاق می شه ما ها طبق عادت! یا طبق آموخته های زندگیمون ابرو در هم می کشیم. ناراحت می شیم. افسوس می خوریم و افرادش رو مذمت می کنیم.
اما آیا در واقع این چنین است؟ آیا جدا طلاق پدیده ای شوم است یا نعمتی بزرگ؟
کدامیک؟!
[البته لازم به ذکر است که این معادلات و سخن ها همه وقتی صادق هستند که بچه ای در کار نباشد.تولد بچه تمام معادلات را چنان به هم می ریزد که بنده بالکل از حل (!!!)که هیچ از فهم و درکش هم عاجز می شوم.]
طلاق یعنی:
طلاق یعنی رهایی.
طلاق یعنی آزادی.
طلاق یعنی رشد.
طلاق یعنی شادی.
طلاق یعنی رفتن.
طلاق یعنی رسیدن.
طلاق یعنی خنده ی دوباره.
طلاق یعنی عشقی عمیق تر.
طلاق یعنی تولد دوباره.
طلاق یعنی اهدای شادی.
طلاق یعنی عشق.
طلاق یعنی تکامل.
نگاه کنید چقدر خوبی داره این طلاق.اون وقت شما فکر می کنید بده!
طلاق یعنی وقتی که می فهمی هم سفرت، اهل سفر نیست.
طلاق یعنی نگذاری آینده ی تنها زندگی تو و همسرت خراب بشه.
طلاق یعنی ریشه ی خوشبختی رو خشک نکنی.
طلاق یعنی به مرداب بودن قانع نباشی.
طلاق یعنی دوباره پرواز کردن به آسمان بی نهایت.
طلاق یعنی رفتن به آغوش قسمت تا رویاهای زندگی تحقق یابد.
طلاق یعنی هم سفر همراه یافتن.
طلاق یعنی آزادی به از بند،چه با لبخند ،چه بی لبخند.
طلاق یعنی نجات 30 ،40 یا 50 سال.
طلاق یعنی نجات 10000 یا 20000 روز.
طلاق یعنی شروع دوباره.
طلاق یعنی زندگی با لذت و شادی.
طلاق یعنی نشاط و شادابی.
اما حیف و صد حیف که کسانی که این نعمت را هم دارند نمی فهمند چه برسد به کسانی که ندارند.
در یک کلام طلاق یعنی رشد.
و تو باید برای رشدت هزینه کنی.و تو باید سختی رشد کردن را بپذیری تا لذت بزرگ بودن را ببری.
شب قدری که بی مقدار ماندم شب قدری که من بی یار ماندم
شب قدری که در زندان این تن بگشتم چون کلاغ و خار ماندم
میخوام بنویسم، فقط بنویسم، همین طوری. شاید به زور.
هیچ موضوع خاصی تو ذهنم نیست و فقط می خوام بنویسم.
عشق خوب نوشتن، جذاب نوشتن و خرق عادت گند خودم یهو چسبیده به این یقه ام.
از شب های قدر، ببخشید، شب قدر، یک شب که بیشتر نیست؛ از اون که چیزی ندارم بنویسم.خوب یه جاهاییش که خصوصیه و بقیه اش هم بی خودیه.نه! کجاش خصوصیه؟ الکی کلاس نذار بچه.
آها.صحبت های اقای پناهیان. قشنگ بود. تو هم شنیدی؟
حقارت در بربر معبود، کوچکی، عرض تسلیم و بندگی.
دقیقا زده تو هدف.مشکل من همینه. البته رویه ای ترین مشکلم.
خوب راه حل چی؟
آره گفت. یکی اقرار به گناه. اقرار دقیق و آدرس دار. دقیقا بگی من فلان موقع فلان جا در مورد فلان اشباه کردم.غلط کردم.ببخشید.بیجا کردم، بیخود کردم ...(ما به لسان خودمان چند عبارت دیگر هم می گوییم که در شان مجلس نیست! )
یکی دیگه روضه گوش دادن.(؟!) این رو خیلی نفهمیدم. شاید؛ چرا؛ تاثیر داره تو حقارت؛ آره؛ داره؛ خوب هم داره.
نشستیم دوستان و آشنا ها رو یاد کردیم. دفتر چه تلفن، تلفن همراه هم چه خوب کمک کرد.
اما چی باید می خواستم براشون؟ نمی دونم. هر چی می خواستم، باز هم شک دار بود، مجبور شدم بگم خدایا بهشون خیر بده؛ این دعا دلچسبم نبود؛ راه دیگر ی هم نداشتم.
فکر کردم.در مورد خودم و ترسم. ترسم از فقر، ترسم از نداری. نمی دونم عاملش چیه؟ نفهمیدم ریشه اش کجاست؟ اما در موردش فکر کردم. دقیقترش کردم تا بفهمم دقیقا از چی و چرا می ترسم. سعی کردم برم تو شکمش. اگه این ترسم از بین بره کلی شجاع تر میشم. کلی کیفیت زندگیم میره بالا. چه شود!!!
اما، عجب قشنگه این یه جمله "الهی لا تادبنی بعقوباتک".
دم از عدالت می زنیم و می زنند؛
عدل علوی.
عدالت علی.
جامعه ی عدالت طلب.
برنا مه های عدالت محور.
عدالت، عدالت، عدالت.
و در راس همه ی اینها چه می خواهیم؟!
ظهور آخرین منجی برای بر پایی عدالت، قسط و داد.
اما...
اندکی درنگ کن!
حواست را به من بده!
تو ؛ آری تو!
بر فرض، جامعه پر شد از عدل.
عدل را که دیگر می دانی چیست؟!
هر چیز بر، و در، جای خودش. هر کسی بر مسند خودش. هر چیزی به قدر و اندازه ی خودش.
حال، بگو تا خود بدانی.
اگر قرار باشد عدل فراگیر گردد، اگر بنا شود عدالت جاری شود؛
من و تو در کجای خواهیم بود ؟
با من و تو چه خواهند کرد ؟
به من و تو چه خواهند داد و چه ازمان خواهند گرفت ؟
بالاتر می رویم یا پایین تر ؟
ترفیع می گیریم یا تنزیل ؟
و نگو که در همه ی موارد بالاتر خواهی رفت و به بیشتر ها میرسی.
راستی!
هیچ میدانی که لیس للانسان الا ما سعی!
و من و تو، اکثر چیز هایی که داریم، و یا در واقعش نداریم، همان هایی است که بدون سعی و تلاش، همین طوری شانسی و یا قسمتی در دامنمان گذارده اند. توانایی هاییست خدا دادی که از اول توی جیب بغلمان بوده است!
پس چیزی نداریم که مستحق چیزی باشیم.
عدالت علوی عدل عادل ترفیع گرفتن عدالت در زمان ظهور
وجود من برای دنیا ضروری نیست.
احتیاج مبرمی به من وجود ندارد.
لازم نیست من مورد احتیاج دیگران باشم.
نیازی نیست که من کسی بشوم که دیگران به من نیاز داشته باشند.
من باید بتوانم شخصا لذت ببرم.
من باید برای خودم زندگی کنم.
من باید بتوانم مادر خودم باشم.
من دوست ندارم کسی نیازش به من از بین برود.
من دوست ندارم بی مصرف باشم.
من دوست دارم با ارزش باشم.
من دوست دارم مشکلی از دیگران حل کنم.
من باید از مستقل شدن اطرافیانم خوشحال بشوم.
لازم نیست من عامل لذت بردن دیگران باشم.
من خودم می بایست لذت ببرم.
من ناراحت میشوم فرزندانم بزرگ می شوند.
من به دلیل ضعف و ترس از جدایی و بی مصرفی و علم به کوچکی و حقارت خودم
می ترسم بچه هایم را از دست بدهم.
ولی
من باید بزرگ باشم.
من باید لایزال باشم.
من نباید نیازی به بچه داشته باشم.
همین.
فقط همین رو می تونم بگم که خیلی نامردی.
یک عمر،کلی سال ،کلی ماه و روز و ساعت
- و تو می دونی که برام ساعتی گذشته
همه چیز رو هماهنگ کردم، همه چیز رو ردیف کردم، اما نیومدی؛ سر نزدی؛
حتی پیک نفرستادی.
یک عمر تو خونه مهمونی نگرفتم و مهمونی ندادم که نکنه یه وقت بیای ببینی خونه کثیفه ناراحت بشی
ببینی خونه شلوغه فکر کنی جات خالی نبوده
ببینی سرم گرمه بگی این نیازی به من نداره
ببینی حواسم به تو نیست و بگی تو غفلته
اون وقت تو ، توی بی معرفت ...
هر کی رو نگاه می کنم می بینم تو این سالها کلی مهمونی گرفته و داده و شاد بوده و کیف کرده و چرخیده و گردیده و شلوغ کاری کرده و بعد هم همه چیز رو دوباره روبه راه کرده و تمیز چیده سر جاش و دوباره همون جایی رسیده که من بودم و هستم.
ناراحتم و ناراضی.
احساس می کنم ضرر کردم که این همه وقت منتظرت بودم.
این همه وقت فکر کردم میای و نیومدی.
و همه ی این ها در حالی بود که تو همه چیز رو می دیدی.همه اش رو می دونستی.
این همه مواظم این ظرف ها بودم، که نشکنه، که کثیف نشه، که توش پر نباشه، که بیای با هم پرشون کنیم، اما .......
حیف
حیف که این قدر نامردی
حیف از من
حیف از این همه ....
حیف از اون همه....
صد حیف و هزاران حیف.
اما حالا باید چی کار کنم؟ با این تجربه ی تلخ چه راهی رو پیش بگیرم؟
حالا باید کجا برم؟
حالا مگه می تونم مهمونی بگیرم؟
مگه من می تونم نامرد باشم؟
خواسته ی بدی ازم داری. برام سخته که نامرد باشم.
اما چه چاره.
باشه.
سعیم رو می کنم.
سالروز وبلاگ نویسی من.
این اسب هم یک ساله شد.
حالا می دونید چند تا دندون داره؟
اگر می دونید، بدونید که نامردی کردید چون دندون اسب پیشکشی رو نمی شمرن.
هم اکنون و در این اولین سالگرد، که شاید آخرینش هم باشد چنان زیر بار شکست های فراوان و ممتدم رفته ام که دیگر توانی برای نوشتن نمانده است و نیز توانی برای هیچ کاری.
آن هم شکست بدون اینکه حتی یک دست ... .
مگر او نمی داند خر را هر چقدر هم بزنی خر است و آدم نمی شود؟
گفته بودید:
بانك و حساب و موجودي و اعتبار و...
يعني چي؟
اصلا اين حرفها نيست
حساب و كتاب نداره آقا جون
فرمود:
و اتئكم من كل ما سالتموه
و
موافقم با بلا
ما داریم سرو تهش رو با چند تا برهان نه چندان محکم هم میاریم. خدا واسع و علیمه
رحمتش بی حساب و کتابه
(بغیر حساب)
خوب،یه نگاه دوباره بندازیم به کل مطلب.
این مطلب به درد چه کسانی می خوره؟
خوب اگر شما با دعا هیچ مشکلی ندارید.دعاهاتون اجابت می شه یا اگر هم نشد، باز دعا می کنید تا یه روزی اجابت بشه .اگر شما کاری با طرز کار این سیستم ندارید و خودتون کار خودتون رو درست انجام می دید .اگر شما
بقیه مطلب در ادامه مطلب
ادامه مطلب
باز یه جا بحث شد و ما هم دامن از کف دادیم و بدون دمپایی اومدیم وسط.
جوابی که به نظر حقیر میرسه چنین است:
هر عملی ،توبه،عمل خیر و ... سه مرحله داره.و برای انجام و اتفاقش سه چیز باید پشت سر هم باشه و اگر هر کدوم نباشه اون اتفاق نمی افته.
اما چون بعضی از این قسمت ها همیشه اتفاق می افته ما غافلیم و فکر می کنیم که این مرحله وجود نداره و .. .
مثلا در مورد توبه بگیم.
مرحله ی اول اینه که خدا بخواهد ما توبه کنیم.
مرحله دوم این است که ما توبه کنیم.
مرحله ی سوم اینه که خدا توبه و بازگشت ما را بپذیرد.
حالا دوباره به سوال ها نگاه کنیم.
" اگر خداوند تبارک و تعالی نخواهد آیا ما می توانیم از ظلمتها فرار کنیم ؟؟؟
اگر خدا نخواهد ما میتوانیم خوب شویم ؟؟؟
آیا اگر خدا بخواهد ما میتوانیم خوب شویم؟؟؟ "
خداوند خواسته است که ما از ظلمتها فرار کنیم.خدا خواسته است که ....
ادامه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
با صلوات بر امام متقین. امام موسی کاظم.و عرض بندگی به حضرتش.
دعا و بانک!
در مورد بانک و دعا و .. رفتم و با اونی که اصلش رو گفته بود صحبت کردم متن زیر از نتایج اون بحثه.
نکته:این بحث مال دعاهایی که صلاح باشه برای آدم ها و مثلا حرام نباشه.وگرنه دعاهای عوضی منتشره از آدم های عوضی که این حرف ها رو نداره.
داریم یه تمثیل می کنیم و می خواهیم با این تمثیل طرز کار و چگونگی استفاده از دعا رو بهتر بفهمیم تا اولا از این معجزه ی الهی به نام دعا استفاده کنیم و ثانیا دید بدمون به خدا کم بشه.
گفتیم فکر کنیم که هر کسی حسابی داره و با دعا از اون حساب استفاده می کنه.و هر دعایی که اجابت بشه از اون حساب کم میشه و به دلیل کم بودن موجودی اون حسابه که، بعضی (خیلی) از دعاهامون اجابت نمی شه.حالا می خواهیم بخش های مختلفی از این بانک رو نگاه کنیم . سعی کنید خودتون تناظرات رو پیدا کنید و من همه اش رو توضیح نمی دم.
یک: همه توی بانک حساب ندارند.شما باید حساب باز کنی تا بتونی استفاده کنی.این افتتاح حساب رو شاید بشه گفت اسلام یا ایمان؛ یا اصلا ارتباط.
دو: تا شما از بانک درخواست نکنی چیزی بهت نمیده.
سه: حساب جاری. شما توی ...
ادامه در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
از همه دوستانی که نظر دادن ممنونم .جدا قابل دانستید که نظراتتون رو نوشتید و وقت گذاشتید.
مخصوصا از سیب کال و لدیا که مبسوطا توضیح دادند.سعی کردم یه جمع آوری بکنم و جسارتا یه نظراتی هم از خودم نوشتم.(نامردی کردم؟؟! باور کنید از اول تصمیم نداشتم!)
و همین جا پیشاپیش به خاطر پررویی ها معذرت می خوام.
****
سیب کال :
از خدا هم کمک بخواه که بعنوان یک نیروی برتر کمکت کنه تا دچار اشتباه نشی و مشکلی برات بوجود نیاد. مثلا اگه چیزی لازم داری و نمی تونی بدست بیاری از خدا بخواه موقعیتی برات فراهم کنه تا با تلاشت اونو بدست بیاری.
[نتیجه ی دعا ایجاد فرصت ها و نه ایجاد نعمت ها ]
یعنی لیاقتش رو بتونی در خودت بوجود بیاری
.[تقریبا بی معنی، خودت باید در خودت بوجود بیاوری و از دعا کاری ساخته نیست.]
کاملا هم برای خودم و اون بالایی واضحه که چی می خوام.
[همون اصل مشخص بودن خواسته]
