همسرم شاهکار زندگی من است. او به مفاهیم اسطوره ها آشناست و تمام آنها را زندگی می کند. به عبارت بهتر، او تمام ابعاد وجود خودش را زندگی میکند و می داند که هر وقت باید کدام "اسطوره" یا کدام "مود" یا "مدل شخصیت" را در وجودش "لود" کند؛ و این حاصل تمرین اوست و نه ژنتیکش.
می داند که چه وقتی باید همسرم باشد و چه گاهی مادر، چه زمانی آفرودیتم باشد و چه هنگامی آتنا.
اما، در او توانایی عظیم دیگری نیز هست.او این توانایی را اول ازدواجمان نداشت و من هم نداشتم، بلکه با هم کسب کردیم و با هم رشدش دادیم و با هم به این نعمت رسیدیم.
حالا بعد از سالها، او می داند که وقتی صدایش می کنم، مهم است که با چه "اسمی" او را میخوانم.
می داند که هر اسمی، برای من چه مفهومی دارد و چه نیازی را در من نشان میدهد.
میداند وقتی "نیـــــلو" صدایش می کنم آفرودیتش را می خوانم و بهتر بگویم او را می خواهم با مود آفرودیتیش و هنگامی که "دنیا" صدایش می زنم، دیمیتر یا مادر الگویش را می خواهم و "خانـــــوم" که می گویم به هرا یا همسری اش نیاز دارم.
می داند که "نیلوفر"که می گویم روبرویم آتنایی می خواهم، تا با او به صحبت بنشینم و وقتی "عزیزکم" می گویم پرسفون را در آغوش می خواهم.
و این کلمات برای هر دومان، مفهوم دارد برای هر دویمان خاطره دارد و تاریخ دارد.
و حتی، نیاز به کلمات نیست که از لحن و حال و روزم نیز می تواند این را بفهمد و تنها هنگامی "کلمات" نیاز هستند که چشم های هم را نبینیم.
همسرم یک شاهکار است.او شاهکار زندگی من است.
...[بعد از کلی حرف و بحث تعیین تعداد سکه ها و ... آقا داماد افسار سخن رو در دست میگیره و شروع می کنه:]
واقعیتش بنده برای بحث مهریه یه پیشنهادی دارم. البته من دوست داشتم این ها رو وقتی بگم که خانوم ها و مخصوصا عروس خانم، تو مجلس نباشند؛ اما متاسفانه امکانش نیست. پس، از خانم ها خواهش می کنم این حرف های بنده رو نشنیده بگیرند و ناراحت نشند. یا حداقل با دیدی مردانه بهش نگاه کنند.
- خواهش می کنیم.بفرمایید.
[ تو چشم همه کلی تعجب و وازدگی است.تنها کسی که از این اوضاع راضی به نظر می رسد، مادر داماد است و شاکی تر از همه عموی داماد. آقا داماد ادامه می دهند:]
بله.عرض کنم خدمت شما که... بله ... بحث مهریه بحث عجیبیه تو زندگی مشترک. و بنده جسارتا می خوام نظر شخصی خودم رو عرض کنم خدمتتون. اصولا، مهریه برای اینه که خانم ها از یه اطمینان و آرامش خاطری بهره مند بشند که اگر، خدایناکرده، خدایناکرده ،فردا روزی مشکلی پیش آمد و زندگی مشترک به مانعی برخورد .... بله ... درست می فرمایید؛ اما شرط عقل، اینه که امروز آدمیزاد به فکر اون موقع هم باشه. اصلا مهریه واسه همینه ... نخیر؛ این جملات رو نفرمایید .... بله عرض می کردم...
ادامه در دامه ی مطلب
ادامه مطلب
نوشته ی کارت سفر حج
به مناسبت نزدیکی ایام حج و حاجی خوران های پیامد آن و نیز رفتن جمعی از نزدیکان به طواف تقدیم می گردد:
به کعبه رفتم و آنجا هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا، به یاد روی تو کردم
به موقف عرفات و تمام خلق دعا گو
من از دعا لب خود بسته گفتگوی تو کردم
مشعوف از دیدار کوی دوست و مدهوش از زیارت رسول کریمش
و مبهوت از عظمت کوچه های مدینه بازگشتیم و اکنون
برانیم تا به شکرانه ی این نعمت با شما دوستان و آشنایان تجدید دیدار کنیم.
زمان:...
مکان:....
سرم را سرسری بتراش ای استاد سلمانی
که بنده در دیار خود نه سر دارم نه سودایی
اخلاق عجیبی است.روحیه ی غریبی است.وقی در جمعی قرار می گیرم می خواهم مثل آنها باشم؛ می خواهم جزو انها باشم؛ می خواهم از بهترین آنها باشم.
وقتی در جمع شعرا وارد می شوم دلم برای شعر گفتن می شنگند؛ دلم می خواهد شعر بگویم؛ جدا دلم می خواهد شعر بگویم؛ زور می زنم که شعر بگویم؛ اصرار دارم که شعر بگویم؛ ناراحتم که شعر نمی گویم.
وفتی در جمع طنازان قرار می گیرم به همین صورت، جمع ادیبان، جمع مهندسان، جمع درسخوانان، جمع دانشمندان، جمع پول داران، جمع خوش تیپان، جمع مومنان، جمع متقیان، جمع عالمان، جمع عاملان، جمع روانشناسان، جمع وبلاگران، ....
به هر کدام این ها که می روم ،و حتی اگر ذهنم به جمعی رو می کند، دوست دارم جزوشان باشم و حتی دوست دارم از برجسته هایشان باشم، و ناراحتم که چرا در این موضوع هم حرفی ندارم برای گفتن.
نمی توانم بنشینم و بینم و لذت ببرم که اینها در موضوعشان، در گروهشان، هستند و من تنها، لذت ببرم از کارشان و استفاده کنم و نخواهم که جزو شان باشم. چیزی که خیلی ها حتی به ذهنشان هم نمی رسد.
خیلی ها به ذهنشان هم خطور نمی کند که بخواهند جزو فلان دسته و گروه باشند و در بهمان مسئله کاری بکنند و عددی باشند اما من نمی دانم چرا این گونه ام.
شاید به همین علت است که، وقتی می بینم کسی در موضوعی قوی است و کارآمد و سرآمد، بر آشفته می شوم؛ چون می ترسم من نتوانم مثل او باشم؛ می ترسم نتوانم مثل او حتی بشوم ؛ و نتیجه اش بعضی وقت ها این می شود که، نتایج و کار دیگران را کم ارزش بدانم تا راحتی وجودم دستخوش نابودی نگردد.
راستش به علت هم زیاد فکر کرده ام؛ به نتایجی هم رسیده ام و لیست علل شناسایی شده اش را می نویسم.
حس کمال طلبی +
غرور -
عقده ی مورد توجه بودن -
توانایی +
در موضوعی خاص سر آمد نبودن و متعلق به آن نبودن -
حسادت -
انتظار بیجا از خود -
خود بزرگ بینی -
نمی دانم همه یاینها هست یا نه.نمی دانم چیز دیگری هم هست یا نه.اما در این میان برای غرور سهم خاصی قائل هستم.
Powered By
BLOGFA.COM
